پست قبلی رو در حالی نوشتم که به شدت دلم گرفته بود..و البته برف هم بی تقصیر برای به یاد آوردن گذشته ها نبودند...اما خدا میداند هرگز نخواستم احساسات دیگران رو به بازی بگیرم یا حس ترحم کسی رو نسبت به خودم برانگیزم که احتیاجی هم به این مسئله ندارم نه آدم بی نوایی هستم نه عاجز و مطرح کردن آن ها صرفا خالی کردن افکاری بود که به ذهنم هجوم آورده بود و اگر نمینوشتمشان تخلیه نمیشد..گرچه که با نوشتنشان گریه هم کردم و دو دقیقه بعدش انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است..!
کسانی که دوست ندارند واقعیت ها رو بپذیرند مدام سوال کردند که قصه بوده یا واقعیت...! گرچه من لزومی به اثبات جریانات ندارم ..کما اینکه از این قبیل اتفاقات ناموس پرستانه!! در کشور ما کم نیست و حالا تفاوتی که من رو از بقیه متمایز میکنه اینه که من تحصیل کرده ام..سعی نکردم با مشکلات کنار بیایم بلکه نابودشان کردم..دلیل تنفر عمده من از خانواده ام هم دقیقا همینست ولی هرطور میخواهم خودم رو متقاعد کنم که شرایط بوده...عصبانیت...حرف مفت...غیرت ...فرهنگ جامعه..یا هرچه بوده به کتم نمیرود که نمیرود!
هنوزم با برادرهایم قهرم..به خانه پدری ام نمیروم با اینکه میدانم خیلی بهش بر میخورد...روزی که میخواستم به خونه مامی کوچ کنم پدرم علنا جلویم گریه کرد و گفت که ببخشمش بابت همه کوتاهی ها و حرف هایی که زده...یک آن دستم لرزید..قلبم هم همینطور...واقعا امکان داشت که اون لحظه همه چیز رو بذارم و همه رو ببخشم و بمانم ...!
اما شخصیتم به حدی زیر سوال رفته بود و به حدی خرد شده بودم که دیگر راهی نمونده بود...با خودم گفتم..ببین می نا اگر الان پا روی احساساتت نگذاری یک عمر بدبخت میشوی و چه بسا همین پدر فردا ترتیبت رو بدهد..پس سنگ شو..پی پی کن به همه روابط پدر و فرزندی و دلسوزی و برو...به زندگیت با روشی جدید ادامه بده..بذار بفهمند که تو دیگه بزرگ شدی و باید آزادت بگذارند...!بذار بفهمند که کسی هست که برای حرفای چرتشان تره هم خرد نمیکند و جلویشان ایستاده!
اومدم خونه مامان...فکر میکنید مادرم خیلی مهربان بود؟ نه...اون هم مجبور شده بود یعنی مجبورش کرده بودند که من رو ببرد پیش خودش..آن هم با پول!!! باورتان میشود؟
خدا میداند چه قدر مبارزه کردم..مامی من درگیر مسائل مزخرف زیادی بود که برایم غیر قابل تحمل بودند..مثلا دوست پسرهای جقلی داشت..همه بیست ساله...بیست و سه چهار ساله...با همه شان هم پارتی میرفت و کثافت کاری هایشان حال آدم رو به هم میزد..در این بین چند تا دوست مزخرف هم داشت که همه شان کاسب بودند و معتاد و لاشی و هرزه...!
خب من از یه خانه 300 متری به یه خانه 40 متری اومده بودم که فقط یک اتاق داشت...اما تحمل میکردم ! علنا جلوی من شیشه میکشیدند...روی همدیگر می افتادند ...البته مامی جان کمی مراعات مرا میکرد و دوست پسرش رو میبرد توی اتاق...من هم همانطور با اخم مینشستم جلویشان و اگر کسی نگاهم میکرد پاچه اش رو میگرفتم...! الان که یادم میفته میبینم الکی من سه ترم از دانشگاه نیفتادم ها....خلاصه اینکه کم کم دیدم مامی دارد وارد یک سری بازی ها میشود..چون سن مامان از آن جک و جونور ها زیادتر بود و اصلا قیافه اش هم به خطاکار ها نمیخورد..دوستانش این رو با خودشون این ور اون ور میبردند تا مواد جابه جا کنند و پلیس مزاحمشان نشود!
خب ما همیشه با هم دعوا داشتیم و روزی هزار بار انواع و اقسام حرف ها رو از هر کسی میشنیدم تا سقفی بالای سرم باشه و بتونم درسم رو بخونم...کم کم...فهمیدم دوستای مامان بهش گفتند که جلوی دخترت این کارا رو نکن تا آتو دستش ندی و خلاصه مامان جان تو ذل سرما راه به راه من رو میفرستاد بیرون از خونه تا راحت باشه..! اون قدر خونه این فامیل و اون فامیل رفته بودم واقعا سرگردان بودم و دلم نمیخواست دوباره خونه کسی بروم..رفتم خونه و مامان در رو باز نکرد..کلید انداختم و رفتم بالا...دیدم با یه پسری نوزده ساله این ها نشسته اند...پسره تا منو دید نمیدونم خجالت کشید یا چی پاشد رفت دستشویی اما مامان جان خوب حق مادری رو به جا آوردند و شبانه گفتند که من نمیدونم کجا میری اما امشبو خونه نباش و این شد که من رفتم و تا صبح تو راه پله های دم پشت بام خوابیدم..کتاب هایم رو هم زیر سرم گذاشتم!!
الان دیگه این خاطرات با اینکه درد آورند اما باعث افتخار خودم به خودم هستند که من رو قوی کرد...و از اون پخمگی در آورد...اون قدر از اون روزا خاطره دارم که اگه بخوام بگم تا صبح اینجا باید بنویسم ...اما خلاصه اینکه من تونستم با همین بچگیم و زیرکی ام نه تنها پای همه دوستای مامانم رو قطع کنم..اونم به طرزی که هیچ کدام از دو طرف روشون نمیشه با هم دوباره ارتباط برقرار کنند بلکه اونو آدمی جدید کردم که توی هر مسئله ای از من نظرخواهی میکنه و آسایش من براش در درجه اوله...! الان کمی راحت هستم...اما برای به دست آوردن این آرامش خیلی سختی کشیدم...!البته الان هم بعضی وقت ها بدجور دعوا میکنیم اما آنقدر تنها و بی کس شده که منو سفت سفت چسبیده تا یه وقت از پیشش نرم!
بعضی از این دوستام رو میبینم که دغدغه شان مثلا کلاس گیتارشونه...یا دوس پسر دماغ عمل کردشون یا ممه های عمل کرده همسایشون خنده ام میگیره از این همه فاصله..از این همه کودنی و حماقت...! ولی یک چیز خیلی آزارم میده اونم اینه که چرا نتونستم درسم رو بخونم...درسته که شرایطم وحشتناک بود اما خب این واقعا دلیل منطقی نیست و حالا من به جای اینکه درسم رو هشت ترمه تموم کنم باید دوازده ترمه تموم کنم!!! یعنی سه ترم دیگر ... شاید این هم حکمتی داره...!