باورم نمیشه به خوشبختی و دل خوشی های یه آدمی این طور حسودی کنم..حس میکنم فرصت های زندگیمو از دست دادم و دیگه هیچ وقت اون فرصت ها برنمیگرده...فرصت درس خوندن...شاد بودن...فرصت دوستی..عشق..!
امروز وقتی یکی از بچه ها چای دعوتم کرد وقتی رفتم توی حیاط تازه یادم افتاد که دو سالی میشه که توی حیاط ننشسته ام...قیافه ها چه قدر غریبه بودند..شده بودم مادربزرگ جمع ...با لذت پیشکسوتانه تعریف میکردم که اون سالی که ما تازه اومده بودیم دانشگاه اینجا اینجور بود و آنجا اینجور...آن هم به کی؟ به کسانی که تفاوت سنی شان با من نهایتن دو سال است!
گاهی اوقات فکر میکنم حقمه که حالا روزی هزار بار آرزوم این باشه که بخوام برگردم به عقب...برگردم به مهر ۸۳
