مرمر کمتر از بیست روز دیگه زایمان میکنه...اصلا باورم نمیشه..چه روزهایی رو با همدیگه داشتیم و چه کارا که نکردیم..
با شوهرش یه چیزی حدود شش یا هفت سال دوست بودند البته نه ازین دوستی های عشق و عاشقی ..مرمر تا وقتی که رابطه اش با مهدی رسمی نشد دوست پسرای زیادی داشت حتی تا همین چند ماه پیش دوست پسراش باهاش تماس میگرفتند و حال و احوال میکردند..اما وقتی دیگه حامله شد کلا از اون دنیای مجردی اومد بیرون و یه آدم دیگه ای شد که این هویت جدید برای من خیلی ناشناخته و غریبه است..
اولین باری که مهدی رو دیدم حدود سه سال پیش بود..ما اون موقع ستار..خان زندگی میکردیم و به خونه خاله ام خیلی نزدیک بودیم از طرفی خانواده مادریم خانواده کم جمعیتیه و زیاد توی هم نیست..یادمه چهار تا بلیط کنسرت داشتیم که مرمر از یکی از دوست پسراش به نام نیاز گرفته بود و قرار بود منم یکی از دوستامو به اسم علی بیارم و چهارتایی بریم کنسرت..! در آخرین لحظه نیاز گفت که نمیتونه بیاد ..خب منم بالتبع علی رو کنسل کردم..یادمه دقیقا جلوی میلاد نور منتظرش ایستاده بودیم که زنگ زد و گفت نمیتونه بیاد...مرمر هم دقیقا گفت به یه ورم که نمیای...
ساعت 4 بعد از ظهر بود و ما تا هشت شب وقت داشتیم که یکیو پیدا کنیم که ما رو برسونه به کنسرت ( اون زمان علم اون قدر پیشرفت نکرده بود که باباهامون بهمون ماشین بدن در نتیجه ما باید دست به دامن دوست پسرامون میشدیم)
خب شما به عنوان یه پسر که از یه دختر به طرز مفتضحانه و گاها کتک کارانه جدا شدید عکس العملتون چیه وقتی بعد از مدت های طولانی دختره پررو پررو زنگ بزنه و با نیش باز دعوتتون کنه به کنسرت؟ 100 در صد فکر میکنید که دختره یا قصد کشتنتون رو داره یا نقشه شومی توی کله اش میگذره..مخصوصا که اون دختر نخودی باشه! خلاصه تا ساعت پنج و شش توی شهرک ول بودیم و آخر سر به این نتیجه رسیدیم که کنسرت رو بی خیال شیم و بریم خونه که ناگهان معجزه ای بس بزرگ رخ داد!
مهدی زنگ زد تا حال مرمر رو بپرسه..یعنی فکر کن این پسر سه ماهی یه بار زنگ میزد و اون روز دقیقا مصادف شده بود با موعد تماس مهدی...مرمر هم فرصت رو مغتنم شمرد و نون رو چسبوند توی تنور داغ ...مهدی بچه شرق تهرانه و گفت که بیایید رسالت تا منم بیام دنبالتون..اون موقع هنوز رسالت به این صورت ترمال نشده بود و چهارراه بود...
وقتی رسیدیم رسالت دیدم یه پسر گنده با موهای فرفری (مثل گوریل ) که تا روی شونه هاش بود و کت شلوار و جلیقه (دقیقا تیر ماه بود ) و کروات اومد جلو...فک من اون لحظه باز مونده بود تا وقتی که دوستش رو معرفی کرد که دیگه فکم افتاد رو زمین...یه پسر با موهای صاف و بلند ( ایش) و چشمای آبی ( اه اه ) با همون تیپ ذکر شده یعنی کت و شلوار و غیره به انضمام یه پاپیون فوق العاده مسخره ...اون لحظه از شدت خنده داشتم میمردم..مرمر هم خنده اش گرفته بود..گفتم ببخشید شما این وقت سال از کدوم دهات فرار کردین؟
مهدی خنده اش گرفت و گفت ببخشید نخودی خانوم ما داشتیم میرفتیم عروسی یکی از همکارامون که دیگه برنامه عوض شد و وقت نکردیم بریم خونه و لباسمون رو عوض کنیم...سوار ماشین مهدی شدیم ..من و مرمر پشت نشسته بودیم و داشتیم از خنده میمردیم...من دقیقا پشت سر آرمین بودم و با دست و قیافه ادا در می آوردم و مرمر میخندید...
اول رفتیم دم خونه آرمین تا بره لباساشو عوض کنه و بیاد...خونه شون یه قبرستونی توی پاسداران بود...رفت بالا و چند دست لباس برای خودش و مهدی آورد و توی پارکینگ لباساشونو عوض کردند..بعد هم مهدی بهمون گفت که آرمین با ماشین من راحت نیست رانندگی کنه و میخواد ماشین خودشو بیاره..ما هم پیاده شدیم و سوار یه سی یلو شدیم..مرمر هم به من تیکه می انداخت که نخودی حالا پسره رو بی خیال اما اگه باهاش دوست شی حداقل به عشقت یعنی سی یلو رسیدی!
این بار من رفتم جلو..آرمین رانندگی میکرد ...مهدی و مرمر هم پشت داشتند حرفای عشقولانه میزدند...یعنی اون نیم ساعت برای من مثل یک قرن گذشت از بس که این آرمینه گوه بود...گیساشم از پشت با کش بسته بود..گاهی اوقات هوس میکردم گیساشو بگیرم کله اش رو بکوبونم تو فرمون...مستقیم فقط جلوش رو نگاه میکرد...
خلاصه رفتیم کنسرت و بسی به ما خوش گذشت البته به غیر از آرمین که همش خود درگیری داشت و از اول اخماش توی هم بود...ساعت 11 یا 12 شب هم رسیدیم خونه که من رفتم خونه خاله ام اینا..چون اون موقع با بابام زندگی میکردم و حوصله حرفو حدیث نداشتم...
از همون روزا از مهدی خوشم اومد پسری فوق العاده خوش مشرب و باحالی بود...قبول دارم که تیپش خیلی جواد بود اما اخلاق و شخصیت منحصر به فردی داشت...دوستی این دو از همون روز بیشتر و بیشتر شد..و حتی مهدی قرار گذاشت که هفته بعدش بریم وبلاشون و یه خورده خوش بگذرونیم..و اصرار میکرد که من هم حتما بیام.....
خلاصه جمعه شد و ساعت حدودای 9 صبح بود که از خونه اومدیم بیرون...مهدی گفت که من کوچه بالایی هستم بیایید اونجا..رفتیم ...اول از همه دیدم که آرمین گوهه هم باهاشه که خیلی بدفرم خورد توی پرم...در نگاه دوم هم دیدیم که جفتشون رفتند موهاشونو پسرونه خیلی شیک زدند و کلی تیپ و عطر و ادکلن و ژل و تافت روی خودشون خالی کردند...من و مرمر یه خورده به همدیگه نگاه کردیم و باز خنده مون گرفته بود که اینا در عرض یک هفته چه قدر متحول شده اند....این بار چون مهدی با ماشین خودش اومده بود خوشبختانه افتخار هم نشینی با آرمین گوهه رو پیدا نکردم و از اول تا آخر با مرمر مسخره شون کردیم و خندیدیم...!
تا اینکه رسیدیم دم در ویلا...مهدی پیاده شد تا در رو باز کنه و با ماشین بریم داخل حیاط...همین طور که داشتم اطراف رو نگاه میکردم نگاهم خورد به آینه بغل سمت شاگرد..دیدم آرمینه داره بر و بر نگاهم میکنه.. با نگاه من یه خنده کجکی کرد..ازین خنده های تمسخر آمیز...نا خود آگاه خودم رو کشیدم سمت مرمر...و با یاد آوری حرکاتی که توی طول راه انجام داده بودم حسابی خجالت زده شدم.......
-------------------------------------------------------------------
پ.ن : هر کاری کردم یه پست بشه نشد...خب این یعنی ادامه دارد...