تبليغاتX
.:. نُخـــــــــــــــودی ِ بــــازی .:.
.:. نُخـــــــــــــــودی ِ بــــازی .:.

 
 
 

All About Us

 

از دست این دانشگاه.

میبنی ترم آخری چه جینگیل بازیی در آوردن برای ما؟ روز ۲۵ خرداد که میشد اولین روز امتحانای ما..و من به سلامتی آخرین شماره از حقوق مدنی های مزخرف رو داشتم...صبح کل سحر با چشمای پف کرده ی شب امتحان درس خونده گازش رو گرفتم به سمت دانشگاه...اتوبان بابایی هم خلوت...سرمو تکیه داده بودم به بالشتک صندلی و چرت میزدم واسه خودم...ضبط رو هم خاموش کرده بودم که مزاحم خوابم نشه.

این همه راه تو این بی بنزینی و بی خوابی پا شدیم رفتیم دانشگاه دیدیم یه ده دوازده تا از پسرای خوش تیپ مو شونه نکرده نشستن (مثلا تحصن کردند) جلوی در ورودی..منم محلی ندادم و رفتم توی سلف تا آخرین تقلب ها رو گوشه کتاب قانونم یادداشت کنم.

اومدم توی حیاط دیدم یه سری دیگه دختر هم بهشون اضافه شدند و هیچی نمیگن...پسرا شروع کردن به خوندن سرود ای ایران و دخترا هم غش کرده بودند از این همه هماهنگی و صداهای ناهنجار...وسط های شعر رو هم که بلد نبودند و آهنگ میزدند واسه خودشون.

خلاصه معاون ریاست دانشگاه اومد گفت ما احساسات شما رو درک میکنیم و امتحانای امروز و فردا کنسله...بچه ها هم حتی اونایی که تحصن کرده بودند سریع جول و پلاسشون رو جمع کردند و رفتند خونه..انگار فقط میخواستن امتحانا کنسل بشه..که من و دوستم تصمیم گرفتیم یه تحصن بکنیم که امتحان ها برگزار بشه.

منم عصبانی از بی خوابی رفتم سمت لیدرشون و گفتم همینو میخواستی؟ فقط میخواستی امتحان کنسل بشه؟ حداقل یه شعاری..یه یار دبستانیی..یه چیزی بخونید. فکر میکنید چی جواب داد؟ گفت دانشگاه ما سی یا سی نیست و در عرض یه ربع همه جا خلوت شد.یعنی من رسما کف کرده بودم از این همه درک و شعور سی یا سی.

بعد از اون دو روز داشگاه اعلام کرد امتحانا تا آخر دلبخواهیه..هر کی میخواد بیاد امتحان بده هرکی هم نمیخواد نیاد..بعدا ازش امتحان میگیریم.

یعنی مثلا برای منی که پس فردا سه تا امتحان تو یه روز دارم الان گه گیجه گرفتم که آیا برم امتحانو بدم یا نه..والله ما که شانس نداریم..میان یه ستاره گنده میزنن جلو کارنامه مون..بیا به اینا ثابت کن بابا من هیچ طرفی نیستم..من طرف تنبل بازیم.

البته دانشگاهای گنده و دهن پرکن همه امتحاناشون کنسل شده.اساتید و دانشجوهای اون دانشگاها یه حرفی واسه گفتن دارن..یه عقیده ای..آرمانی هدفی دارن..جمعیت دانشجوها هم زیاه..نه مث دانشگاه ما که با دانشکده هنر روی هم رفته جمعیتش میشه اندازه دو تا دبیرستان دولتی.

خلاصه اینکه جریان بو میده...اگه میخواستن کنسل کنن یا نکنن باید موضع ثابتی میگرفتن...اینجوری یه لنگ در هوا که نمیشه...اوه برم درس بخونم که فردا صبح فقه دارم .

پ.ن:شبکه شو تی وی ترکیه یه برنامه داره به نام میدان سی یا ست...دیشب برنامه اشو اختصاص داده بود به اتفاقات ایران. با حضور تعدادی از ایرانی های مقیم اونجا و البته یه استاد تبریزی اسکل که میگفت استاد روابط بین الملل تو دانشگاه تهرانه.خلاصه برنامه جالبی بود و البته ناراحت کننده..که بعضی جاهاش روزنامه نگارا و مجری برنامه از چیزایی که در مورد ایرن میشنیدند یا میخندیدن یا با تعجب نگاه میکردن.

مجری گفت اگر این اتفاقات باعث یک انقلاب دیگر بشه..شاهد یک سورپریز از طرف مردم ایران خواهیم بود که در عرض هفتاد سال سه بار رژیم عوض کردند. ولی افسوس که نمیدونن این دعواها همه اش سر لحاف مُلائه و یه سری الکی جونشون رو گرفتند دستشون.

 

جمعه پنجم تیر 1388 |

 

where is my home..not where is my vote

 

چاره ای نمونده جز رفتن و رفتن

انگار اینو رو پیشونیمون نوشتن

که سفر تقدیر ماست واسه همیشه

ما همینیم جنگل بدون ریشه

چهارشنبه سوم تیر 1388 |

 

من یعنی یکی از شما

از دیروز تا الان چشم هایم رو میبندم و توی دلم دعا میکنم که وقتی چشم هایم رو باز کردم ببینم همه چی توهمات ذهنم بوده..از دیروز خودم رو دلداری میدم که شاید دشمنی عدو سبب خیر شود..از دیروز امیدوارم که بالاخره اسرائیل یا امریکا اعلان جنگ کنند..از دیروز دست و دلم حتی به نوشتن هم نمیرود که کمی آرامم کند. و این سوال مرتب توی ذهنم به دیواره های مغزم فشار می آورد: دیدی چه طور رو دست خوردی؟دیدی چطور شدی عروسک دست این نظام کثیف؟دیدی چطور از رأیت به نفع خودشون استفاده کردند؟ احساسم مثل دخترکان معصومیه که توی یه خرابه گیر آدمای بد قصه میفته و ازش سوء استفاده میشه. از دیروز درد سیلی که حکومت توی گوشم زده از بین نمیره این چند سطر نمیتونه احساس واقعیم رو از این فریب بزرگ بیان کنه.کاش به تحریم ادامه میدادم .. کاش پام میشکست و نمیرفتم برای نظام مهر تایید بزنم. آقای رهبر من به عنوان یک جوان سرخورده ایرانی پایتخت نشین روی صحبتم با شماست..شمایی که ولی فقیه هستید..شمایی که هر چیزی خارج از چارچوب شرع برایتان قبیح است..شمایی که نمازتان قضا نمیشود..شمایی که نقشی به جز مترسکی نصیحت گو در این مملکت ندارید آیا این درست است که از رای من به عنوان ابزاری جهت مهر تایید خود در دنیا استفاده کنید؟ آقای پرزیدنت "منفور" گفته بودید و میگویید که این کشور را امام زمان اداره میکند..حقا با این عمل اخیرتان بیشتر و بیشتر از ائمه و مذهبم فاصله گرفتم..یعنی مسند قدرت این قدر واجب بود که به خواسته مردمت گوش ندهی؟پس برای چه کسی اون مسند را میخواهی حفظ کنی؟ من طرفدار موسوی نبودم ولی سرخورده ام وای به حال کسانی که دقیقه هایشان را در ستاد موسوی سپری کردند و تبلیغ کردند و شعار دادند به خاطر چند صباحی تغییر و آزادی..واقعا شرمتان باد. اگر تا دیروز ذره ای امید به تغییر داشتم اگر ذره ای پایبند و مقید به خاک وطنم بودم الان بیشتر از هر لحظه ای بوی لجن کثافت کاریتان اذیتم میکند و تصمیم دارم که قید همه کس و همه چیز را بزنم و بروم..کجایش مهم نیست فقط جایی باشد که حتی برای شهروندان درجه دو و سه و مهاجرش هم ازش قائل است و به آن ها و خواسته هایشان پشت نمیکند و شیرینی پیروزی اش را با باطوم و گاز اشک آور جواب نمیدهد.

یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 |

 

حواشی دیشب

 

دیشب ما جلوی جام جم بودیم..طرفدارای کروبی به معنای واقعی کلمه ترکونده بودند..فکر نمیکردم اینقدر آدم اونجا باشه...کلی خبرنگار خارجی و عکاس هم ریخته بود اونجا ...وقتی شیخ با ا.ن مناظره کردند هم ما بیرون داشتیم از روی صفحه مانیتور مانندی میدیدیمش و خلاصه جیغ و داد و شعارهایی بود که ملت حواله ا.ن میدادن.

بعد از تموم شدن مناظره و بیرون اومدن شیخ از صدا و سیما همه طرفداراش راه افتادیم به سمت میدون ونک ... باران کوثری هم بین ما بود و بالا پایین میپرید و شعار میداد...نزدیکای میرداماد طرفدارای موسوی هم اومدن قاطی ما و جمعیت هزار برابر شد...خیابون ولیعصر پر بود از نیروهای ضد شورش که به صورت زنجیروار بین ما و طرفدارای ا.ن رو احاطه کرده بودند.

ساعت دو نیمه شب رسیدیم میدون ونک و اونجا هم شروع کردیم به شعار دادن...که یهو دیدیم یه چیزی ترکید و صدای جیغ و داد میاد..یه دختر در حال فرار بود و پشت سرش بسیجیا (لباس شخصیا) با چماق و گاز اشک آور حمله ور شده بودند. و تونستند جمعیت رو پراکنده کنند.

دولت روزهای سختی رو داره میگذررونه.

 پ.ن تقریبا مرتبط:

نامه بلر به ا.ن منتشر شد

بگم..؟بگم..؟بگم؟؟؟؟؟

 

 

یکشنبه هفدهم خرداد 1388 |

 

سبز یا نارنجی؟

 

این روزها همه میخواهند به او رای بدهند شما چطور؟

فیس بوکی ها اینم ببینن بد نیست!

چرا کروبی؟ احتیاجی به توضیح نیست...بسیاری از وبلاگ ها بهتر از من اومدند و توضیح دادند...اما شماهای که موسویی هستید چه دلیلی دارید؟ آهان یادم نبود که خاتمی از ایشون حمایت کرده..ولی یک دقیقه دست از پیروی کورکورانه بردارید و فکر کنید آیا واقعا این دلیل کافیه؟

جمعه هشتم خرداد 1388 |

 

کتاب صورت

 

حدودا دو ساعته نشستم و دنبال فیرتل شکون میگردم...جالبه این کلمه بی ناموسی توی گوگل هم فیرتل شده..یعنی آدم نمیدونه باید چه جوری خودکشی کنه . یکی نیست بیاد به اونی که قفل فیرتل دستشه بگه باباجون از هر جایی دلت پره چرا میای رگبار میزنی توی این تررررنت؟

آخه یه آدم عاقل بیاد بگه دلیل فیرتل شدن فیس بوک چیه؟

دوشنبه چهارم خرداد 1388 |

 

s.th in s.where

 

And now it feels pathetic

 

جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 |

 

I'm Your Angel

 

خانوم ب بعد از اینکه فهمید آقای الف با خانوم ج دوست شده و خانوم ج برای اینکه زودتر به اهداف پلید خودش برسه برای آخر هفته آقای الف رو به ویلاش دعوت کرده یه خرده بهش برخورد و همون اصل اولیه که اگه منو دوست داشت همه تلاشش رو برای رسیدن به من میکرد اومد توی ذهنش و بلافاصله زیر لب گفت کون لقش و سعی کرد به کل از این دو موجود فاصله بگیره و بشینه از دور تماشا کنه ببینه آخرش چی میشه.

و دقیقا خانوم ج از زرنگی زیاد گور خودش رو با دستای خودش کند و از اونجایی که اصلا فکرش رو نمیکرد زیر آبش پیش آقای الف خرده شد.

یه شب که آقای الف خسته و دلشکسته اومده بود پیش خانوم ب و تا خرخره هم مستیده بود خانوم ب اول ته دلش قیری ویری رفت و تو دلش یک خنده شیطانی سر داد بعد رفت روبروی آقای الف نشست و در حالی که اصلا بهش نگاه نمیکرد سر خودش رو با یه چیزی گرم کرد البته نگاه های سنگین آقای الف رو روی خودش حس میکرد و سعی میکرد نفس هاش به شماره نیفته که تر بزنه به ماجرا.

آقای الف شروع کرد به صحبت کردن با خانوم ب و خانوم ب همچنان به بی محلی هاش ادامه داد تا اینکه دید آقای الف رفته توی فکر و حسابی دلش گرفته و همون جور داره پشت سر هم آه میکشه الان دیگه موقع عمل بود.

ب یه نگاهی گذرا به الف کرد جوری که برای چند ثانیه نگاهاشون تلاقی کنه بعد پا شد رفت توی بالکن و آقای الف هم دنبالش راه افتاد و خلاصه در اونجا شروع کردند به صحبت کردن و آقای الف کلی مسرور شد.

آقای الف منتظر یه چراغ سبز بود ولی ب نمیخواست اشتباه ج رو مرتکب بشه...پس به دیدارهای اتفاقی  ِ از قبل برنامه ریزی شده اکتفا کرده و هرازگاهی با آقای الف اختلاط میکنه .

اوم راستش یکبار هم کاملا رسمی برای دیدنش رفت به خونه اش.خلاصه اینکه روابط حسنه تا نابودی کامل دشمنان اسلام ادامه دارد ولی خانوم ب با دست میگیره با پا پس میزنه نافرم.

راستش رو بخواید من خودمم هنوز نفهمیدم ب چی از جون الف میخواد؟ حس رقابته؟ از الف خوشش میاد؟خودش آدم پستیه؟ به هر حال هر چی که هست الان وظیفه خودش میدونه که همینجوری با الف تا کنه تا ببینه بعدا تو چه جریانی می افته.

 

سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 |

 

؟

 

فرض کنید آقای الف و خانوم ب یه رابطه آشناییتیه دوری دارند...تقریبا یک سال و خرده ای هم هست که همدیگه رو میشناسند و آقای الف از همون ابتدای آشنایی توجه خاصی همراه با احترام به خانوم ب نشون داده.

ازون طرف خانوم ب خیلی خودش رو دست بالا میگیره و علی رغم موقعیت خوب همه نظره ی آقای الف و اصرار و تعریف تمجید همه آشنایان و دوستان و دشمنان و نگاه های معنی دار آقای الف کلی براش اخم و تخم کرده و چسی اومده.

حالا این وسط خانوم ج که از قضا اون هم یکی دیگه از آشناها هست وارد معرکه شده و قابلیت ها و موقعیت استثنایی آقای الف رو درک کرده و عین زالو چسبیده به آقای الف و دائم در حال برنامه ریزی برای تور کردن آقای الفه.

خانوم ب انگاری تازه از خواب غفلت بیدار شده باشه مثل کتک خرده ها به چیز خوری افتاده و شب و روز خودشو تف و لعنت میکنه . در واقع عین سگ پشیمونه ولی ازون طرف نمیخواد کم بیاره ولی به وضوح وقتی با آقای الف فِیس تو فِیس میشه صداش میلرزه و لپاش گل میکنه.

نگاه های معنی دار آقای الف هنوز ادامه داره...

خانوم ب میدونه که خانوم ج نمیتونه آقای الف رو پای سفره عقد بشونه به دلایل بسیار متعدد.

آقای الف نگاه های خانوم ب رو میفهمه و لبخندهای دیدی حالتو جا آوردم میزنه.

خانوم ب "باید" اونو بدست بیاره...لجوج شده بدفرم.

سوال- در مثال بالا خانوم ب چه خاکی باید تو سرش بریزه؟ بارم ۱۰ نمره

راهکارهای عملی .. غیر عملی .. جوانمردانه .. ناجوانمردانه و هرچه به ذهنتان میرسد را با جزییات کامل ارائه نمایید؟ بارم ۱۰ نمره

پاسخ به تمامی سوالات الزامیست. موفق باشید.

اضافه شده الان:

۱-خانوم ب از هر لحاظ از خانوم ج سَرتره..چه از نظر تیپ و قیافه چه از نظر تحصیلات...فقط خانوم ج اینکاره ست و البته اخلاقش بهتره.

۲-خانوم ب تا دیشب فکر میکرد آقای الف هیچ چیزی برای ابراز نداره و کلا خیلی خیلی معمولیه...حتی جریان شروع رابطه آقای الف و خانوم ج رو مسخره میدونه و جفتشونو داخل آدمیزاد حساب نمیکنه. ولی دیشب که آقای الف رو دیده و بعد از این همه مدت آشنایی دو کلوم عین آدم با هم اختلاط کردند فهمیده دلش یه جورایی برای آقای الف قیری ویری میره نشون به اون نشون که تا خود صبح عین مرغ پرکنده بوده.البته من احساس میکنم خانوم ب از قبل از آقای الف بدش نمیومده ولی ورود خانوم ج جرقه مربوطه رو زده.

۳-خانوم ب هیچ وقت به آقای الف بی احترامی نکرده ولی مثلا بارها شده که آقای الف راجع به یه مسئله ای صحبت کرده و خانوم ب اصلا حرفاشو نشنیده و به صحبتش با بغل دستیش ادامه داده یا خودشو سرگرم کار دیگه ای کرده.

۴-خانوم ب توی مغز آقای الف نیست که نظرش رو نسبت به خانوم ج بدونه...ولی از اونجایی که خانوم ج دو سه سالی از آقای الف بزرگتره و رفتارهای جلف غلط انداز داره فکر کنم آقای الف بدش نمیاد مدتی رو حال و حول کنه.

 

 

چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 |

 

heartless

 

۱- اینجوری شد:

زنگ زدم آقای (ف) اونم شماره دو سه نفر رو داد..اما زیاد چنگی به دل نمیزدند..یکیشون افاده ای بود..یکی شون گفت تهران نیستم والخ. آقای (ف) زنگ زد و گفت شمارتو بدم به یه نفر زنگ بزنه؟ گفتم اوکی.

بعد از پنج دقیقه یه آقایی تماس گرفت و خودشو معرفی کرد.قرار گذاشتیم برای دو روز بعدش. رفتیم دفترش...راستش انتظار یه آدم زشت ریقو رو داشتم..اما به قول "نیم وجبی" یه سیخ سیخی هیکل کلفت در رو باز کرد.

قرارداد بستیم و از همون شب اس ام اس ها شروع شد. منم که کرم ِ کرم ریختن دارم. پشت بندش هم تلفن ها و صحبت کردن هایی که سعی میکردم تا اونجایی که ممکنه مودب صحبت کنم و به اصطلاح زیادی رو ندم.

پنج شنبه شب با تمام وسائلش و ر.ق.ص نور ها و سیستم صدا اومد.همه فکر میکردن دوس پسرمه درحالی که نبود. تمام شب رو توی تاریکی درحالی که میرقصیدم و میرقصید نگاه بازیمون به راه بود..طوری که پسرخاله ام فهیده بود و میگفت چه لاوی داره میترکونه برات!

آخر شب نیروی انتظامی ریخت توی کوچه...انگاری سر کوچه ازین پارتی بی ناموسیا بوده و برادران نیروی انتظلامی ریخته بودند با چک و لگد ارشادشون بکنند.

خلاصه دیی جی ما هم مجبور شد تا نزیکای صبح پیش ما بمونه و از خاطرات دلهره آور شغلش بگه و منم با چشمای خواب آلود و سردرد رفع گاز نوشابه کااااملا غیر الکلیک بنشینم و گوش کنم.

صبح روز بعد زنگ زد و دعوتم کرد به یه کنسرت. جوابم هم طبق معمول نه بود...میدونی یه جوریم..احساس میکنم زیادی پیر شدم برای این کارا...ازون طرف از باتلاق پسرک رهایی ندارم.اوه نگفته بودم که سر و کله اش دوباره پیدا شد و کلی گریه زاری کرد...کلا تا منو با دستای خودش نگذاره توی قبر راحت نمیشه.

۲- امروز اولین تصادفم رو کردم...با یه پرادو..نزدیک پل رومی...اولش کلی توهم برش داشته بود که الان منو میفرسته زندان و بابامو درمیاره میذاره کف دستم..بعد که افسر اومد و اونو مقصر شناخت و کارت بیمه شو خواست تازه فهمیدم خانوم بیمه هم نداره...بعد شروع کرد که آره من دیشب از کانادا اومدمو تو کانادا اینجوری تو کانادا اونجوری...ما ایرانیا اه اه پیف پیف...این چه وضع رانندگیه و آدم اعصابش خورد میشه و (توجه کنید اینا رو با فارسی دست و پا شکسته هم میگفت) افسره هم برگشت گفت خانوم شما از فرعی اومدی مقصری فکر کنم همه جای دنیا اونی که از فرعی میاد میکوبه به یه ماشینی که داره تو اصلی راه خودشو میره مقصره. خانومه هم خفه شد.

این بود انشای من در این مدت غیبت صغری.

 

شنبه پنجم اردیبهشت 1388 |

 

Go to War

 

امروز وقتی توی تاکسی منتظر بودم تا پُر بشه و حرکت کنیم دختری کنار شمشادها ایستاده بود و داشت با موبایل حرف میزد...کم کم ایستادن تبدیل به راه رفتن های بی جهت شد و صدای دختر بالا و بالاتر رفت و آخر سر حرف زدن تبدیل به داد و هوار و جیغ کشیدن های بی مورد شد.

امروز در اون لحظه بیشتر از هر زمانی از خالی شدن و ازبین رفتن اون بار از روی دوشم احساس راحتی کردم.

به خودم فکر میکردم که یه روزهایی چه تاسف بار زنگ میزدم و گوشیش خاموش بود...چقدر حرص میخوردم و خودم رو به در و دیوار میزدم و اشک میریختم و وقتی گوشیش رو روشن میکرد با خونسردی تمام میگفت زیاد زنگ میزدی خاموش کردم.

چه روزهایی که اون زنگ میزد و من از پشت تلفن اون قدر حرصش میدادم تا شروع کنه به داد و هوار کردن و گریه کردن و اون موقع کرم وجودم آروم میگرفت.

الان که فکر میکنم میبینم ما سادیسمی هایی بودیم که برای زجر دادن همدیگه با هم بودیم و اسش رو گذاشته بودیم دوستی..عشق..خواستن. اون هم نزدیک به چهار سال از بهترین روزهای عمرمون رو.

امروز بیشتر از همیشه فهمیدم ما جوون های پایتخت نشین پر مدعا انسان هایی مریض و بدبخت هستیم.

 

 

یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 |

 

Me Myself and I

 

"وقتی خاطره های آدم زیاد میشه دیوار اتاقش پر از عکس میشه ؛ اما همیشه دلت واسه اونی تنگ میشه که نمیتونی عکسشو به دیوار بزنی" این آخرین اِس ام اِسیه که توی اینباکسم ازش دارم.

حاصل حدود چهار سال و خرده ای رابطه که بی اغراق فقط سه یا چهار ماهش لذت بخش بود و بقیه اش شکنجه و اذیت تبدیل به یه خداحافظی شد.

راستش اگه بخوام احساسم رو بگم اینه که واقعا هیچ احساسی ندارم..تو یه مدار بی تفاوتی غرق ام...نه ناراحتم نه خوشحال.

بارها خودم خواستم و تمومش کردم بارها هم برای تموم نشدنش گریه و التماس کردم. گفته بودم امسال سال متفاوتیه مگه نه؟ راستش من توی این رابطه خیلی چیزها از دست دادم و تقریبا هیچی به دست نیاوردم به جز تجربه و یه تنهایی که دوست ندارم تا سال ها با کسی قسمتش کنم.

امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم احساس راحتی کردم انگار یه بار سنگین درد آور از روی دوشم برداشته شده بود.

میخوام تغییر کنم ..بهای تغییر معمولا گرونه..اما مهم نیست..برای قدم اول آخرین و تنها اس ام اس رو هم دیلیت میکنم !

و حذف!

 

چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 |

 

پرزیدنت جون

 

چند سال پیش توی یکی ازین کمدی آیتم هایی که شبکه سوم ج.ا پخش میکرد شخصیتی وجود داشت به نام سقّ ِ سیاه...شاید یادتان باشد مرتیکه ای بود مثل بقیه هنرپیشه های تلویزیون زشت و لوس که از هرچیزی خوشش می آمد و درباره اش اظهار نظر میکرد "چیز" مورد نظر به کل کنفیکون میشد.

حالا این شخصیت نمود خارجی پیدا کرده...پرزیدنت عزیزمان پروفوسور دکتر مهندس ا.ن بد قدم شده...نحس شده...شاید از روی دعایی چیزی رد شه و آن دعا پاپیچش شده..شاید هم بدون بسم اله ایستاده شاشیده و اجنه ها رو کفری کرده..اصلا شاید چشم خورده باشه و مادرش یادش رفته باشه که برایش اسفندی دود کنه و یا دم غروبی تخم مرغی بشکونه! 

باور نمیکنید؟ بازی های کشتی را یادتان هست؟ تا قدمش را توی سالن گذاشت کشتی گیرمان ضربه فنی شد!

بیچاره زن عِمام چیزیش نبود..جوون ناکام یه مقدار نوبرونه ی چاقالا بادوم سر دلش مانده بود و رفته بود بیمارستان سرم وصل کنند بهش .. پرزیدنت محبوب تا به عیادتش رفت فردایش جان به جان آفرین سَقَط شد.

راجع به دیروز هم چیزی نگم بهتره...! به قول دوستی ای بابا ما تو خیلی جاها به عربا باختیم فوتبال هم روش!

خلاصه اینکه به تعدادی جادو جنبل نویس جهت از بین بردن نحسی پرزینت نیازمندیم /امور ارتباطات و دوستان دفتر ریاست پرزیدنتی./

 

یکشنبه نهم فروردین 1388 |

 

the coldest story ever told

 

سال جدید برای من با مریضی شروع شد...

شب عید رو از شدت درد نخوابیدم..و روز عید در کمال ناباوری گوش سمت چپم شنواییش رو از دست داده بود...

کمتر از دو ساعت مانده به سال تحویل توی خیابون ها به دنبال یک درمانگاهی بیمارستانی جایی میگشتیم که یک دکتر بتواند مرض من را تشخیص بدهد..راستش با اینکه شنواییم کم شده بود ولی اصلا نمیترسیدم!

بالاخره یک درمانگاهی باز بود و دکتر تشخیص عفونت شدید همراه با پارگی پرده گوش (خدایا یه پرده رو توی بدنم سالم نگه نداشتی ها ) رو داد و متعاقبا یه کیلو قرصو دارو و چندین آمپول!

یک هفته تمام شنواییم کم بود..هنوز حالم خوب نشده..ولی شنواییم برگشته (میگن پرده گوش خودش رو ترمیم میکنه) فکر کن!

با این تفاسیر به امسال خیلی خوشبینم! امسال سالیه پر از تصمیمات نهایی..پر از دو دلی ها و انتخاب کردن ها...پره از زندگی جدید...پره از روزهای جدید و نخودی متفاوت!

امسال بیشتر از هر سال دیگه ای فکر میکنم و احساس میکنم بزرگتر شده ام...بیشتر از هر سالی احساس میکنم امسال سال سرنوشت سازیه برام...

و امسال دقیقا رسیده ام به سر اون دو راهی حالا باید تصمیم بگیرم که کدوم راه رو باید برم!

 

جمعه هفتم فروردین 1388 |

 

No name

 

شاید اعتماد به نفسم زیادی بالاست..شاید هم زیادی راحت الدنیا شده ام..هرچی که هست وقتی همه همکلاسی ها رو میبینم که از الان دارند برای کانون سال بعد که آذر ماه است خر میزنند یکجورهایی از خودم نا امید میشوم.

یک حس مسخره آرومی هم دارم که مرتب بهم میگه تو صد در صد قبولی...از طرفی اردیبهشت امتحان ارشد دانشگاه آزاده...سراسری رو که به دلایلی کاملا تخمی نتونستم شرکت کنم..راستش برایم فرق چندانی هم ندارد..

 شاید الان با خودت فکر کنی که چه آدم چیپ و درگیر امتحانی هستم...ولی اشتباه نکن دوست من...وقتی دختر باشی اونم تو کشوری که یا باید درس بخونی یا شوهر کنی کدومو ترجیح میدی؟ عده کثیری رو میشناسم که کنکور کارشناسی رو در حالی شرکت میکنند که فقط دانشگاه بروند حالا میخواد رشته ای که قبول میشوند چوب شناسی دانشگاه پیام نور واحد جزیره لاست باشد!

خلاصه اینکه این هم پستی بود برای اینکه بگویم زنده ام و زندگی را دارم میکنم گاهی هم برعکس!

 

سه شنبه بیستم اسفند 1387 |