تبليغاتX
.:نخودی ِ بازی:.

.:نخودی ِ بازی:.

پست قبلی رو در حالی نوشتم که به شدت دلم گرفته بود..و البته برف هم بی تقصیر برای به یاد آوردن گذشته ها نبودند...اما خدا میداند هرگز نخواستم احساسات دیگران رو به بازی بگیرم یا حس ترحم کسی رو نسبت به خودم برانگیزم که احتیاجی هم به این مسئله ندارم نه آدم بی نوایی هستم نه عاجز و مطرح کردن آن ها صرفا خالی کردن افکاری بود که به ذهنم هجوم آورده بود و اگر نمینوشتمشان تخلیه نمیشد..گرچه که با نوشتنشان گریه هم کردم و دو دقیقه بعدش انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است..!

کسانی که دوست ندارند واقعیت ها رو بپذیرند مدام سوال کردند که قصه بوده یا واقعیت...! گرچه من لزومی به اثبات جریانات ندارم ..کما اینکه از این قبیل اتفاقات ناموس پرستانه!! در کشور ما کم نیست و حالا تفاوتی که من رو از بقیه متمایز میکنه اینه که من تحصیل کرده ام..سعی نکردم با مشکلات کنار بیایم بلکه نابودشان کردم..دلیل تنفر عمده من از خانواده ام هم دقیقا همینست ولی هرطور میخواهم خودم رو متقاعد کنم که شرایط بوده...عصبانیت...حرف مفت...غیرت ...فرهنگ جامعه..یا هرچه بوده به کتم نمیرود که نمیرود!

هنوزم با برادرهایم قهرم..به خانه پدری ام نمیروم با اینکه میدانم خیلی بهش بر میخورد...روزی که میخواستم به خونه مامی کوچ کنم پدرم علنا جلویم گریه کرد و گفت که ببخشمش بابت همه کوتاهی ها و حرف هایی که زده...یک آن دستم لرزید..قلبم هم همینطور...واقعا امکان داشت که اون لحظه همه چیز رو بذارم و همه رو ببخشم و بمانم ...!

اما شخصیتم به حدی زیر سوال رفته بود و به حدی خرد شده بودم که دیگر راهی نمونده بود...با خودم گفتم..ببین می نا اگر الان پا روی احساساتت نگذاری یک عمر بدبخت میشوی و چه بسا همین پدر فردا ترتیبت رو بدهد..پس سنگ شو..پی پی کن به همه روابط پدر و فرزندی و دلسوزی و برو...به زندگیت با روشی جدید ادامه بده..بذار بفهمند که تو دیگه بزرگ شدی و باید آزادت بگذارند...!بذار بفهمند که کسی هست که برای حرفای چرتشان تره هم خرد نمیکند و جلویشان ایستاده!

اومدم خونه مامان...فکر میکنید مادرم خیلی مهربان بود؟ نه...اون هم مجبور شده بود یعنی مجبورش کرده بودند که من رو ببرد پیش خودش..آن هم با پول!!! باورتان میشود؟

خدا میداند چه قدر مبارزه کردم..مامی من درگیر مسائل مزخرف زیادی بود که برایم غیر قابل تحمل بودند..مثلا دوست پسرهای جقلی داشت..همه بیست ساله...بیست و سه چهار ساله...با همه شان هم پارتی میرفت و کثافت کاری هایشان حال آدم رو به هم میزد..در این بین چند تا دوست مزخرف هم داشت که همه شان کاسب بودند و معتاد و لاشی و هرزه...!

خب من از یه خانه 300 متری به یه خانه 40 متری اومده بودم که فقط یک اتاق داشت...اما تحمل میکردم ! علنا جلوی من شیشه میکشیدند...روی همدیگر می افتادند ...البته مامی جان کمی مراعات مرا میکرد و دوست پسرش رو میبرد توی اتاق...من هم همانطور با اخم مینشستم جلویشان و اگر کسی نگاهم میکرد پاچه اش رو میگرفتم...! الان که یادم میفته میبینم الکی من سه ترم از دانشگاه نیفتادم ها....خلاصه اینکه کم کم دیدم مامی دارد وارد یک سری بازی ها میشود..چون سن مامان از آن جک و جونور ها زیادتر بود و اصلا قیافه اش هم به خطاکار ها نمیخورد..دوستانش این رو با خودشون این ور اون ور میبردند تا مواد جابه جا کنند و پلیس مزاحمشان نشود!

خب ما همیشه با هم دعوا داشتیم و روزی هزار بار انواع و اقسام حرف ها رو از هر کسی میشنیدم تا سقفی بالای سرم باشه و بتونم درسم رو بخونم...کم کم...فهمیدم دوستای مامان بهش گفتند که جلوی دخترت این کارا رو نکن تا آتو دستش ندی و خلاصه مامان جان تو ذل سرما راه به راه من رو میفرستاد بیرون از خونه تا راحت باشه..! اون قدر خونه این فامیل و اون فامیل رفته بودم واقعا سرگردان بودم و دلم نمیخواست دوباره خونه کسی بروم..رفتم خونه و مامان در رو باز نکرد..کلید انداختم و رفتم بالا...دیدم با یه پسری نوزده ساله این ها نشسته اند...پسره تا منو دید نمیدونم خجالت کشید یا چی پاشد رفت دستشویی اما مامان جان خوب حق مادری رو به جا آوردند و شبانه گفتند که من نمیدونم کجا میری اما امشبو خونه نباش و این شد که من رفتم و تا صبح تو راه پله های دم پشت بام خوابیدم..کتاب هایم رو هم زیر سرم گذاشتم!!

الان دیگه این خاطرات با اینکه درد آورند اما باعث افتخار خودم به خودم هستند که من رو قوی کرد...و از اون پخمگی در آورد...اون قدر از اون روزا خاطره دارم که اگه بخوام بگم تا صبح اینجا باید بنویسم ...اما خلاصه اینکه من تونستم با همین بچگیم و زیرکی ام نه تنها پای همه دوستای مامانم رو قطع کنم..اونم به طرزی که هیچ کدام از دو طرف روشون نمیشه با هم دوباره ارتباط برقرار کنند بلکه اونو آدمی جدید کردم که توی هر مسئله ای از من نظرخواهی میکنه و آسایش من براش در درجه اوله...! الان کمی راحت هستم...اما برای به دست آوردن این آرامش خیلی سختی کشیدم...!البته الان هم بعضی وقت ها بدجور دعوا میکنیم اما آنقدر تنها و بی کس شده که منو سفت سفت چسبیده تا یه وقت از پیشش نرم!

بعضی از این دوستام رو میبینم که دغدغه شان مثلا کلاس گیتارشونه...یا دوس پسر دماغ عمل کردشون یا ممه های عمل کرده همسایشون خنده ام میگیره از این همه فاصله..از این همه کودنی و حماقت...! ولی یک چیز خیلی آزارم میده اونم اینه که چرا نتونستم درسم رو بخونم...درسته که شرایطم وحشتناک بود اما خب این واقعا دلیل منطقی نیست و حالا من به جای اینکه درسم رو هشت ترمه تموم کنم باید دوازده ترمه تموم کنم!!! یعنی سه ترم دیگر ... شاید این هم حکمتی داره...!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 23  توسط نخودی  | 

باورم نمیشه دو سال گذشته حالا نه دو سال شمسی..دو سال قمری که حساب کتاب درستی هم ندارد..پنج شش ماه بیشتر شروع نشده بودی و من چه عاجزانه بهت احتیاج داشتم توی اون روزهای تنهایی و تو چه خوب با من تا میکردی و میفهمیدی منو..یک روز یادت که می آید...هنوز محرم شروع نشده بود میخواستیم بریم بیرون و من از دانشگاه می اومدم و وضعیت ظاهریم مناسب بیرون رفتن و ولگردی با تو نبود..

توی خونه هم کلی کار داشتم ..گفتم تو برو خونه مهدی اینا تا من هول هولکی یه جارویی بکشم که مجبور نباشم شب جوابگوی صد نفر باشم..بعد چی شد که نرفتی خونه مهدی اینا؟ آهان..خونه نبودند..

اومدی و درست روبروی تلویزیون روی مبل لم دادی..چطور شد که یکهو بغلم کردی؟ چی شد که یکباره لب هامون به هم گره خورد و نفس هامون به شماره افتاد؟چی شد که یکهو صدای کلید رو توی قفل در شنیدی و عین مارمولک به زیر میز ناهارخوری خزیدی؟ فکر کردی برادر من خر بود؟ نه..رفت توالت تا تو بتونی فرار کنی..بعدش فهمیدی چی شد؟ نفهمیدی که !

نفهمیدی اول دعوا کردیم بعد عاجزانه ازش خواستم به پدر چیزی نگه..اونم گفت باشه اما نه از روی عشق به خواهر..نگفته بودم که گفت به شرطی نمیگه که با من از پشت کاری بکنه؟ نه...نه..مگه برادر از خواهرش همچنین تقاضایی میکنه؟ گفتم بعدش من مثل سگ ترسیده بودم و اون جلوی در ایستاده بود و نمیذاشت من برم بیرون؟..همون موقع زنگ زدم به مامانم و با گریه گفتم موضوع رو..و گفتم که من دیگه تحمل این زندگی رو ندارم..!

اون روز که به خیر گذشت ..اما سه روز بعد از تولدم..دقیقا سه روز بعد از تاسوعا رو حتما یادت می آید دیگر...با مرمر و دوست پسرش مهران که الان ازدواج کرده اند رفته بودیم آبعلی ویلای مهران اینها..چه قدر برف بود و داشتیم از سرما یخ میزدیم..

تو با دو تا پتو و صندلی ها یه کلبه گرم کوچولو درست کردی جلوی شومینه..چپیدیم توی کلبه و مرتب من رو میبوسیدی و نگاهم میکردی..دقیقا ذل میزدی توی چشم هایم انگار دنبال پرسش سوالی بودی که هیچ وقت نگرفتی..یادت می آید چه قدر خوش گذشت که هنوزم که هنوزه اس ام اس هایمان و سرما و چس برفی که می آید ما را میبرد به آن روز..!

کلی جوجه خوردیم و شب برگشتنی دو سه تا از این سگ ها پاپیچ من شدند و من لیز خوردم..چیزیم نشد اما خودم رو لوس میکردم تا تو بیشتر بهم توجه کنی..! همیشه به حس ششم اعتماد داشتم اما چرا اون شب لعنتی به جلز ولز دلم گوش نکردم..چرا الکی صلوات فرستادم که شرها دور بشه؟

اصلا فکرش رو میکردی دو برادر غیرت مند من ! جلوی در کشیک بکشند؟ مگر ما چه کار کرده بودیم که چهارتایمان را به باد کتک بگیرند؟ فک من تا یک ماه کج بود..بیچاره مهران ماشینش خورد شد..شماها هم که چیزیتان نشد فقط دست و بالتان شکست و مهران بیچاره دماغش با آسفالت یکسان شد!

بعدها با یادآوری اون روز خندیدیم و بارها من دفاع مسخره ای از برادرهایم کردم چون برادرم بودند..هم خونم بودند..اما واقعا حرف تو درست بود..هیچ فرقی با انسان های اولیه نداشتند و ندارند گیریم فقط قادر به تکلم هستند!!

 نگذاشتند تا دست جر خورده ام را باند پیچی کنم شبانه جلسه گذاشتند..آهان راستی مادرم هم در این جلسه بود..وقتی برادرم جریان آن روز رو گفت وقتی که من با خشم و گریه گفتم که اون همچنین پیشنهادی رو داده..میدونی پدرم چی گفت؟

گفت خوب کردی پسرم به جای اینکه غریبه لذت ببرند باید خودمون لذت ببریم..

همان شد دیگر..تمام بدبختی های بودن با مادرم رو به جون خریدم اما لحظه ای توی اون خونه نموندم.. و دقیقا از همان روزها تو هم عوضی شدی و شدی بلای جونم..اون قدر خانواده ام رو کوبیدی..آن قدر علی رغم میل باطنی و تنفرم ازشون دفاع کردم که دیگه خسته شدم..بریدم و رفتم!

هووووم...دیشب اس ام اس دادی که می نا محرم ها فقط با تو خوش میگذره..تورو خدا بیا با هم باشیم..حداقل محرم رو.. و منو بردی به اون روزها..

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 21  توسط نخودی  | 

ترم اولی که رفتم و زبان فران سه رو شروع کردم فقط و فقط به خاطر تمایل به ادامه تحصیل در فران سه بود و بس..اون موقع کلاس ما 20 نفری دانشجو داشت..ده دوازده نفر دختر و هشت نفر این ها هم پسر..

الان که ترم سه هستم از اون کلاس بیست نفری چهار نفر باقی مونده ایم که یکی از دخترا دو سالی میشود در "ک ا ن ا د ا" ست و برای اخذ پذیرش در دانشگاهای "ک ب ک" اومده و فران سه اش رو تقویت کنه..

اون یکی هم رشته تحصیلیش در دانشگاه فران سه است و شوهرش هم استاد فران سه ...و این خانوم با آی کیوی مثال زدنی کلاسای دانشگاه و خصوصی کار کردنای شوهرش برایش کفایت نمیکند و به کلاسای ما می آد..

کلاس که تمام شد خوشحال از برف و سرما..شال و کلاه کردم ..کیفم رو برداشتم و اومدم بیرون..تا سر کوچه رو آروم در حالی که سرم رو پایین انداخته بودم و با خودم فکر میکردم اومدم..از خیابون رد شدم که یکهو اون یکی همکلاسی رو که اسمش رو میذارم آرمان دیدم..با لبخندی به سمت من اومد و گفت پیاده میری؟ این وری؟ گفتم آره..بدون اینکه ازم سوالی بکنه با من همقدم شد .. و شروع کرد به سوال کردن های بی سر و ته...

راستش من تا اون روز نمیدونستم حتی چند سالشه.. و این هم به خاطر سر به هوایی و عدم دقت من به دورو برم هست..فهمیدم که فوق لیسانس داره..و به غیر از کلاسای اینجا به کلاسای سفارت و دانش گاه تهران هم میره..وقتی ازش در مورد این همه تلاش سوال کردم گفت که دو نفر رو دانش گاه تهران میخواد بورسیه کنه به فران سه و این داره تلاشش رو میکنه که جزو اون دو نفر باشه و من با پشتکار و تلاشی که ازش میبینم مطمئنم که جزو اون دو نفر خواهد بود..

نمیدونم چه چیزی توی این آدم نظرم رو جلب کرد که اینقدر احمقانه بهش اعتماد کنم و بگم که مادر و پدرم از هم جدا شده اند..و من با مادرم زندگی میکنم..با این حرفم کاملا شوک شده بود در صورتی که خودم با این جریان هیچ مشکلی ندارم و برایم مهم نیست..اما گفتم اگر فکری در سرش دارد از همین الان تکلیفم رو روشن کنم مخصوصا که مشخصه از این آدم های مزخرفه..از همین هایی که تا سوراخ ک و ن آدم هم براشون مهمه و سوال میکنند و بعد با کوچکترین اشکالی (گرچه من جدایی مامان بابام رو اشکال نمیدونم) شروع میکنند به قضاوت و مزخرف گویی!

خلاصه گیر داده بود که برای چی اومدی فران سه میخونی و منم گفتم که یه روزایی تصمیم داشتم برای فوق برم فران سه..!حالا با این جریاناتی که توی فران سه اتفاق افتاده با این رییس جمهور درپیتشان تصمیمم کاملا منتفی شده .. با هیجان خاصی بهم پیشنهاد چند کشور رو داد وگفت برایم پرس و جو میکند که کجا بروم بهتر است..بعد شماره اش رو داد تا اگر کاری داشتم تماس بگیرم ...

البته خب در این شک نکنید که من فوق العاده دمدمی مزاج هستم و ممکنه فردا تصمیم بگیرم برای ادامه تحصیل برم جزایر آدم خوارها و خیلی شیک میرم زبانشون رو هم یاد میگیرم..! ولی چیزی که منو واداشته تا این زبان رو ادامه بدم و از پس امتحانای سختش بر بیام علاقه ایه که به این زبان زیبا پیدا کردم!

==============================================

پ.ن : سهیل و مرجان من رو سورپرایز کردند..!

پ.ن 2 : دیروز خونه خاله ام بودم اون قدر پلی استیشن بازی کردم با این پسر خاله فسقلیم که انگشت شست چپم باد کرده..!

پ.ن 3 : موقع امتحاناست..کی درس میخونه؟ من ؟ اصلا فکرشم نکنید..!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 15  توسط نخودی  | 

دیشب حدود ساعت هفت سهیل زنگ زد و پرسید که اگر کاری ندارم بیاید و با هم برویم یک جایی و بنشینیم ..راستش دلم خیلی گرفته بود ..مامان هم خونه نبود و حسابی کلافه شده بودم بنابراین سریعا قبول کردم مخصوصا اینکه یک سالی میشد ندیده بودمش و کلی حرف داشتم تا دیدمش بزنم..

هنوز داشت برف میبارید و من نمیدونستم که آیا میتونه بیاد یا نه بالاخره نزدیکای هشت رسید سر کوچه مون ..ظاهرا مامان چکمه های اسپرتم رو انداخته بود دور..مجبور شدم یک بوت بپوشم که نوکش خیلی تیز بود و کفش خیلی لیز ..جیپ سهیل هم که مریض بود و نمیدونم چه طوری ماشین باباشو آورده بود..و من توی راه همه اش میترسیدم که ماشین لیز بخورد و بریم توی دیوار..

با اینکه من رژیم بودم و بعد از ظهر نیم ساعتی رقصیده بودم اون هم از نوع خارجیش و به خودم قول داده بودم که شام نخورم اما سهیل اغفالم کرد و رفتیم یک جایی توی پاسداران و یه سری خوردنی سفارش دادیم..کلی پشت سر وبلاگ نویسا حرف زدیم و غیبت کردیم و خندیدیم..مخصوصا یه نفر که شده بود سوژه بحث ما..عکسایی رو هم توی ام پی فورش دیدم و خیلی جالب بود..کلا شخصیتی که از اون آدم ها توی ذهنم داشتم با عکسشون خیلی متفاوت بود..

یه مشت برفو گوله کردم و زدم بهش..اون وسط به جای اینکه خنده ای اخمی..عکس العملی نشون بده یک کاره برگشته میگه یاد فیلم احمق و احمق تر افتادم..حالا من احمق تر بودم یا اون نمیدونم..سهیل از پارسال جوونتر شده اینو به خودشم گفتم و اینکه کم حرف تر شده ..توی راه برگشت این آقاهه نامجو رو گذاشته بود و منم خنده ام گرفته بود از خوندن این آقاهه! اما نتونستم خودداری کنم و پروپررو گفتم که من اصلا با این تیپ آهنگا حال نمیکنم..اونم هی صداشو زیاد میکرد..ساعت ده اینا بود رسیدیم دم خونه و توی ماشین کلی صحبت کردیم و انرژی مثبت گرفتم ازش..کلا سهیل پسر نازنینیه و الکی به آدم اعتماد به نفس میده..بعد هم اومدم خونه..نمیدونم از برف دیشب جان سالم به در برده یا نه؟ اصلا رسیده خونه؟

ساعت ده و نیم آقای بلاگر که ذکر خیرشون در پست قبلی رفت شروع کرد به اس ام اس دادن و منم آب پاکی رو ریختم و گفتم ببین جوجه دوستی معمولی و اینا رو بی خیال من آدمش نیستم..خیلی جالب اظهار بی اطلاعی میکرد و میگفت من نمیدونم از چی صحبت میکنی منم عصبانی شدم گفتم یا من دیوانه ام یا تو آلزایمر داری..و چند تا اولتیماتوم دادم..

جواب داد بعدا صحبت میکنیم بدون عصبانیت..دیگه کفریم کرده بود شبی که به اون خوبی شروع کرده بودم و زهر مارم کرد گفتم من صحبتی با تو ندارم و زنگ زد شروع کرد به کار گرفتن مخ من و بهانه آورد که من خیلی فحش میدم و چرت و پرت میگم و از این مسئله ناراحته و میخواسته منو ادب کنه..(چه قدرم ادبم کرد)

گفت دوباره شروع کنیم گفتم من نمیخوام..و کلی هم بارش کردم ..کلا یه جوریه این پسره..خلاصه کلی مخم رو کار گرفت تا بالاخره بخشیدمش و دوست شدیم مثلا..اما خوشم نمیاد از این جور روابط..روابط تو چی گفتی من چی گفتم..عین جنگجوها ... منتظر هجوم یا دفاع کردن ! فعلا مغزم از هر لحاظ تعطیل شده و قدرت تجزیه مسائلی رو که داره اتفاق میفته رو ندارم!

========================================

پ.ن : وای چه قدر این پستم عین این دختر دبیرستانیا شده..اینروزا خیلی آدم چیپی شدم..خوشم نمیاد عین این دختر کوچولوها بیام برنامه روزانه بدم..! :-(

پ.ن ۲ : چرا برف تموم شد؟ :-((

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 20  توسط نخودی  | 

ببین عزیزم..دقیقا قرار ما اینطوری نبود..بود؟ ما یه تصور سه ساله ای از همدیگه داشتیم..یعنی درست کرده بودیم دقیقا همون موقعی که تا نیمه شب با هم میچتیدیم و وبلاگ مینوشتیمو برای همدیگه نظر میگذاشتیم..میخواستیم ببینیم که اون ادمایی که توی ذهنمون برای خودمون ساخته بودیم با واقعیت چه قدر نزدیکند! خب..همدیگه رو دیدیم..و اون موقعی که توی ماشین نشسته بودم و تو هی ور زدی و نصیحت کردی و من آدرسا رو اشتباه میدادم دقیقا به هیچ چیزی فکر نمیکردم..فقط یک لحظه بود..حتی قیافه ات رو هم درست و حسابی ورانداز نکردم..فقط حس کردم که تو چه قدر آرومی..و البته تیپت هم بد نبود و شخصیت باحالی داشتی...اصلا هم انتظار نداشتم شبش که منو توی چت میبینی شروع کنی از همه جا صغری و کبری بچینی و در آخر سر با اینکه میدونی من چه اخلاق گهی دارم بهم پیشناهاد دوستی بدی ..!

گفتم من ذهنیت بدی دارم نگفتم؟ گفتم روی من از هیچ لحاظ حساب باز نکن..دیگه حال لاو ترکونی ندارم..گفتی فقط میخوام کنارت باشم..فکر کردم بیست و نه سال سنی نیست که کسی اشتباه کنه ..اون قدر گفتی و گفتی و تا صبح اس ام اس دادی تا آخر سر خر شدم و گفتم اوکی !

حالا بعد سه روز اومدی میگی ببخشید نمیخوام باهات رابطه جدی داشته باشم میخوام دوست معمولی باشیم..

==============================================

پ.ن : این دوست معمولی یعنی چی؟ بازم از اون کلاه شرعیاست؟ من که با هیچ جنس مذکری نمیتونم دوستی معمولی داشته باشم..اگه فردا پس فردا زنگ بزنه قهوه ایش میکنم میذارمش کنار!

پ.ن 2 : احساس میکنم بازیچه ای برای فروکش کردن حس کنجکاوی یه مرد شدم!

پ.ن 3 : امیرخان بعد از یه هفته اس ام اس داده حالت خوبه؟ایشون هم یکی از داعیان دوستی معمولی با بنده هستند نمیدونم شاید مرد هستم دودول مودولی چیزی دارمو خودم بی خبرم..که همه آقایون خواستار دوستی معمولی با من هستند!

پ.ن آخر : خدایا یه عقل درست حسابی به این مردای درو بر ما بده...آمین!

====================================

این پستو دیشب در حالی که اعصابم از جفت این آقایون خرد بود نوشتم ولی این بلاگفاک اینقدر بازی در آورد که بی خیال شدم! الانم حس دیشبو ندارم..کلا ناراحتی و عصبانی سیدی من زود جوش میاره زود هم فروکش میکنه اما کینه اش تا یه روزی که حال اون طرفو نگیرم از دلم نمیره بیرون مگر اینکه آدم بدبخت و ذباله ای باشه ..خلاصه اینکه ببینید کی من حال این آقای وبلاگ نویسو میگیرم و میام اینجا میگم! هه هه هه !

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 14  توسط نخودی  | 

امروز ما امتحان فقه داشتیم..دیشب تا دیروقت میخوندم..صبح هم از کله سحر پا شدم به خوندن..بازم هیچی نفهمیدم ..بعد گفتم حالا میرم سر جلسه امتحان یه طوری میشه دیگه..استاد گرامی مون یه معمم هستند که قدشون از 150 تجاوز نمیکنه و وقتی من کنارش می ایستم تا شونه های من میرسه!!!! اونم با زحمت..! خلاصه رفتم سر جلسه امتحان..ده تا سوال داده بود..منم شروع کرم به نوشتن بعد دیدم همه بچه ها جزوه ها رو باز کردند و دارند تند تند از روش مینویسند..استاد گرامی هم دقیقا نگاه میکرد و نیشش باز بود..بعد وسط امتحان شروع کرد به خاطره تعریف کردن و هر هر میخندید..! باید بودید و میدیدید..بهترین امتحان زندگیم بود...یعنی اگه کمتر از ده بگیرم از ده نمره یعنی استاد به جزوه خودش شک کرده ! نامردم اگه ترم بعد کمتر از 4 درس باهاش بردارم

===============================================

امروز یکی از بلاگرها رو دیدم..یعنی در واقع سه سال پیش که وبلاگ مینوشتم باهاش آشنا شدم و هیچ وقت هیچ کداممون تمایلی به دیدن هم نشون نمیدادیم..که بالاخره امروز همدیگر رو زیارت کردیم! جالب بود...پسر وبلاگ نویسو اینقدر خوب؟ اونم بدون دوست دختر..! عجب دوره زمونه ای شده خواهر..!

===============================================

دختره ی زشت بر و بر جلوی من نشسته توی سلف گوشیشو در میاره تابلو تابلو میذاره رو میز غذاخوری! منم خواستم نزنم تو ذوقش گفتم مبارکه و اینا..چند خریدی..بعد با یه حالتی گفت که کادو گرفتم..بقیه اش رو دیگه من فقط شیرکاکائومو میخوردمو با چشمای گشاد شده نگاهش میکردم..خانوم با یه سردفتردار دوست شده..پسره اولین بار که اومده ببیندش برای اینکه دست خالی نیاد یه گوشی چند صد هزارتومانی خریده..! منم به شوخی بهش گفتم خب دفعه دوم که میبینیش ایشالله برای اینکه دست خالی نیاد یه ماشین میاره برات..! با یه حالتی گفت ماشینو قراره آقای ایکس اون یکی دوس پسرم بخره!

هر چی بهش نگاه میکنم این چسی ها نه به اون دماغ صد منی اش میاد نه به اون پوست خرابش که عین آسفالت های شخم زده است!!! خلاصه اینکه.. اصلا هم بهش حسودی نکردم..چون از این تیپ تیغ زدنا خوشم نمیاد..ولی آخه اگه یه چیز خوبی بود دلم نمیسوخت...دختره رو کل پسرای دانشگاه از اون جواداش گرفته تا اون کوول هاش هیشکی آدم حسابش نمیکنه...! اصلا هم از این دخترا نیست که بند آب بده و بذاره پسری دست بهش بزنه ها...! حالا جریان چیه؟ پیدا کنید پرتقال فروش را !

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 21  توسط نخودی  | 

من : در طلاق خلع چون از لحاظ روحی به مرد ضربه میخوره زن باید مالی رو بذل کنه درست..در طلاق عادی که از طرف مرده و بدون هیچ دلیلیه هم مرد باید مهریه و غیره ذلک رو تمام و کمال بپردازه چون به زن آسیب رسونده...خب اینم درست..ولی نمیفهمم توی طلاق مبارات که دو طرف از همدیگه کراهت دارند..و جفتشون میخوان از هم جدا بشن چرا زن باید مال بذل کنه؟ اینجا که دیگه قضیه ضربه و خسارت طرف مقابل مطرح نیست؟

استاد : چون زن حق نداره بگه من کراهت دارم..اما قانونگذار براش قضیه رو راحت کرده و گفته فقط از مهریه بذل کنه و بقیه حقوقش ! رو دریافت میکنه!

من : دست قانونگذار عزیز درد نکنه!

.............................................................................................

اون : فهمیدی دیروز از یه ال سی دی توی میدون آزادگان کرج تصاویر مستهجن پخش شده؟

من تو فکر : مردم جلوی ال سی دی وایسادن و دارن فیلم پورنو نگاه میکنن!

اون : ببین مث من اشتباه فکر نکن...احتمالا یه تیکه از لباس خانومه باز بوده و یا مثلا همدیگرو بوس کردند

من : مستهجن اصلا یعنی چی؟ معیارهاشون برای سنجش مستهجن چیه؟

.............................................................................................

رادیو : در مرحله بعدی مبارزه با مفاسد اجتماعی با آرایشگاه های زنانه که ترویج مسائل غیر اخلاقی میکنند برخورد خواهد شد..سردار فلانی گفته که آرایشگاه ها مرکز و بستر ایجاد ناهنجاری ها میشوند!وی در ادامه بیان کرد ....

کل آدمای توی تاکسی :

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 0  توسط نخودی  | 

این روزها برام خیلی مزخرف شده..دیروز آن قدر بغض داشتم و آن قدر حالم گرفته بود که تلفن رو برداشتم شماره اش رو گرفتم تا اومد بوق بخوره قطع کردم..تصمیم گرفتم یه اس ام اس بدم..حتی نوشتم اون چیزهایی رو که اون لحظه احساس میکردم خیلی بهش احتیاج دارم..اما موقع سند کردن کنسل رو زدم...باید سر خودم رو با یه چیزی گرم میکردم..اما فکرش و احساس بدی که داشتم باعث شد دستم رو ببرم جلو گوشی رو بردارم و شماره لعنتیشو بگیرم..حدود نیم ساعتی با هم صحبت کردیم از همه جا و همه چیز گفتیم..اشتباه کردم..اشتباه..من مرض دارم..چرا دوباره نسبت به این رابطه امیدوارش کردم؟ چرا رابطه ای رو که برای تمام شدنش 10 ماه تمام سعی کردم رو دوباره به این راحتی به بن بست رسوندم؟چرا؟ خدایا..چرا؟ من دروغگویم..یک دروغگوی مازوخیسم..حتی در آن لحظاتی که مخ همه رو کار میگیرم تا بهشون بگم که اون این جوری بود و آن جوری تا خودم رو تبرئه کنم..حتی در آن لحظات هم حس میکنم دلم برای اذیت کردن هایش...غیرت بازی ها و زجر دادن هایش تنگ شده..وای که اگر مامان بفهمه منو میکشه.بعد هم که تلفن رو قطع کردم یه احساس تنفر شدیدی نسبت به خودم وجودم رو گرفته بود...اس ام اس زد که خیلی دوستم داری؟ جواب دادم فقط دلم گرفته بود. تا الان نه دیگه زنگی زده نه اس ام اسی داده..خدا کنه این شیطنت بی جای منو فراموش کنه و زندگیم دوباره بیفته رو روال عادیش!

آخر شب حالت تهوع داشتم رفتم توالت..دستم رو کردم توی حلقم و با فشار هر چه تمام تر آن قدر استفراغ کردم که گلویم درد گرفت و لخته های خون بالا می آوردم..تلاش مذبوحانه ای میکردم که خودم رو تنبیه کنم..بعد هم که امیر یک جک فرستاد نوش دارو پس از مرگ سهراب...رابطه دوستی ما فقط در حد جک آن هم دو هفته یک بار خلاصه میشود! دیگه خسته شدم آن قدر اعتراض کردم و در آخر به هیچ جا نرسیدم!

============================================

پ.ن : قسمتی از دفاعیه من از حقوق کودکان نا مشروع در کلاس حقوق بشر در اسلام :

در رابطه با حقوق کودکان نامشروع تفکرات متفاوتی مطرح است..از آنجایی که رابطه ای که خارج از چارچوب ازدواج رسمی باشد مردود و حتی جرم شناخته میشود و دو طرف را مستحق مجازات میداند تکلیف کودکانی را که از این طریق ناخواسته به دنیا می آیند روشن نیست!

از آنجایی که کودکی که از طریق رابطه نامشروع به دنیا می آید حق انتخاب و تصمیم گیری نداشته و به دنیا آمدنش کاملا جبری بوده است به نظر من از لحاظ اخلاقی و انسانی درست نیست که وی را حرامزاده خطاب کنند و از بسیاری از حقوق از جمله داشتن نام خانوادگی ..ارث و بسیاری حقوق اولیه ای که کودکان دیگر دارا هستند محروم باشد. این تفکر متاسفانه در جامعه ما یک نوع بی مسئولیتی را در پدران اینگونه فرزندان رواج میدهد که علاوه بر محرومیت از حقوق اولیه از نفقه نیز محروم باشند و نیز حتی در مواردی در عین آگاهی نفی ولد میکنند. در صورتی که در جوامع غربی اینگونه نیست و حتی در صورتی که شخص خاطی منکر فرزند شود ماهیانه ملزم به پرداخت نفقه میباشد و کودک نامشروع مانند کودکان دیگر به زندگی فردی خود در جامعه ادامه میدهد. در صورتی که بار منفی که این امر در جامعه ما دارد تا مدت ها در زندگی روانی کودک تاثیر میگذارد و حتی ممکن است در آینده منجر به عقده های روانی بیشماری شود که عقده ها منجر به زمینه ای برای ایجاد و پرورش مجرمین و جرم های بسیاری در آینده شود.

از طرفی قباحت امر تا حدی است که نه تنها از منظر جامعه غیر قابل هضم است بلکه از لحاظ دینی و شریعت گناهی کبیره و خلاف خواست خدا به شمار می آیند که نه تنها مستحق مجازات در این دنیا هستند بلکه مستوجب عقوبت اخروی نیز میگردند

و از این جهت دست قانون گذار را برای تامل بیشتر بسته است

به نظر من فرزندان ناخواسته و معصومی که از این طریق به وجود می آیند قربانیان هوس آنی و حیوانی پدر و مادر خود میگردند و نباید تاوان اشتباه آن ها را تا آخر عمر پاسخ گو باشند.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 19  توسط نخودی  | 

THE OTHERSفیلمی ترسناکه با بازی نیکول کیدمن که در سال 2001 ساخته شده..شاید خیلی ها این فیلم رو دیده باشند..اما از اون جایی که من زیاد فیلم باز نیستم و هر فیلمی خر بین ( یه چیزی تو مایه های خرخور ) میشه منم میبینم پس انتظار نمیره که اخبارم دست اول باشه...خب من همیشه از بچه گی فکر میکردم که شاید ماها زنده نباشیم..و یا اتفاقاتی که روزمره برامون می افته خاطراتی هست که داریم در سنین پیری مرور میکنیم...یعنی اصلا زمان حال برایم بی معنی بود..و همیشه فکر میکردم یا روح هستیم یا روز قیامته و فیلم زندگیمون رو گذاشتند تا ببینیم...به خاطر همین سعیم همیشه به این بود که کارای مثبت و خوبی انجام بدم...

بزرگتر که شدم وقتی لحظات نابی رو توی زندگیم از دست دادم گذشته برام مفهوم پیدا کرد و فهمیدم برای اینکه الانی که هستم گذشته اندوه بار فردام نباشه پس باید حال رو بچسبم و لذت ببرم و ...!

هفته پیش که این فیلم رو دیدم..میدونید..زندگی یه زنه با دو تا بچه که صداهای عجیب غریبی توی خونه شون میشنوند و واقعا تا مرز خل شدن پیش رفته اند... فکر میکنند که خونه شون پر از روحه...اما آخر فیلم میفهمند که خودشون مرده اند و در واقع روح های سرگردانی هستند که باور ندارند مرده اند و زندگی نباتی شون رو ادامه میدن...!

شاید برای کسایی که فیلم هایی از قبیل اره و جن گیر و... رو دیده باشند این فیلم هیچ باشه..اما با اون پیش زمینه ای که من داشتم این فیلم مخصوصا بیست دقیقه آخر فیلم بدجوری با ذهن من بازی کرد

=========================

پ.ن : دو روزه حالم خیلی گرفته است نمیدونم به خاطر پریودیه یا دلیل دیگه ای هم داره...اون قدر بغض داشتم و دلم گرفته بود که گوشی رو برداشتم و به اونی که نباید زنگ میزدم زنگ زدم...الان حس خوبی ندارم..حس یه کاغذ مچاله بیچاره رو ارم

پ.ن 2 : امتحانا داره شروع میشه...خدا فقط خودش کمک کنه!

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 23  توسط نخودی  |