تبليغاتX
.:. نُخـــــــــــــــودی ِ بــــازی .:.

.:. نُخـــــــــــــــودی ِ بــــازی .:.

امروز از دانشگاه که بر میگشتم یاد این وبلاگ تازه به وبلاگستان آمده فکر میکردم و اینکه جمعه ای که گذشت چه شد و چه نشد که دوباره تصمیم تخیلی گرفتم که جایی رو برای نق زدن و گفتن و گفتن تا مردن باز کنم..

باورم نمیشه به خوشبختی و دل خوشی های یه آدمی این طور حسودی کنم..حس میکنم فرصت های زندگیمو از دست دادم و دیگه هیچ وقت اون فرصت ها برنمیگرده...فرصت درس خوندن...شاد بودن...فرصت دوستی..عشق..!

امروز وقتی یکی از بچه ها چای دعوتم کرد وقتی رفتم توی حیاط تازه یادم افتاد که دو سالی میشه که توی حیاط ننشسته ام...قیافه ها چه قدر غریبه بودند..شده بودم مادربزرگ جمع ...با لذت پیشکسوتانه تعریف میکردم که اون سالی که ما تازه اومده بودیم دانشگاه اینجا اینجور بود و آنجا اینجور...آن هم به کی؟ به کسانی که تفاوت سنی شان با من نهایتن دو سال است!

 گاهی اوقات فکر میکنم حقمه که حالا روزی هزار بار آرزوم این باشه که بخوام برگردم به عقب...برگردم به مهر ۸۳

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 22  توسط نُخـــودی  | 

چهار سال وبلاگ نویسی چیزهای زیادی به من داد که سعی کردم در این یکی (نخودی ِ بازی) رعایت کنم!

از بستن آخرین وبلاگم سه ماه میگذره..که دلایل مختلفی برای پایین کشیدن کرکره اش داشتم همین طور که برای راه اندازی اینجا و شکستن توبه ام نیز دلایل زیادی دارم..!

من نویسنده نیستم..فقط نخودی هستم توی این دیگ ِ پر از آشی که خودم برای خودم پخته ام سرگردان شدم و قصدی برای وارد شدن به کاسه آش دیگران ندارم...احتیاج دارم که مدتی خودم را خالی کنم..بریزم روی این صفحه سفید مجازی و حلاجی اش کنم...!

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 19  توسط نُخـــودی  |