باورم نمیشه دو سال گذشته حالا نه دو سال شمسی..دو سال قمری که حساب کتاب درستی هم ندارد..پنج شش ماه بیشتر شروع نشده بودی و من چه عاجزانه بهت احتیاج داشتم توی اون روزهای تنهایی و تو چه خوب با من تا میکردی و میفهمیدی منو..
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 21  توسط نُخـــودی
|
احساس میکنم بازیچه ای برای فروکش کردن حس کنجکاوی یه مرد شدم!
+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 14  توسط نُخـــودی
|
دختره ی زشت بر و بر جلوی من نشسته توی سلف گوشیشو در میاره تابلو تابلو میذاره رو میز غذاخوری!
هر چی بهش نگاه میکنم این چسی ها نه به اون دماغ صد منی اش میاد نه به اون پوست خرابش که عین آسفالت های شخم زده است!!! دختره رو کل پسرای دانشگاه از اون جواداش گرفته تا اون کوول هاش هیشکی آدم حسابش نمیکنه...!
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 21  توسط نُخـــودی
|
تلفن رو برداشتم شماره اش رو گرفتم تا اومد بوق بخوره قطع کردم..تصمیم گرفتم یه اس ام اس بدم..حتی نوشتم اون چیزهایی رو که اون لحظه احساس میکردم خیلی بهش احتیاج دارم..اما موقع سند کردن کنسل رو زدم...
+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 19  توسط نُخـــودی
|
وقتی لحظات نابی رو توی زندگیم از دست دادم گذشته برام مفهوم پیدا کرد و فهمیدم برای اینکه الانی که هستم گذشته اندوه بار فردام نباشه پس باید حال رو بچسبم و لذت ببرم و ...!
+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 23  توسط نُخـــودی
|