تبليغاتX
.:نخودی ِ بازی:.

.:نخودی ِ بازی:.

مرمر کمتر از بیست روز دیگه زایمان میکنه...اصلا باورم نمیشه..چه روزهایی رو با همدیگه داشتیم و چه کارا که نکردیم..

با شوهرش یه چیزی حدود شش یا هفت سال دوست بودند البته نه ازین دوستی های عشق و عاشقی ..مرمر تا وقتی که رابطه اش با مهدی رسمی نشد دوست پسرای زیادی داشت حتی تا همین چند ماه پیش دوست پسراش باهاش تماس میگرفتند و حال و احوال میکردند..اما وقتی دیگه حامله شد کلا از اون دنیای مجردی اومد بیرون و یه آدم دیگه ای شد که این هویت جدید برای من خیلی ناشناخته و غریبه است..

اولین باری که مهدی رو دیدم حدود سه سال پیش بود..ما اون موقع ستار..خان زندگی میکردیم و به خونه خاله ام خیلی نزدیک بودیم از طرفی خانواده مادریم خانواده کم جمعیتیه و زیاد توی هم نیست..یادمه چهار تا بلیط کنسرت داشتیم که مرمر از یکی از دوست پسراش به نام نیاز گرفته بود و قرار بود منم یکی از دوستامو به اسم علی بیارم و چهارتایی بریم کنسرت..! در آخرین لحظه نیاز گفت که نمیتونه بیاد ..خب منم بالتبع علی رو کنسل کردم..یادمه دقیقا جلوی میلاد نور منتظرش ایستاده بودیم که زنگ زد و گفت نمیتونه بیاد...مرمر هم دقیقا گفت به یه ورم که نمیای...

ساعت 4 بعد از ظهر بود و ما تا هشت شب وقت داشتیم که یکیو پیدا کنیم که ما رو برسونه به کنسرت ( اون زمان علم اون قدر پیشرفت نکرده بود که باباهامون بهمون ماشین بدن در نتیجه ما باید دست به دامن دوست پسرامون میشدیم)

خب شما به عنوان یه پسر که از یه دختر به طرز مفتضحانه و گاها کتک کارانه جدا شدید عکس العملتون چیه وقتی بعد از مدت های طولانی دختره پررو پررو زنگ بزنه و با نیش باز دعوتتون کنه به کنسرت؟ 100 در صد فکر میکنید که دختره یا قصد کشتنتون رو داره یا نقشه شومی توی کله اش میگذره..مخصوصا که اون دختر نخودی باشه! خلاصه تا ساعت پنج و شش توی شهرک ول بودیم و آخر سر به این نتیجه رسیدیم که کنسرت رو بی خیال شیم و بریم خونه که ناگهان معجزه ای بس بزرگ رخ داد!

مهدی زنگ زد تا حال مرمر رو بپرسه..یعنی فکر کن این پسر سه ماهی یه بار زنگ میزد و اون روز دقیقا مصادف شده بود با موعد تماس مهدی...مرمر هم فرصت رو مغتنم شمرد و نون رو چسبوند توی تنور داغ ...مهدی بچه شرق تهرانه و گفت که بیایید رسالت تا منم بیام دنبالتون..اون موقع هنوز رسالت به این صورت ترمال نشده بود و چهارراه بود...

وقتی رسیدیم رسالت دیدم یه پسر گنده با موهای فرفری (مثل گوریل ) که تا روی شونه هاش بود و کت شلوار و جلیقه (دقیقا تیر ماه بود ) و کروات اومد جلو...فک من اون لحظه باز مونده بود تا وقتی که دوستش رو معرفی کرد که دیگه فکم افتاد رو زمین...یه پسر با موهای صاف و بلند ( ایش) و چشمای آبی ( اه اه ) با همون تیپ ذکر شده یعنی کت و شلوار و غیره به انضمام یه پاپیون فوق العاده مسخره ...اون لحظه از شدت خنده داشتم میمردم..مرمر هم خنده اش گرفته بود..گفتم ببخشید شما این وقت سال از کدوم دهات فرار کردین؟

مهدی خنده اش گرفت و گفت ببخشید نخودی خانوم ما داشتیم میرفتیم عروسی یکی از همکارامون که دیگه برنامه عوض شد و وقت نکردیم بریم خونه و لباسمون رو عوض کنیم...سوار ماشین مهدی شدیم ..من و مرمر پشت نشسته بودیم و داشتیم از خنده میمردیم...من دقیقا پشت سر آرمین بودم و با دست و قیافه ادا در می آوردم و مرمر میخندید...

اول رفتیم دم خونه آرمین تا بره لباساشو عوض کنه و بیاد...خونه شون یه قبرستونی توی پاسداران بود...رفت بالا و چند دست لباس برای خودش و مهدی آورد و توی پارکینگ لباساشونو عوض کردند..بعد هم مهدی بهمون گفت که آرمین با ماشین من راحت نیست رانندگی کنه و میخواد ماشین خودشو بیاره..ما هم پیاده شدیم و سوار یه سی یلو شدیم..مرمر هم به من تیکه می انداخت که نخودی حالا پسره رو بی خیال اما اگه باهاش دوست شی حداقل به عشقت یعنی سی یلو رسیدی!

این بار من رفتم جلو..آرمین رانندگی میکرد ...مهدی و مرمر هم پشت داشتند حرفای عشقولانه میزدند...یعنی اون نیم ساعت برای من مثل یک قرن گذشت از بس که این آرمینه گوه بود...گیساشم از پشت با کش بسته بود..گاهی اوقات هوس میکردم گیساشو بگیرم کله اش رو بکوبونم تو فرمون...مستقیم فقط جلوش رو نگاه میکرد...

خلاصه رفتیم کنسرت و بسی به ما خوش گذشت البته به غیر از آرمین که همش خود درگیری داشت و از اول اخماش توی هم بود...ساعت 11 یا 12 شب هم رسیدیم خونه که من رفتم خونه خاله ام اینا..چون اون موقع با بابام زندگی میکردم و حوصله حرفو حدیث نداشتم...

از همون روزا از مهدی خوشم اومد پسری فوق العاده خوش مشرب و باحالی بود...قبول دارم که تیپش خیلی جواد بود اما اخلاق و شخصیت منحصر به فردی داشت...دوستی این دو از همون روز بیشتر و بیشتر شد..و حتی مهدی قرار گذاشت که هفته بعدش بریم وبلاشون و یه خورده خوش بگذرونیم..و اصرار میکرد که من هم حتما بیام.....

خلاصه جمعه شد و ساعت حدودای 9 صبح بود که از خونه اومدیم بیرون...مهدی گفت که من کوچه بالایی هستم بیایید اونجا..رفتیم ...اول از همه دیدم که آرمین گوهه هم باهاشه که خیلی بدفرم خورد توی پرم...در نگاه دوم هم دیدیم که جفتشون رفتند موهاشونو پسرونه خیلی شیک زدند و کلی تیپ و عطر و ادکلن و ژل و تافت روی خودشون خالی کردند...من و مرمر یه خورده به همدیگه نگاه کردیم و باز خنده مون گرفته بود که اینا در عرض یک هفته چه قدر متحول شده اند....این بار چون مهدی با ماشین خودش اومده بود خوشبختانه افتخار هم نشینی با آرمین گوهه رو پیدا نکردم و از اول تا آخر با مرمر مسخره شون کردیم و خندیدیم...!

تا اینکه رسیدیم دم در ویلا...مهدی پیاده شد تا در رو باز کنه و با ماشین بریم داخل حیاط...همین طور که داشتم اطراف رو نگاه میکردم نگاهم خورد به آینه بغل سمت شاگرد..دیدم آرمینه داره بر و بر نگاهم میکنه.. با نگاه من یه خنده کجکی کرد..ازین خنده های تمسخر آمیز...نا خود آگاه خودم رو کشیدم سمت مرمر...و با یاد آوری حرکاتی که توی طول راه انجام داده بودم حسابی خجالت زده شدم.......

-------------------------------------------------------------------

پ.ن : هر کاری کردم یه پست بشه نشد...خب این یعنی ادامه دارد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 18  توسط نخودی  | 

اسمم...؟ مهم نیست...متولد ماه بهمن از سال ببر...متولد و بزرگ شده در همین کوچه پس کوچه های شرق تهران...توی یه خونه قدیمی با یه حوض کوچک وسط حیاط و یه باغچه بزرگ با یه درخت توت....یه زیرزمین ترسناک که تمام گریه های بچه گی ...ترس ها و عشق هایم رو همون جا زیر هزاران خرت و پرت خاک خورده دفن کردم...دوست هایم جوجه های رنگی و دشمنانم مارمولک های روی دیوار شب های تابستان بود...خانواده ام خودم هستم...از زمانی که خودم رو شناختم هیچ کس با افکار و آنچه در مغزم بوده احساس نزدیکی نکرده..خیلی وقته که مادرم نه مادر بلکه هم خانه ام هست...گفته ام همیشه در رویا بوده ام...در حسرت..آرزوهایم خنده دار و دست نیافتتنی و گاها مایه تفریح این و آن بوده...

قرار بود این پست دفاع از حیثیت از دست رفته ذهن عمیقم باشد..اما با خودم فکر کردم که من یک اسمم..یک صفحه مجازی برای هزاران هزاری که اینجا رو میخونند یا نمیخونند..شاید دو سه نفری باشند که مرا از نزدیک میشناسند که برای اون ها ثابت هستم ..یعنی مینای هم کلاسی دانشگاه یا مینای وبلاگ نویسی که گاها چند باری هم تلفنی یا دیداری شناختمش یا لمسش کرده ام...بقیه تان هیچید...برای بقیه شماها حالا چه عکسم رو دیده باشید چه شبها یی رو تا صبح چتیده باشیم من نخودی هستم..نخودیی که قبلن ها به اسم های دیگه ای صفحه سفید تنهایی های ذهنش رو پر میکرد...بگذریم..

ولی یک جای حرف این خانوم یا آقا خیلی بهم برخورد..که شما اسم خودتون رو گذاشتید حقوقدان...من...؟؟؟؟کی...؟ کی و در کجا توی این وبلاگ لعنتی که پشیزی هم برایم ارزش ندارد و اراده کنم با یه کلیک میفرستمش قاطی وبلاگ های قبلی ادعای حقوقدانی و من آنم که رستم هزار تا شاخ داشت کرده ام؟ اصلا کسی رو که توی مدت 5 سال روی هم رفته هفتاد واحد پاس کرده رو حقوقدان حساب میکنن؟ جلل الخالق...!بعدشم..مگه کسی که حقوق خونده تافته جدا بافته است؟ یا امضا داده که بیاد ایران عزیزتون رو نجات بده؟ نه عزیز من..من خنگ زاده شدم..خنگ زندگی میکنم و خنگ خواهم مرد..هیچ ادعایی هم در قبال این خاک مادری یا پدری ندارم...و در اولین فرصت قسم میخورم هر چه زودتر خودم رو از تابعیت ایرانی خلاص کنم...حالا تو میخواهی اسمم رو بگذار وطن فروش دیوث..باشه...ترجیح میدهم همان غرب زده یا وطن فروش باشم اما هموطنان یا احتمالا همزبانان عزیزم این قدر زود راجع به شخصیتم تصمیم نگیرند و حکم ارتدادم رو صادر نکند..تو چه طور از چهار خط نوشته پی به هزار لایه درونی من بردی و به خودت اجازه میدی برایم اظهار تاسف کنی یا در موردم قضاوت کنی...اصلا تو میدانی من کی هستم..چی هستم..چه زندگی داشتم و دارم ؟

موضوع سطحی بودن یا نبودن و این کوس شرا نیست..که اصلا برایم ارزشی ندارند...موضوع اینست که بدجور متهمم کردی..جرمم هم اینست که چون 4 واحد دروس حقوقی خوندم باید نوشته هایم دکترین باشد........

در مورد اون خانومی هم که گفته بودید نمیدونم قصدتون واقعا تایید ایشون بود یا مضحکه کردن...باید به عرضتون برسونم که من دو ماهی میشود که فقط سه وبلاگ رو دائما دنبال میکنم و از خواندنشون لذت میبرم....از قلب کویر..سهیل و خانوم لنگ دراز..و واقعا نمیدونم چه شباهتی بین نوشته های من و شارونا پیدا کردید چون همون روزی که من کامنتتونو دیدم رفتم و به دنبال یه پست که شبیه پست قبلیم باشد خودم رو کشتم اما چیزی پیدا نکردم..به هر حال ببخشید که این قدر رک میگم اما وبلاگ و شخصیت شارونا اون قدرها هم برایم جذابیتی ندارد که بخواهم وقتم رو بگذارم برای فکر کردن به اینکه چه چیزی میتوانم بنویسم که مثل او بشم...

پ.ن ۱۸+ :در آخر اینکه اگه میای زر زر میکنی یه جفت خایه لا پات باشه با آدرس زر بزنی که بفهمم کی هستی و چی هستی..افتاد؟

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 3  توسط نخودی  | 

راستش جریان ای میل هنوزم روشن نشده...هرکسی یک چیزی میگه..گرچه اصلا برای من اهمیتی نداره... منظورم اینه که چه ای میل درست باشه چه غلط من هیچ احساسی به این قضیه ندارم..اما یه حسی درونم میگه تو آدمی هستی که باید ماتحتت برای رسیدن به آرزوها و خوشبختی هات جروا جر بشه ...شاید به خاطر اینه که اعتقادی به شانس و این چیزا ندارم...ولی خانواده محترم خاله و مامان اینا حسابی دنبال این قضیه هستند..اصلا یه سه چهار تا پرینت از متن ای میل گرفتم تا خودشون بیفتند دنبال قضیه!

دیروز خاله زنگ زد که من تنهام و بیا اینجا با هم فیلم ببینیم...ظاهرا پارسا و باباش رفته بودند خونه مامان بزرگش و تا آخر شب نمیومدند..خاله هم توی خونه کف کرده بود..فیلم هایی که استوانه آورده بود رو برداشتم و رفتم خونه خاله...چون هردو شدیدا حالمون گرفته بود تصمیم گرفتیم یک فیلم کمدی نگاه کنیم..امریکن پای شیش رو گذاشتیم توی دستگاه نخوند..یه فیلم دیگه ای بود به نام انادر گی مووی که رویش نوشته بود یه چیزی تو مایه های امریکن پای...!

من دیروز معنای واقعی کلمه خوشبخت رو فهمیدم و خوشبخت کسیه که این فیلم رو ندیده باشه! جریان چار تا پسر لوس بود که از اول فیلم تا آخر دنبال شوهر بودند!!!! هی میرفتن این پارتی اون پارتی بلکه یه مرد ایده آل ِ بذار پیدا کنند! این فیلم اونقدر چندش بود که من وسطای فیلم رفتم دستشویی و بالا آوردم...باورتون میشه؟ هرچی التماس خالهه میکردم بابا این همه فیلم اینجاست بذار یکی دیگه بذارم میگفت نه میخوام ببینم نتیجه گیریش چی میشه..! نتیجه گیری اش رو همه میدونن به کجا ختم میشه دیگه؟؟؟

فیلم بعدی پیانو بود...بعدش هم نیکد گان رو دیدیم میدونم قدیمیه خودم هم چند بار دیده بودمش ولی برای فراموش کردن دو فیلم آخری که دیده بودیم هیچ انتخابی مناسبتر از نیکد گان نبود!

اخیرا کرمم گرفته برم کلاس رقص...نه اینکه رقص بلد نباشم ها..اتفاقا رقصم خیلی هم خوبه..فقط برای سرگرمی و فراموش کردن یک سری قضایا میخوام برم..راستش بین باشگاه رفتن و کلاس رقص مونده ام..اما میدونم ک و ن باشگاه رفتن رو ندارم..نهایتن شاید سه جلسه بتونم دووم بیارم....حالا دور از شوخی کسی کلاس رقصی که ترجیحا شرق تهران باشه و کیفیتا و شهریتا خوب باشه سراغ نداره؟ اصلا توی تهران کلاس رقصی داریم که هیپ هاپ یاد بدن؟ هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11  توسط نخودی  | 

کامپیوترم به ملکوت اعلی پیوسته..هیچ مهندسو ادم اهل فنی دردش رو نمیفهمید...هفته پیش زنگ زدم به استوانه تا بیاد یه نگاهی بهش بیندازه...یادمه اون قدیما فقط استوانه بود که زبون این موجود زبون نفهم رو میفهمید...نشسته بودم به فکر کردن که شماره تلفن دستی اش رو به خاطر بیارم...هرچی فکر کردم فایده ای نداشت...یه یک ساعتی هم به فکر کردن و به یاد اوری شماره منزلشون گذشت...بالاخره از مامی خواستم دفترچه تلفنش رو زیر و رو کنه تا بلکه رد پایی ازش پیدا کنم

زنگ زدم خونه شون ..دو سه تا بوق خورد و مامانش گوشیو برداشت..اولش هول شدم و خودمو لعنت کردم که به خاطر یه کامپیوتر فکستنی مرتکب چه اشتباهی شدم اما دیگه راه برگشتی نبود..نفسم رو قورت دادمو با اعتماد به نفس سلام و احوال پرسی کردم وقتی اسمم رو پرسید و گفتم کی هستم برای چند لحظه جا خورد و سکوت کرد...از همه بدتر امتناعش از دادن شماره تلفن پسرش بود..من هم بی هیچ صحبتی خداحافظی کردم و گوشی رو گذاشتم..فردای اون روز تلفنم زنگ خورد..گوشیو که نگاه کردم دیدم شماره خوشتیپه

نمیخواستم گوشیو بردارم..وای که توی اون جیک ثانیه چه فکرهایی از توی ذهنم گذشتند و خودم رو برای یه گفتگوی نه چندان دوستانه آماده کردم...دکمه سبز رو که زدم و الو گفتم دیدم استوانه پشت خطه..ظاهرا زنگ زده بود خونه و شماره موبایلم رو از مامان گرفته بود...خودمو زدم به خنگی و گفتم این خط جدیدته؟ گفت نه خط خوشتیپ جونته (دقیقا همینجوری)..ازش خریدم...گفتم وا...حالا خط مگه قحطه رفتی مال اونو خریدی عقده ای؟

با لحنی پیروزمندانه گفت..نه قحط که نیست..ولی آخه میدونی..خوشتیپ از ایران رفت..داشت همه چیشو میفروخت منم دیدم خطش حیفه دست غریبه بیفته ازش خریدم...هنوز گیج و منگ کلمه رفت بودم..اونم مدام تکرار میکرد که آره دیگه اونم برای همیشه رفت و دلمون براش خیلی تنگ میشه...دیگه ادامه ندادم و صحبت رو عوض کردم

فردای اون روز با یه جعبه شیرینی اومد خونه مون تا کامپیوترمو ببینه..قد و هیکلن همون بود فقط موهای روی شقیقه اش سفید شده بود..نمیگم ازش متنفرم اما احساس خاصی هم بهش ندارم..احساسم بهش مثل احساسم به ناصر آقا بغال سر کوچمونه که هر روز باهاش سلام و علیک میکنم

کامپیوترم هم درست نشد..باید یه سری جدید بخرم فعلا هم نه پول دارم نه حوصله..نه دل و دماغ..وقتی که استوانه رفت..به خودم گفتم ای خوشتیپ عوضی چه قدر دوست داشتم یک روزی اون قدر شهامت پیدا میکردم که بی محابا به دور از هر غروری بگم که روزگاری عاشقانه میپرستیدمت...من از هیچ چیزی گله ندارم..عادت کرده ام که حسرت همه چیز رو بخورم و هیچ باشم...عادت کرده ام که همیشه دیر برسم..

متاسفانه استوانه به تماس هایش ادامه میدهد اما من بیشتر اوقات در کمال پررویی جوابش رو نمیدم...

بقیه روزهایم هم همان جور تخمی میگذرند...این وقایع اخیر هم تخمی ترشان کرده به حدی که از این دو هفته اخیر دانشگاه دو سه خط در میان حضور فیزیکی و مغزی داشته ام...الان هم که میبینید دو سه خطی زر زدم به خاطر اینست که دو سه روز پیش ای میلی در حد جوک به دستم رسید که شما در لاتاری گرین کارت امریکا برنده شدید و اینا...این زبون من بشکنه!! به مامانم گفتم جوک سیزده امسال اینست..این ها هم گیر دادند که نه..تو امسال شرکت کرده بودی و حتما برنده شدی..هرچی میگم بابا من شرکت کردم درست اما قسمت پول که رسید بقیه فرم رو پر نکردم..به خرجشان نمیره..مخلص کلام..الان خونه خاله اینا هستم ..میخواهند فردا صبح ته توی قضیه ای میل کذایی رو در بیارن..!

البته اگر من شانس داشتم........هییییییییییییییییییییی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 2  توسط نخودی  | 

من موندم و چند روز آخر تعطیلات و یه عالمه کتاب و درس نخونده و یه تخته وایت برد بالای سرم که توش پر از نوشته های نامفهوم برنامه ریزی درسی این دو هفته اخیره...مهمتر از همه یک کنفرانس به زبان انگلیسی در مورد حقوق تجارت بین الملله که باید سه شنبه هفته آینده ارائه بدم و هنوزم هیچی کار نکردم...گاهی وقتا فکر میکنم اگر این استاد گرام ما در آن ور آب ها تحصیل نکرده بود الان ما هم مثل بچه های دانشگاه آزاد یا خیلی جاهای دیگر چند تا لغت حقوقی یاد میگرفتیم و امتحان میدادیم و تمام میشد برود پی کارش..

اما این استاد رسما رُس ما را کشیده است...حالا این را ول کن..آن یکی استاد که قاضی هم تشریف دارند سیصد صفحه ناقابل شرح ماده به ماده را گفته است بروید کونتان پاره ..بشینید بخوانید که بعد از تعطیلات حالتان را جا بیاورم..اصلا حالیشون نیست..من شخصا نه تونستم درست و حسابی درس بخونم نه تونستم از تعطیلاتم لذت ببرم نه تونستم بروم بیرون برای خودم خوش بگذرانم و نه حتی وبلاگ گردی یا اینترنت بازی کنم..هر کاری خواستم بکنم عذاب وجدان داشتم..پس فقط این تعطیلات رو خوابیدم تا درد و غم عذاب وجدان رو فراموش کنم!

راستش من هیچوقت به هیچکس نگفته بودم که تا دو سه سال اول تحصیلم از این رشته سر در نمی آوردم..دوستش نداشتم..روزی که خواستم انتخاب رشته کنم مامانم بالای سرم ایستاده بود و میگفت یا حقوق یا شوهر..مجبور شدم از آن انتخاب اول تا آن انتخاب آخر همه را حقوق بزنم...

دوست داشتم تاریخ بخونم...یا یک چیزی مرتبط با تاریخ مثل باستان شناسی..یادمه کلاس پنجم دبستان که بودم..توی اون زمان هایی که بچه ها کتاب تاریخ درسی رو با زور و اکراه میخوندند من راجع به تاریخ کشور فران سه مطالعه میکردم...اصلا سال اول دبیرستان که میخواستم انتخاب رشته کنم کلی خودم رو کتک زدم تا تونستم اجازه بگیرم ادبیات و علوم انسانی بخونم...اجازه نمیدادند که...استدلالشون هم این بود که چون تو معدلت فلانه حیفه بری علوم انسانی قاطی این بچه تنبلا...

راهنمایی که بودم شعر میگفتم..خیلی هم سعی میکردم قافیه بندی شعرم درست و حسابی باشد..توی اون سن یکی دو تا داستان کوتاه هم نوشتم...یک روز مادرم کتاب شعرم رو پیدا کرد و بعدها اون رو دستاویز کرد و مرتب من رو اذیت میکرد که معلومه سرت به شعر و شاعری گرمه و درس نمیخونی و فلان و فلان...!

آن قدر گفت و گفت که یک روز.. تمام دفاتر شعرم رو..تمام داستان ها و طراحی هایم رو بردم توی حیاط... ریختم توی باغچه و آتش زدم...خودم هم ایستادم و سوختنشون رو تماشا کردم..دیگر همان شد..هر وقت کتاب شعری دستم میرسد با دیوانگی پاره پاره اش میکنم و می اندازم دور...حافظ را فقط به خاطر فالش میخوانم و هیچ شاعری رو قبول ندارم و دوست هم ندارم...

طراحی هایم فقط شده است میکی موس و توییتی و سیلوستر و... که برای پسرخاله کوچولویم میکشم که رنگش کند...داستان های کوتاه رو مسخره بازی بیش نمیدونم ...با این حال هیچ وقت نگذاشتم مادرم عشقم به تاریخ رو بفهمه..نمیخواستم این یکی رو هم از دست بدم...به همین خاطر به خاطرش نجنگیدم..اون موقع که بالای سرم ایستاده بود..سرم رو بلند نکردم و داد بکشم که من دوست دارم تاریخ بخونم برام مهم نیست معدلم چنده و نفر چندم توی منطقه هستم..

به همین خاطر هیچ وقت عاشق رشته ام نشدم..با اینکه هر کسی من رو میبینه میگه دختر تو شخصیتت ساخته شده واسه وکالت..یه کار مردونه..از بس که زبون داری...مخ میزنی..از یه کاه کوه میسازی و یه دروغ رو تبدیل به حقیقت میکنی...تقدیر این بود که حقوق بخوانم...احتمالا بعدش هم کانون قبول شوم ..بعد برم وردست شوهرخاله و پول پارو کنم ..باز خدا رو شکر که شوهرخاله هست و دفتر داره و جزو بهترین وکلای ایرانه وگرنه با این بازار کاری باید لیسانسو میذاشتم رو تاقچه یه شوهر بیاد و بلکه لیسانسو بپسنده ( نه خودمو ) و برم خونه شوهر بسابمو بشورم و زرت و زرت بچه بزامو..شب به شب دم حاجی رو ببینمو جلوی فامیل حاجی چسی بیام که بععععله عروس حاج خانوم چیز غول رو شکونده و لیسانس حقوق با معدل دوازده گرفته :-))

چه قدر چرت و پرت گفتم...حالم خوب نیست این آهنگ چاوشی با مخم بازی کرده شدید..!

==================================

اضافه شده الان ساعت دوازده شب: خب من بالاخره عاشق شدم :-)) عاشق محسن چاوشی..فکر کن! خیلی هم جدی هستم از همین تریبون هم رسما ازش خواستگاری میکنم...دیگه چی میخواد؟ دختر به این خوشکلی..صدا قشنگی ...تحصیلات خوب...هات (نیشتو ببند)...خانواده داغون..مادر این ور بابا اون ور..داداشا اون طرف تر...فوتبال هم بلدم...غذاهام زیاد خوب نیست البته...بعدشم آشناهای کلفت زیاد داریم قول میدم براش مجوز درست کنم..دیگه اینکه مهریه هم نمیخوام چون اعتقادی به این چیزا ندارم..آهان راستی حکم و چهار برگ هم بلدم...پایه ی انواع خل بازی و دیوونه بازی میباشم شدید...اهل عشوه و ناز و طلا و جواهر و اینا نیستم...به چند زبان زنده و مرده دنیا آشنایی دارم...دیگه اینکه ساز هم بلدم بزنم البته ساز تخصصیم ساز مخالفه...بعد دیگه این که کلا خانواده مون یه خورده گردن کلفتند توی این پایتخت(اینو دوبار گفتم که حساسیت جریانو بفهمی)..خلاصه ضرر نمیکنی اگه بعله رو بدی...تازه من هنوز قیافشو ندیدما چشم بسته پسندیدمش...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 15  توسط نخودی  |