تبليغاتX
.:نخودی ِ بازی:.

.:نخودی ِ بازی:.

غم بزرگی توی دلم بود..بین چندین حس گیر افتاده بودم و باید یکی رو انتخاب می کردم..بنابر این یک روز پاییزی که برای کاری من رو به خونشون دعوت کرده بود تصمیمم رو برای گفتن حرفام گرفتم..داشت با چند تا از همکارانش چای میخورد و حرف میزد..مجبور شدم حضور فیزیکی توی اون جلسه کاریشون داشته باشم..ساعت همینطور میگذشت و من دیگه حوصله ام سر رفته بود..یک آن دیدم که ساعت نزدیکای شش عصره..و هوا داره تاریک میشه..از نگرانی و خستگی توی چشمای من جریانو فهمید و سریع بحثو جمع و جور کرد و در عرض جیک ثانیه همه آماده رفتن شدند..رفتم سمتش با خنده گفت چطوری بچه؟ گفتم با اجازتون من چند کلمه خصوصی میخوام با شما صحبت کنم..گفت باشه..فقط صبر کن دوستام رو راه بیندازم..!

همه رفتند..من موندم و خوشتیپ و فنچ...(چرا اینقدر من به این آدم ها اعتماد داشتم؟) رفتیم توی اتاق خوشتیپ..و عامدا من نگذاشتم در رو ببنده...شروع کردم به زر زدن و سنگ جقجقه رو به سینه میزدم...اونم فقط لبخند میزد و گاهی هم قهقهه سر میداد..از طرفی روم نمیشد حرفایی که جقجقه گفته رو براش بازگو کنم و ازش بخوام که به خاطر اون دختر هم شده برگرده...

فنچ هم مرتب میومد و میرفت و به من نگاه میکرد و میگفت تو نمیخوای بری خونتون...! و ما مجبور میشدیم حرفمون رو قطع کنیم..و چون چیزی دستگیرش نمیشد مرتب تقلا میکرد..تا اینکه با عصبانیت اومد گفت من دارم میرم باشگاه...و ساک ورزشیشو برداشت از کنار من که داشت رد میشد آروم گفت مواظب خودت باش..خداحافظ!

من موندم و خوشتیپ...راستش هیچ حس خاصی از تنها بودن باهاش نداشتم..یعنی اصلا توی هر فکری بودم الا فکرای صکصی...شاید هم عقلم اون قدر ها قد نمیداد که بخوام محیط رو برای خودم تفسیر کنم..به هر حال..دوباره شروع کردم به گفتن و گفتن..اولش فقط میخندید..بعد از چند ثانیه برگشت گفت حالا شدی فردین؟ میدونی برای کی و واسه چی داری یقه اتو جر میدی؟

و شروع کرد به تعریف کردن داستان چگونگی شروع و ادامه رابطه اش با جقجقه...و اینکه منتظر یه گزک بوده که باهاش تموم کنه و از این رابطه خلاص شه..باورم نمیشد..هم حرفای این درست به نظر میومد هم حرفای جقجقه..حتی به رابطه رختخوابیشون هم اشاره کرد و گفت وقتی فهمیده که یارو برایش مهم نیست گفته بذار ما هم این وسط یه لذتی ببریم..همه این حرفا رو در عرض یک ربع تمام و کمال با صداقت و بدون هیچ اضطرابی گفت..آن چنان حرف میزد که شک نداشتم داره راست میگه..از طرفی گیج شده بودم و داشتم با خودم فکر میکردم که چرا؟ که یکهو من رو کشید طرف خودش و یه ماچ آن چنانی از اونایی که کلی تف بازی همراشه ( ایییییی ) ازم گرفت که داشتم بیهوش میشدم..!

یک آن در اون لحظه هزاران فکر به همراه عصبانیت رفت توی مغزم و خودم رو کشیدم کنار و یه کشیده نثارش کردم..حسابی از این کارم جا خورد...موهامو گرفت توی دستش و تمام وزنشو انداخت روی من... عین سگ ترسیده بودم..با حالت چندش ناکی گفت.میدونم دلت میخواد...برای من ناز نکن بچه...وقتی اعتراض کردم گفت حالا با استوانه آره با ما نه؟ با این حرفش قلبم بدجوری شکست..پقی زدم زیر گریه..حالا بگذریم که بعدش چه حرکاتی نکرد که مسلما انتظار نداشته باشید ریز به ریزشو اینجا تعریف کنم (چون بچه زیر 16 سال و بیماران قلبی از اینجا رد میشن) و چه چیزهایی نگفت که هق هق گریه ام شدیدتر شد اونم به خاطر کارایی که نکرده بودم و همه اش تهمت بود آخر سر وسایلم رو جمع کردم و زدم از خونشون بیرون..

نمیدونم تا کجا رو دویدم و گریه کردم...اصلا رفتارش برام قابل درک نبود..تصویر قشنگش توی ذهنم یکباره درهم شکست و نابود شد..و تا مدت ها دنبال چرایی جریانات بودم..حرفایی که بهم زده بود کلمه به کلمه اش عین پتک میخورد توی سرم......

بعد از اون جریان دیگه جواب هیچ کدومشون رو ندادم و رابطه ام رو کاملا با همه اون خانواده و فامیلشون قطع کردم..دو ماه بعد در کمال ناباوری مامان و بابا از هم جدا شدند و من دومین ضربه روحی رو خوردم و مدتی هم با بابا اینا زندگی کردم که ماشالله اونا هم برایم کم نگذاشتند..بعدش هم که دیگه نگو اینقدر تجربه های هولناک جوروا جور دیدم که حسابی پوستم کلفت شد و از اون حالت خنگی در اومدم..ولی برایم سوال شده بود که منشا این حرفای مزخرف کجا بوده..اونم چیزهایی که عین گفته ها و رفتار من بود اما به طریقی منفی ازش برداشت شده بود ..تنها امیدم زمان بود و صبر میکردم که زمان خودش همه چیزو مرتب کنه..!

تا اینکه امسال عید بعد از چندین سال به اصرار مامانم برای عید دیدنی رفتیم خونه عمه خوشتیپ وقتی که در باز شد میخواستم از همونجا سرم رو بیندازم پایین و برگردم خونه..اما به احترام مادر خوشتیپ که زن فوق العاده مهربانیه رفتم جلو و روبوسی کردم وقتی خوشتیپ رو دیدم باورم نمیشد این همون خوشتیپ چهار پنج سال پیشه..نمیدونم توی این مدت چه ها بر سرش اومده بود ولی به حدی پیر شده بود که انگار سالیان سال ِ که ندیدمش..تمام موهای روی شقیقه اش سفید شده بود..دیگه از اون بر وبازوی دختر کشش چیزی نمونده بود..دقیقا شده بود یک مرد جا افتاده و سنگین..به پای من بلند شد و بهم دست داد..

بیشتر از همه فنچ تغییر کرده بود و حسابی جیگر شده بود...میگفت بورصیه گرفته برای تحصیل وقتی گفتم منم دنبال همچین برنامه ای هستم با لبخند گفت نگران نباش من تا چند ماه دیگه عازمم و رسیدم اونجا کارای تو رو هم ردیف میکنم..خلاصه خیلی جنتلمن رفتار میکرد..برعکس خوشتیپ انگار بد جوری در هم شکسته بود و دپرس بود از اول مهمونی گوشه سالن کنار شوفاژ کز کرده بود و حتی سرش رو هم بالا نمیکرد..ناخودآگاه یاد اون مهمونی کذایی افتادم که موهایم رو کوتاه کرده بودم و فنچ خودش رو گم و گور میکرد..حالا دیگه جاها عوض شده بود..

موقع شام یک لحظه اومد کنار من و آروم گفت چه قدر بزرگ شدی...سعی کردم نه نفرتی نشون بدم نه عشقی بی تفاوت لبخندی زدم و گفتم شما هم عوض شدید..همه عوض میشن..! اصلا اصلا اگه بگم یک اپسیلون اون خوشتیپ بود نبود..هر چی زوم میکردم روش میدیدم این آدم چه قدر جدیده..در حالی که داشت از جاش بلند میشد گفت آدم بعضی وقتا اشتباهات بزرگی میکنه که تا مدت ها بعدش پشیمون میشه..تو سعی کن مرتکب اشتباه نشی و رفت شام بخوره..تا آخر شب همینطور بود و دیگه حتی یه نگاه هم بین ما دو نفر رد و بدل نشد..

عوضش کلی با فنچ صمیمی شدم .. اما با خودم گفتم..هی دختر حد و حدودت رو رعایت کن..شبی که داشت از ایران میرفت به مادرم پیغام داد که به فلانی بگو حتما به من زنگ بزنه..زنگ زدم بهش و کلی صحبت کردیم..راستش در مقابل حرفاش خودم رو به کوچه علی چپ میزدم و آخر سر هم برایش آرزوی موفقیت کردم..میدونی اولین انتخاب آدم حتی اگه اشتباه باشه تا آخر گریبانگیرته..ترجیح میدم با همین تنهایی خودم سر کنم...بیشتر فاز میده..! :-))

اوه راستی بعدتر ها تمام گره های کور جریانات استوانه و جقجقه و عوامل نفوذی و دست اندر کاران برام باز شد..بیچاره خوشتیپ خودشم این وسط داشته بازی داده میشده و همه اش هم زیر سر این استوانه بوده و بعد از مدتی چه شکست مالی به خوشتیپ میرسونه..بگذریم که بعدها فنچ چه دماری از روزگار استوانه در آورد که الان به نون شبش هم محتاجه...ولی خب..همه اینا از یه عقل بچه وار..چند عدد غرور کاذب و چند فروند آدم خاله زنک و ندید بدید و عدم روراستی با خود و دیگران حاصل شد وگرنه....!

=================================================

پ.ن : میدونی چیه؟ خودم از این همه صداقتم که همه جریانو بدون کم و کاستی گفتم کف کردم..قبلنا اصلا نمیتونستم به این موضوع فکر کنم ولی الان حتی به کارای احمقانه خودم میخندم..! :-))

پ.ن 2 : این پست بیشتر از اینا میشد چون خیلی ریزه کاری و جریانات جزیی داشت اما دیگه دیدم این داستان ما سر دراز دارد و این دفعه همتون منو میزنید ناکار میکنید دیگه خیلی فشرده اش کردم و سر و ته جریانو به هم رسوندم..امیدوارم جریان دستتون اومده باشه!

پ.ن 3 : فکر نکنید من از دست این خانواده رهایی پیدا کردما..نه...با اینکه خوشتیپ اولین عشقم بوده و هنوزم که هنوزه از شنیدن صداش ودیدنش قند توی دلم آب میشه ولی دیگه تموم شده نه من اون ادم چهار پنج سال پیشم نه اون ..الانم دیگه خیلیییییییییییی دیره...ولی هرازگاهی یه ابرازاتی میکنه که حواله میشه به فلان جای.... استغفرالله...!

پ.ن 4 : راستی چند ماه قبل زنگ زد به گوشیم..حدودای ساعت یازده بود..منم خوابیده بودم گوشی رو نگاه کردم دیدم شماره خوشتیپه..اون قدر به صفحه گوشی خیره شدم تا قطع شد...ولی میدونم حالا حالا ها این جریان ادامه داره...مامانش هم یه بار منو خفت کرده بود با حالت زاری میگفت آرزوشه عروسیه خوشتیپو ببینه حتی لباسی که میخواد تو عروسیش بپوشه رو هم انتخاب کرده منم گفتم خب زن بگیرید واسش

انگار مثلا منتظر فتوا از جانب من بودند :-)) بعد نشستم کلی لیست دخترای خوبی رو که میشناسم رو بهش دادم..با تعجب نگاه میکرد و میگفت خودش نمیخواد هرچی میگیم میگه من با تنهایی ازدواج کردم...منم دیدم بحث داره به جاهای باریک میکشه فقط گفتم آخیییی...بیچاره و فلنگو بستم!

پ.ن 5 : یه چیز دیگه من الان ای میلی با فنچ رابطه دارم و رابطه مون هم فقط در حد خوبی چطوری اون دانشگاه چه جوریه..چه مدارکی احتیاج داره هست یعنی اگه کارم بهش نیفتاده بود عمرا اینم مثل داداشش تحویل نمیگرفتم :-((

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 13  توسط نخودی  | 

تلفنو که برداشت و باهاش سلام و احوالپرسی کردم زیاد تحویل نگرفت و به سردی جوابم رو داد اما وقتی شروع کردم به گفتن و گفتن و پته مته جفتشونو ریختم رو آب..اونم نسبت به چیزایی که مسلما من نباید میدونستم زبونش بند اومد..مرتب پشت تلفن میگفت راست میگی؟ منم خودم رو زدم به موش مردگی و کمی هم پیاز داغ ماجرا رو زیاد کردم و با یه کلاغ چهل کلاغ حسابی دل خوشتیپ رو نرم کردم..آخرش با صدای گرفته که مشخص بود از این جریانات حسابی جا خورده و فکر نمیکرده رفیق و فامیل گرامشون آقای استوانه که کلی با هم جیک تو پیک بودند اینجوری سرشونو کلاه گذاشته باشه ازم کلی تشکر کرد و گوشی رو گذاشت...

میدونستم که دیگه جریان خوشتیپ تموم شده و من نباید هیچ امیدی داشته باشم اما از طرفی تو همه جام عروسی بود چون بالاخره حتی اگه موفق نمیشدم رابطه جقجقه و خوشتیپ رو به هم بزنم اما حساب استوانه و کثافت کاریاشو رو کرده بودم..اما دقیقا یک ساعت بعد جقجقه با گریه زنگ زد که تو چی به خوشتیپ گفتی که زنگ زده به من و رابطه مون تموم شده..منم شرح ماوقع رو دادم و گفتم ببین من فقط راست گفتم و اگه اون با تو به هم زده تقصیر من نیست و خودش اینجوری تصمیم گرفته و گوشی رو قطع کردم!

 از خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجیدم..و این تلفن نشون میداد حرفای من چه قدر روش تاثیر گذاشته که نگذاشته من یه نفسی تازه کنم و در اولین قدم رابطه اش رو با اون جادوگر تموم کرده! ولی هیچ ایده ای در مورد استوانه نداشتم و فکر میکردم که خودشون جریانو بین خودشون حل میکنند!

فردای اون روز طرفای ساعت سه بعد از ظهر بود و من داشتم از دانشگاه برمیگشتم خونه یادمه شبش خونه یکی از دوستای مامانم دعوت داشتیم و داشتم میرفتم که لباس هایم رو عوض کنم..نزدیکای خونه که رسیده بودم خوشتیپ زنگ زد به موبایلم و برخلاف همیشه لحن صداش یه طور دیگه بود و خیلی مهربون و عشقولانه صحبت میکرد این برای منی که رفتارهای خشونت آمیز ازش دیده بودم غیر عادی و هیجان انگیز بود..خلاصه بهم گفت که اگه بتونم تا یه ساعت دیگه برم شرکتشون چون کار مهمی باهام داره و باید حتما باهام صحبت کنه..هر چی ازش پرسیدم جریان چیه گفت بیا اینجا خودت میفهمی..

منم آماده شدم و رفتم شرکتشون هیچ وقت یادم نمیره..در رو که باز کردم دیدم خوشتیپ پشت میزش نشسته..و روبروش استوانه با اخم های توی هم رفته پاهاش رو روی هم انداخته و حسابی عصبانیه..یه کم اون طرف تر هم فنچ و یکی از همکارانشون که مرد مسنی بود نشسته بودند..از دیدن اون ها لبخند روی لبام خشک شد..خوشتیپ به احترام من بلند شد و با لبخند دستم رو گرفت ..بعدش به استوانه اشاره کرد که پاشو برو پشت میز من بشین...و منو نشوند جای استوانه..فنچ هم حسابی عصبی بود و زیر چشمی میدیدم که از رفتارای داداشش با من حسابی داره حرص میخوره..

اما من هنوز از همه جا بی خبر بودم..شروع کردند به صحبت کردن و اثبات چیزهایی که من راجع به استوانه گفته بودم..مثل اینکه استوانه هم اصلا انتظار روبرو شدن با من رو نداشته..و مجبور شد فقط در مقابل اون ها سکوت کنه..و این یعنی پیروزی من..اما طوری بهم نگاه میکرد که یعنی حالتو بدجور میگیرم..منم خوشحال و خندون از این پیروزی برای خودم آدامسم رو باد میکردم و میترکوندم و میدونستم این حرکتم اون رو عصبی تر میکنه..خلاصه تصمیم گرفتند که تمام امتیازات کاری استوانه رو ازش بگیرند و اگر دوست داشت با اون ها کار کنه فقط میتونه یه کارگر ساده براشون باشه...!

استوانه از این حرف قاطی کرد و از پشت میز پاشد اومد جلو ..فنچ هم با حرکت اون از جایش بلند شد و با کمی فاصله بهش ایستاد..من و خوشتیپ هم کنار هم نشسته بودیم و خوشتیپ پایش رو میزد به بوت های من ..منم نگاهش میکردم و کلی ** شعر به هم میبافتیم و هر و کر میکردیم..نمیدونم دقیقا استوانه چی گفت اما هر چی بود راجع به من گفت...که یکهو فنچ عین جن دیده ها..انگار که دل پری هم داشت پرید و یه کله زد تو صورت استوانه و اونم با اون هیبت نقش زمین شد..

این وسط آقای مسن رفته بود جلو و اون ها رو سوا میکرد اما خوشتیپ از این کار خنده اش گرفته بود و داشت روی زمین ریسه میرفت..اما من عین سگ ترسیده بودم..خلاصه اون روز استوانه از فنچ که اتفاقا رزمی کار هم هست کلی کتک خورد و داغون پاغون شد..فنچ هم چپ چپ به من نگاه میکرد که یعنی پاشو گورتو گم کن..

خلاصه من اون روز علی رغم اصرار خوشتیپ که میخواست منو برسونه تنهایی رفتم و کلی فکر کردم..اصلا فکرشو نمیکردم که این جوری کینه ایجاد بشه..به هر حال هر چی بودند با هم فامیل بودند و این جریان برای مایی که سالیان سال با این خانواده دوست بودیم خیلی دردسر ساز بود...!

کم کم وجدان خفته ام داشت بیدار میشد و البته کمی هم ترسیده بودم و بابت اشتباهاتم کلی پشیمون بودم..این عذاب وجدان وقتی به اوج رسید که فردا شبش جقجقه با حالت بدی زنگ زد و کلی قسمم داد که من برایش کاری بکنم...بیچاره از گریه داشت خفه میشد..یک آن از خودم بدم اومد...نمیدونم جریان بین این دو چی بود..اما طوری صحبت میکرد که انگار یک چیز گرانبها رو از دست داده یا سرش بدجوری کلاه رفته ..

البته میشد حدس زد اما من اون قدر به خوشتیپ اطمینان داشتم و اصلا توی این جریانات نبودم که باورم نمیشد..که بالاخره یک روز یک ای میل از جقجقه برام رسید که نمیدونم راست گفته بود یا دروغ اما توش به یه سری چیزا اشاره کرده بود که واقعا حالم بد شد ..ولی واقعا نمیدونستم باید چی کار کنم..از یه طرف اون دختر بیچاره بود و از طرف دیگه عشق..از طرفی جوری صحبت میکرد که انگار من تاثیر عمیقی روی خوشتیپ دارم و اون حرف من رو زمین نمی اندازه..!

یک هفته تمام با خودم کلنجار رفتم..توی این مدت هم کم و بیش با خوشتیپ تلفنی صحبت داشتم اما هیچ جریان خاصی نبود...خواب و خوراکم از بین رفته بود..از یه طرف صدای دلنشین و مردانه خوشتیپ با آن چهره جذابش..از طرفی حرفای جقجقه که راستش نمیدانم دروغ بود یا راست..اما عجیب من رو مریض کرده بود..تا اینکه بالاخره تصمیم خودم رو گرفتم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 14  توسط نخودی  | 

از اون روز به بعد اون روی سکه استوانه رو دیدم نه تنها مهربون نبود بلکه یه عقده ای ِ مریض بود...چه کتک هایی که نخوردم..نوش جونم..تاوان حماقتم رو میدادم..یکی هم نبود اون وسط بهم بگه خب دختر جان حالا گیریم که استوانه هم بره جریانو بذاره کف دست خوشتیپ این بهتره که ...حداقل تکلیفت روشن میشه ..ولی ترس عجیبی برم داشته بود..الان که فکر میکنم میبینم استوانه عمرا نمیرفت به خوشتیپ بگه چون حالا یا اون بهم پیشنهاد میداد یا نه بالاخره استوانه من رو از دست میداد..پس نتیجتا من رو بازی میداد...!

زنگ میزد میگفت بیا خونمون دلم برات تنگ شده منم عین دخترای حرف گوش کن شال و کلاه میکردم میرفتم اونجا...البته مامانش هم بود و کلی هم از این رابطه شادمان...! منو میبرد تو اتاق..مینشستیم کنار هم..خب زیاد هم حرف نداشتیم که با هم بزنیم..بعد پنج دقیقه شروع میکرد به تنبیه بدنی...روانی بود بیچاره..نمیدونم شاید چون من هنوز اونقدر هیبت داشتم که جرات نمیکرد کاری کنه اینجوری هیجانشو تخلیه میکرد..با یه دست بلندم میکرد عین کشتی کج کارها پرتم میکرد این ور اون ور..منم عین توپ قلقلی میخوردم به در و دیوار..گوش یا دستم رو میگرفت میپیچوند..بعد از بازوم گاز میگرفت طوری که فلج میشدم ...یه بار هم از پا آویزونم کرد..میخندید و میگفت الان ولت میکنم با مغز بخوری زمین...

یک بار از اینکه این زرت و زرت منو میدید و کتکم میزد عصبانی شدم و چون بچگی ها تکواندو کار کرده بودم با لگد زدم به پهلوش..اما انگار به فولاد لگد زده باشم روی پام داغون شد بعدش شروع کردم به مشت زدن که با ساعدش دفاع میکرد و مشت خودم درد میگرفت..یعنی هرکسی اون موقع در رو باز میکرد و ما رو میدید فکر میکرد وارد باشگاه شده...خلاصه اینکه تا دو ماه ما این بساط رو داشتیم...

توی این بین توی جمع دوستان خوشتیپ اینا که هرازگاهی دعوت میشدیم من با دو تا دخترآشنا شدم که هم سن و سال خودم بودند..جِقجِقه و شلخته..!شلخته یه دختری بود بانمک اما فلسفه بند ننداختن سیبیل هایش رو من هیچ وقت نفهمیدم..اصرار زیادی داشت که این سیبیل های سیاه پشت لبش باشه..یه صندل آبی میپوشید که ناخن های پایش همیشه خدا شکسته و نصفه نیمه لاک خورده بود..انگار صندله پایش رو هم میزد همیشه چسب زخم به پایش بود..یا جای سیاهی چسب زخم...یه خورده هم خیلی نیشش باز بود و کافی بود یه نکته جالب ببینه تا دو ساعت میخندید اونم به طرز وحشتناکی قهقهه میزد

و اما جقجقه...اون جادوگر کارتون سفید برفی و هفت کوتوله رو یادتونه؟ دقیقا همونجوری بود..قد کوتاه (فکر کنم تا شونه من بود) دماغ گنده...و لب های ریز..خلاصه من همیشه فکر میکردم کیه که با این دوست بشه :-)) جقجقه خیلی دوست داشت روابط خصوصی با من داشته باشه...وقتی که با من صمیمی شد گفت وااایی من هیچ وقت فکر نمیکردم که بتونم با تو دوست شم و تو خونتون رفت و آمد کنم چون وقتی اولین بار تورو دیدم به نظرم دختر مغرور و بداخلاقی اومدی چون اصلا لبخند هم نمیزدی..!

بگذریم..دو سه ماهی از جریان من و استوانه میگذشت و یک روز جقجقه زنگ زد به موبایلم که بعد از کلاست بیا جلوی میلاد نور منتظرتم ..با هم بریم بچرخیم...! آهان اینم بگم که جقجقه دانشگاه قبول نمیشد و از این بابت خیلی ناراحت بود و من هم کلی دلداریش میدادم...شلخته هم یه بار نامزد کرده بود ولی جدا شده بود و به اعتقاد جقجقه دلیل عمده خل بودنش ضربه روحی ماجرای نامزدیش بوده..!

خلاصه اون روز همدیگه رو دیدیم و رفتیم طرفای بام تهران و نشستیم..شروع کردیم از هر جایی حرف زدن..نمیدونم چی شد که بحث به خوشتیپ کشیده شد و یکهو دختره نه گذاشت نه برداشت گفت که الان حدود دو ماهه که با خوشتیپ دوسته...! اولش یه دل سیر خندیدم و فکر کردم داره سر به سرم میذاره ولی بعدش که شروع کرد به تعریف کردن جزیی ترین جریانات خنده ام تبدیل به بغض جانکاهی شد..

دقیقا یادم نمیاد که چه جوری جسد خودم رو رسوندم به خونه اما لبخندهای تصنعی و ابراز خوشحالی کردن های مسخره ام رو یادم نمیره...رسیدم خونه رفتم تو اتاقم و سه ساعت ِ تمام عر زدم..به خاطر حماقتم..به خاطر اینکه فکر میکردم چه قدر بدبختم :-((

...مدام خودم رو با جقجقه مقایسه میکردم و هیچ نقطه مثبتی توش نمیدیدم..اینکه چرا به جای من اون رو انتخاب کرده بود برام سوال شده بود چون با رفتارایی که ازش دیده بودم فکر میکردم دوست نداره با هیچ دختری رابطه داشته باشه..کما اینکه خودشم چند بار مستقیم و غیر مستقیم بهم گفته بود که دوست نداره با جنس مخالف باشه و اگرم باشه ترجیح میده با هفت یا هشت سال بزرگتر از خودش باشه در صورتی که حالا جقجقه هم از لحاظ ظاهری...قیافه..قد و هیکل...موقعیت اجتماعی از من پایین تر بود و فقط دو سه ماه از من بزرگتر بود..!

پس تصمیم گرفتم هر جوری بشه زهرم رو بریزم حتی اگه به از دست دادن همیشگی خوشتیپ بینجامه...!

دو روز تمام نشستم به فکر کردن...مسلما دوست داشتم همه رو قلع و قمع کنم اول از همه باید حسابم رو با استوانه تسفیه میکردم از طرفی اون قدر از استوانه آتو داشتم که میتونستم سه سوت بفرستمش تو باقالیا...

اما در مورد جقجقه عصبانیتم وقتی بیشتر شد که جقجقه گفت تمام کارایی که براش کردم برای خوشتیپ بوده و اون به اسم خودش رد کرده و مثلا داشت ازم حلالیت میگرفت که یادته فلان روز اون چهارصد هزار تومانی که بهم قرض دادی..دوست خوشتیپ احتیاج داشت و من ازت گرفتم و ببخشیدا..حلال کن..اما نگفتم پول توئه..

حس میکردم بهم خیانت بزرگی شده و این وسط ببو گلابیی بودم که ملت هرچه قدر خواستند از صاف و سادگی من سواری گرفتند و تازوندند..خلاصه نشستم و تمام مواردی رو که میخوام به خوشتیپ بگم رو روی یه ورقه آچار نوشتم و کلی راجع به حرفام فکر کردم که یه وقت ضایع نشم بعدش یه روز عصر که تنها بودم تلفن رو براشتم ودر کمال خونسردی زنگ زدم به خوشتیپ....

-----------------------------------------------------------------------------------

پ.ن : این جریان خوشتیپ و من خیلی طول و درازه..خیلی از سر و ته ماجرا رو چیدم تا این در اومده ولی قول میدم تو پست بعدی تمومش کنم...

پ.ن 2 : کی گفته من فردا میرم تو بیست و سه؟ اگه سال میلادی ملاک باشه من بیست و دو سالمه..هه هه...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 19  توسط نخودی  | 

بزرگترین و احمقانه ترین اشتباهم این بود که با نزدیکترین فامیلشون دوست شدم..کسی که صمیمیترین دوست فنچ هم بود...پسری سبزه..کمی تا قسمتی مشنگ...دو متر قد و صد و خورده ای وزن..یعنی من در مقابل اون مورچه بودم...بعدتر ها همین آقا که اسمشو میذارم استوانه برای از دست ندادن من رفت و حسابی قیافه من رو جلوی همه قهوه ای کرد...بگذریم

هیچ وقت یادم نمیره اولین بار که استوانه خواست مثلا بهم پیشنهاد دوستی بده...به جای حرف پرید محکم ماچم کرد..همچین یه مقدار هورنی بود...منم سرخ شدم..سفید شدم هفت رنگ خال خال پشمی شدم ولی باز عین این احمقها هیچی بهش نگفتم و این جریان اون رو پررو تر کرد...یک مقدار هم دلم براش میسوخت...پدرش رو اصلا ندیده بود..یعنی تو سن کودکی پدرش اینو مادرش اینا رو ول میکنه میره فرنگ..یه داداش کراکی داشت و یه مادر تریاکی..دیگه وضعیت خانواده رو بفهمید چه جوری بود..! ولی خودش خیلی بچه مهربونی بود...اما من هیچ احساسی بهش نداشتم..یه خورده هم هو چی و خاله زنک بود..یعنی برای به دست آوردن من همه کاری میکرد..هر کی بهم میرسید میگفت فلانی تو خیلی از این یارو سرتری..این چیه آخه..نه شخصیتش در حد توئه..نه تیپش..نه خانوادش...اما من هیچی نمیگفتم..جالب تر اینکه هیچ احساسی هم بهش نداشتم.

باهاش شرط کردم خوشتیپ و فنچ و هرکسی که با اونا در ارتباطه از این ماجرا چیزی نفهمند..اونم قبول کرد...روزا با هم تلفنی صحبت میکردیم و شب ها میچتیدیم..فکر میکردم این آدم میتونه پروسه رسیدن من به خوشتیپ رو کوتاه تر و سریع تر کنه...بیست و پنج ساعت در حال چک کردن من بود..از طرفی من بهش هشدار داده بودم که این گوری که نشسته داره گریه میکنه توش مرده نیست و یه جوری بهش فهمونده بودم که اصلا هیچ احساسی بهش ندارم..خیلی توی دست و پای من بود و اون قدر خرمگس معرکه شده بود که وقت نداشتم سرم رو بخارونم چه برسه که به خوشتیپ فکر کنم..

دیگه حوصله ام رو سر برده بود..هر روز دنبال بهونه میگشتم که این رابطه مزخرف رو تموم کنم و یه جوری نوکشو بچینم بره پی کارش..! چه دعواهایی...چه بی احترامی هایی که پشت تلفن بهش نمیکردم...اونم یا میخندید یا حالش بد میشد..داد و هوار میکرد...تا اینکه یه روز کامپیوترم حسابی هنگ کرد...زنگ زدم به استوانه و گفتم کامپیوترم خراب شده..گفت ویروس گرفته و باید بیام برات ویندوز بریزم...

اومد خونمون...نه سلامی نه لبخندی..یه راست رفت پشت پی سی...ویندوز رو نصب کرد و رفت خونه شون...تا یه هفته هیچ تماسی نگرفت و منم دیگه خیالم راحت شده بود که از من نا امید شده و رفته پی کارش...یه دوستی داشتم اون موقع ها به نام بیتا..خیلی با هم میجتیدیم...یه شب که داشت از دلتنگی هاش میگفت یهو جوگیر شدم و جریان خوشتیپ رو بهش گفتم و کلی آه و ناله و آیکون گریه فرستادم..اونم هی بهم راهکار میداد که این دفعه دیدیش این کارو کن..اون کارو کن...!

فردای اون روز تا مسنجرم رو باز کردم دیدم آی دی استوانه روشنه..تا منو دید بهم پیغام فرستاد و مثل همیشه آیکون بوس و قلب و از این چیزا..منم اعصابم خورد شد که ای بابا..این بازم پیداش شد...مخلص کلام اینکه یه نیم ساعتی از در خوشی باهام رفتار کرد..بعد نیم ساعت شروع کرد به کپی پیست کردن تمام حرفایی که شب قبلش با دوستم زده بودم...تا ده دقیقه فقط میخکوب شده بودم و اون هی میگفت و میگفت...منم تنها چیزی که تایپ میکردم این بود که تو به چه حقی جاسوسی منو میکنی...

نگو اون روزی که اومده بود ویندوز بریزه یه برنامه ای هم نصب کرده بود که آمار من تمام و کمال بره به دستش...اصلا ویروس دادن هم کار خودش بوده...چون میدونست برای درست شدن کامپیوترم به اون رو میندازم...

از طرفی از این کارش خنده ام گرفته بود..از طرف دیگه نمیدونستم از دست این دیوانه چه کارهایی بر میاد...حاشا کردن هم بی فایده بود چون مدرک موثقی داشت...احساسات اون هم خیلی آزرده شده بود...خلاصه اینکه تصمیم گرفتم از سر خر کردن و الهی قربونت برم من فقط تورو دوست دارم وارد بشم...یعنی توی جریانی افتادم که خودم نمیخواستم...اما نمیدونستم این ماری که باهاش طرفم یه افعیه به تمام معناست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 22  توسط نخودی  | 

بعد از اون دیدار ِ کمی تا قسمتی شیرین به دلایلی که نمیتونم بگم رابطه ما با خانواده آن ها بیشتر شد...و هر روزی که میگذشت احساس میکردم بیشتر و بیشتر مسحور و مجذوب این موجود میشم..وقتی حرف میزد مینشستم جلویش و خیره خیره نگاهش میکردم..دیگه خجالت و این ها برام تموم شده بود و گاها شوخی هایی هم میکردم..اما همیشه خونسرد نگاهم میکرد !

یک بار توی یک مهمانی خیلی رک و پوست کنده برگشت گفت ببین فلانی..جوجه ای...ریز میبینمت واسه دلبری..! چرا دروغ این قدرها هم رک نگفت اما ترمالی به هیکلم زده بود که دیدنی بود و از آنجایی که توی هر جمعی هر کسی من رو میدید شروع میکرد از تعریف کردنم و تو کف بودن ِ خیلی از پسرها رو دیده بودم این آدم با این خونسردی اش برای من معمای بزرگی شده بود..

احمقانه ترین کارها رو برای جلب توجه اش انجام میدادم...دختر هجده ساله ای شده بودم که برای "هیچ کس" تن به هر کاری میداد..وقتی حرف میزد باهاش مخالفت میکردم که بگم من هستم...لجبازی های بچه گانه..اداهای بی مزه...آرایش میکردم در حد خفه گی...! یک بار دعوتمون کردند به یک مهمانی..من هم گیر دادم که الا و بلا باید موهام رو مش کنم...رفتیم آرایشگاه و موهام رو مش خفنی کردم بعد هم جوگیر شدم دستور دادم موهایم رو کوتاه پسرونه بزنند..! الحق به صورت گرد و قیافه ام خیلی می آمد ...بگذریم..!

مهمونی شلوغی نبود..خلوت هم نبود...دقیقا یادمه فنچ تا منو دید هول شد رفت یه گوشه نزدیک در خروجی نشست..و طوری خودشو قایم کرد که کسی نبینتش...مرتب هم پا میشد میرفت خودشو این ور اون ور گم و گور میکرد..خوشتیپ تا از در اومد تو و منو دید یه دست کشید روی سرم و با خنده گفت واااای اینو ببینید چه بامزه شده...عین فندق شده..و رفت طرف بقیه دوستاش...منو میگی...قیافه ام با اون موهای به هم ریخته که کلی وقت صرف مدل دادنشون کرده بودم و اون ظرف جیک ثانیه به همشون ریخت و حرصی که میخوردم دیدنی بود...!

رفتارهام اون قدر مشکوک شده بود که مامان کم کم به قضیه مشکوک شد و وقتی با آه و گداز جریان عشق پایدار خفته در قلبم رو براش بازگو کردم فکر میکنید چی کار کرد؟ تا نیم ساعت داشت میخندید..آخر سر هم گفت بچه برو بشین سر درست...!

همه تیرهام در مورد خوشتیپ به سنگ میخورد و گاهی اوقات اون قدر بی محلی میکرد که دوست داشتم خفه اش کنم..!اما این فنچ یک سره عین مگس تو دست و پای من بود..! تا اینکه تصمیم گرفتم من هم از روی غرور باهاش رفتار کنم..!

به مرور فهمیدم نحوه رفتار خوشتیپ با همه همینطوره..مثلا وقتی تو یه جمعی نشسته بودیم و فنچ میخواست حرف بزنه شروع میکرد به مسخره کردنش یا میگفت فنچ..پاشو برو یه سری چایی بریز بیار..فنچ هم به من نگاه میکرد و برای اینکه ضایع شدنش جبران بشه میگفت پاشو..پاشو ببینم در آینده چه جوری میخوای چایی بیاری جلوی خواستگارات..پاشو ببینم به درد میخوری یا نه و نیشش تا بنا گوشش باز میشد!

منم رومو میکردم اون ور یعنی صداتو نمیشنوم..یا یه چیزی تو مایه های آدم حسابت نمیکنم...!

خوشتیپ واقعا آدم از خود متشکری بود و راه میرفت به کونش میگفت دنبالم نیا پیف پیف بو میدی...! با اینکه عشق نا کام مانده و عجیب غریبم هر روز من رو از درس و زندگی عقب می انداخت و اخلاق و رفتارم رو عوض کرده بود اما باز هم اصرار داشتم که یک روزی خوشتیپ بالاخره پیشناهاد دوستی و بعدش هم ازدواج رو میده :-))

آخه رفتارای خودشم مشکوک بود..گاهی ذل میزد به آدم آن چنان با عشق نگاهت میکرد که میگفتی همین الانه که بپره بغلت کنه...بعد یهو از فکر بیرون میومد و میشد خوشتیپ خان همچنان حالت رو میگرفت که سوزشش تا روزها از یادت نمیرفت...!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 17  توسط نخودی  | 

هفده سالم بود و من داشتم پیش دانشگاهی رو میگذروندم...یادمه سر سفره نشسته بودیم و داشتیم شام میخوردیم که یکهو زنگ در خانه رو زدند آیفون رو برداشتم صدای مردانه ای از پشت آیفون خودش رو معرفی کرد و گفت پسر دوست مامانمه ظاهرن اومده بود تا امانتیی رو به مامانم بده.شاید احمقانه به نظر بیاد اما از پشت آیفون قلبم شروع به تپیدن کرد..خون توی صورتم جهش یافت...

این برای منی که تا اون موقع به اطرافم هیچ توجهی نداشتم و به اصطلاح سرم توی درس و کتاب بود یک حس عجیب و متفاوت و مقداری شرم آور بود..مدام خودم رو سرزنش میکردم که چرا اینجوری شدم...با اینکه حتی جرات نکردم پشت پنجره برم و قیافه اش رو دید بزنم اما هر شب به فکرش میخوابیدم و فانتزی های جالبی برای خودم ساخته بودم.

تا اینکه دانشگاه قبول شدم وترم دوم عمه "خوشتیپ" زنگ زد و منو مامانم رو به شام دعوت کرد..ما با هم خیلی رفت و آمد داشتیم...هیچ وقت اون شب رو یادم نمیره...پریود بودم و احساس میکردم خیلی زشت شده ام و پف دارم...و اصلا حوصله خونه شون رو نداشتم اما به هر حال آماده شدیم و رفتیم...

وقتی رسیدیم یک پسر اخمو ..ریزه و سبزه که هم سن و سال خودم بود روی مبل نشسته بود...با دیدن من نیم خیز شد و مرتب ذل زده بود توی چشمای من...بله داداش کوچیکه خوشتیپ بود...سایه نگاه هایش من رو کاملا دیوانه کرده بود..مخصوصا که قیافه شری داشت ...

تا فهمیدم که این موجود داداش خوشتیپه و خود خوشتیپ هم توی توالته دست و پام رو گم کردم..و شروع کردم به غر غر کردن که من حالم خوب نیست و رفتم چپیدم توی اتاق..همه از خل بازی من تعجب کرده بودند و من مرتب خودم رو به خاطر اینکه اومده بودم لعنت میکردم..از طرفی هم دل توی دلم نبود و از این بابت که فرصتی دست داده بود تا صاحب اون صدای مردانه رو ببینم در پوست خودم نمیگنجیدم..

آن موقع ها من کتاب های میلان کوندرا رو میخوندم..فکر کنم کتاب عشق های خنده دارش توی دستم بود و پشت در کز کرده بودم..خدا میدونه که ثانیه ها چه طور برایم گذشتند..حتی وقتی الان به یاد آن روز میفتم دست و پایم یخ میزند...

بگذریم...در توالت باز شد و هیبت مردانه ای که فقط سایه اش رو میدیدم از توالت بیرون اومد..نگاهی به اتاق انداخت و انگار چیزی کشف کرده باشد چند ثانیه ای مکث کرد..مسلما نمیتونم احساس یک دختر خجالتی رو که یک سال تمام با یک رویا عشق بازی کرده و حالا رویایش رو داره واقعی میبینه رو کامل توصیف کنم اما همینقدر بس که جرات نداشتم سرم رو بالا بگیرم و سعی میکردم طوری نشون بدم که یعنی من آن قدر غرق مطالعه هستم که وجودت رو حس نکردم :-))

با صدای بلند گفت سلام...و من جرات کردم و سرم رو بالا گرفتم...پسری بود حدودا بیست و پنج ساله..قد بلند سبزه بسیار تند با موها ی مجعد مشکی و چشمان درشت مشکی که تا حدودی هم پررو بود لب های کوچک و صورت استخوانی داشت...کلا روی هم رفته چهره قشنگی نداشت اما طنین صدایش فوق العاده جذاب بود و آن قدر اعتماد به نفس داشت که توی یک جمع حواس همه رو به خودش جلب میکرد...!

همین...یک سلام کرد ..سر تا پای من رو برانداز کرد و رفت توی سالن و نشست..مادرم بلافاصله اومد و میگفت چرا اینجوری میکنی..بیا بیرون و بالاخره من هم اومدم و روی یک صندلی در دورترین نقطه ممکن به اون نشستم...کم کم یخمان باز شد..و داداش خوشتیپ که اسمش رو میگذارم "فنچ کوچولو" حسابی با من اخت شده بود و مرتب من رو میخندوند...اما نگاه من به طرف خوشتیپ میرفت و فنچ هم اینو فهمیده بود و ترش میکرد یا اخم میکرد و دیگه صحبتی نمیکرد...تا ساعت سه صبح بیدار بودیم و اون ها سه یا چهار صبح رفتند و من تا خود صبح با افکار شیرین خوابم برد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 20  توسط نخودی  | 

یکی به من بگه این استادا چه لذتی میبرند از اینکه سوالای ناپلئونی میدن؟ فلسفه دو تا سوال دادن جواب به اندازه چار صفحه گرفتن چیه؟ نه...جدی میخوام بدونم..اون استاد احمقی که دو هفته پیش از ما امتحان گرفته چرا ماتحت گشادشو جمع نمیکنه ورقه ها رو تصحیح کنه بذاره تو سایت ما تکلیفمونو با تعداد واحدهای انتخابی ترم بعدمون بدونیم؟ چرا زنی که درخواست طلاق داده نمیتونه اجرت المثل بگیره؟ چرا من پررو پررو نوشتم باید بگیره؟ چرا استاد عزیز قم تشریف دارند؟ پس اگه من افتادم چه جوری اعتراض کنم وقتی هفته بعد کلاسای ترم جدید شروع میشه!

کاتوز جون (یکی گفت پدر علم حقوقه..حالا نمیدونم خالی بست یا راست گفت..اما با اون همه نوچه کت شلوار پوشیده جیگر، اگر پدر علم حقوق باشد پدر خوبیست آیا نمیخواهد برای نوچه هایش یک عدد عروس بگیرد؟) یه بار اومده بود دانشگامون..رفت بالا تریبون انگشت اشاره شو به نشان تهدید آورد جلوی چشم کور استادای ما که اون جلو خوشحال و خندون نشسته بودند گفت بابا جون اینقدر خون این دانشجوهای بدبختو تو شیشه نکنید..!

کاتوز رو هم قبول ندارید...بابا .. من بدبخت دیگه پیر شدم تو اون دانشگاه...اینقدر که مدنی سه افتادم..اینقدر که اصول فقه افتادم...اینقدر که مقدمه افتادم...بابا جان..دانشجویی که همه جزاهاشو پاس کرده...دادرسی ها رو خورده هسته شو تف کرده تو چشم استاد دیگه مقدمه خوندنش چیه؟ هان؟

یکی به من توضیح بده این اساتید مرض دارند؟ عقده ای هستند؟ روانی هستند؟ میخواهید خنگی دانشجویان رو ثابت کنید..من حاضرم روزی سه دور تو حیاط دانشگاه با آفتابه ای که از گردنم آویزان است بچرخم به همه هم اعلام کنم که من خنگم..! راحت میشید؟ دلتون خنک میشه؟ هوی..با توام آقای استاد..کجای بدنت میسوزه که اینجوری سر ماها خالی میکنی؟ چرا وقتی امتحان تمام میشه همه عین روبات های برق گرفته از پله ها پایین میان؟ همه رنگا پریده..لیوان آب قند به دست...!

ایشالله جز جیگر بزنی..ایشالله خدا ازت نگذره اگه منو بندازی...( مشت بر سینه کوبان ) : ایشالله به همین وقت عزیز همه ریش هات بریزه...!

=============================================

پ.ن 1 : هنوز نمیدونم میفتم یا نه...اما به احتمال زیاد زیر پونزدهه نمره ام..سه واحد ناقابل به چیز رفت..اونم درسی به این کشکی..دوغی..ماست و خیاری...!

پ.ن 2 : کلیک کنید! (اگه اینترنتتون مث اینترنت من گازوییل سوز نیست و هر چند دقیقه یه بار خاموش نمیکنه و نباید بچه محل ها رو واسه هل دادن جمع کنید کلیک کنید بامزه ست)

پ.ن 3 : استدلال مهمه یا نتیجه؟ واقعن ها؟ کی میتونه جواب منو بده؟

پ.ن 4 : کف کردم!

پ.ن 5 : شعار قزوینیا در سفر احمقی نژاد به قزوین : دلاور ِ هسته ای...دمر بخواب خسته ای !

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 19  توسط نخودی  | 

خاله جان دیشب ترتیب یه مهمانی باحال رو داده بودند..تمام همکارای شوهرخاله تقریبا دعوت شده بودند و از آنجایی که همه شان ارادت خاصی به من دارند و مثلا قراره که من در آینده همکار آن ها بشوم و دوره کارآموزیم رو پیش شوهر خاله جان و در کنار آن ها بگذرانم من را هم دعوت کرده بودند (مثل همیشه) گه گداری تک و توک بین این پسر ترشیده های وکیل شده افرادی یکهو سر و کله شان پیدا میشد و ابراز عشق و ازدواج و این ها میکردند که البته در همان جلسه اول لوله میشدند و میرفتند پی کارشان..!

دیشب هم طبق معمول از همان شب نشینی هایی بود که وقتی کنارشان مینشینی هیچ حرفی برای گفتن نداری..شوهر خاله جان هم لیوان ها رو پر کرده بود هی چشمک میزد که یعنی برات بریزم؟ علی رغم اینکه دلم برای ویسکی ناب داخل شیشه سبز رنگ غنج میرفت اما واقعا من هیچ نقطه اشتراکی با آن آدم ها ندارم چه برسد به اینکه باهاشون بساط عَرَخ خوری هم راه بیندازم..من هم که بی جنبه یکهو پا میشم اون وسط عربی میرقصم و آبروی چندیدن ساله ام به فاک میرود!

من اکثرن در این مهمونی ها سر خودم رو با پسر خاله ام یا بچه فسقلی هایشان گرم میکنم و کلی با اون ها بازی میکنم یعنی میشوم یک بِی بی سیتر بی اجر و مواجب..اما واقعا از کنار آن ها نشستن و مزخرفاتشون رو گوش کردن و عین بز سر تکان دادن بهتر است!

متاسفانه دیشب پلی استیشن پسرخالم خراب بود و من مجبور شدم مثل دخترای خوب یه صندلی پیدا کنم و برم بتمرگم سر جام و نهایتن با گوشیم بازی کنم...آخه دیگه در شان من نیست که نینجا بازی و قایم موشک و بدو بدو راه بیندازم..مثلا خرس گنده ای شده ام!

حدودای ساعت ده شب خانم یکی از دوستاشون زنگ زد که آقای (ف) از دیروز که برای کار وکالت به فلان جا رفته بوده گم شده و همچنان ازش خبری نیست..! من هم خوشحال و خندون گفتم به دلم افتاه که ایشون مرده اند و خب ... تصور کنید عکس العمل جمع رو به من!

امروز صبح خبر دادند که جنازه فلانی توی بیمارستان فلانه..بیایید تحویل بگیرید..و باز تصور کنید چشمای از حدقه در آمده بقیه رو که ذل زده بودند به من..خدا رو شکر که طرف تصادف کرده وگرنه تقصیر این مرگ بی برو برگرد متوجه من بود! مخصوصا که قبلا هم جزو همان خواستگاران قهوه ای شده بود...و بقیه احتمال میدادند که این لعبت توسط افراد ناشناسی ربوده شده (آخ که چه سوژه خنده ای بود این آدم ربایی .. من و مرمر و یه پسره دم به دم همدیگه داده بودیم که اگر ربوده باشندش باید صبر کنید آدم رباها زنگ بزنند و خواسته شونو بگند و کلی چرت و پرت دیگه تحویلشون دادیم و از خنده مرده بودیم...این بیچاره ها هم، هم مست بودند هم گیج بر و بر ما رو نگاه میکردند و میرفتند توی فکر )

این بیچاره با علاقه زیادی که به ازدواج و این چیزا داشت دو هفته پیش با یکی ازدواج کرده بود و اتفاقا من هم به عروسیش رفته بودم!

از صبح تا حالا فکر میکنم مرگ چه قدر به آدم نزدیکه مخصوصا وقتی یاد بعضی از کاراش و اخیرن روز عروسیش میفتم! کی تو روز عروسی (ف) فکر میکرد این آدمی که داره اون وسط جفتک چار گوش میندازه دو هفته دیگه میمیره؟

===========================================

پ.ن : به یه مسافرت دوبی دعوت شده ام..به قول دوستم باز تو چترتو باز کردی؟ به من چه خب؟ ملت با من حال میکنند هر هر کرکرشون به جاست دوست دارند من هم تو مسافرت همراشون باشم به شماها چه؟

پ.ن 2 : دلم میخواد زودتر این یک سال و نیم که مونده تموم شه...

پ.ن 3 : پیش گویی های من در مورد مرگ آدم ها رد خور نداره..تا حالا چندین بار درست از آب در اومده ..مثلا شب میخوابم صبح پا میشم میگم فلانی تو این هفته میمیره..و دقیقا همین اتفاق هم میفته!

پ.ن 4 : پریشب یکی که اصلا فکرشم نمیکردم از ایران رفت...شاید برای همیشه...به مامانم پیغام داده بود به فلانی بگو به من زنگ بزنه..در آخرین لحظات زنگیدم و چه صحبت به یاد ماندنی شد...برایش آرزوی موفقیت دارم ...اگر آن برادر از ک و ن فیل افتاده اش نبود من به جای برادرش حتما عاشق همین میشدم...یادش به خیر..با تانک (اسم ماشینشون بود) میرفتیم این ور اون ور..من آهنگ داشتم فراموشت میکردم رضا صادقی رو میخوندم و هرهر میخندیدیم..و اون گربه ای که زیر کرد و من چه قدر برایش گریه کردم و تا مدت ها باهاش قهر بودم!

هی پسره موفق باشی...تو لیاقتش رو داری!

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 23  توسط نخودی  | 

دیروز حول و حوش ساعت 11 (الف) زنگ زد..زنگ زدنش و شنیدن صدای مزخرف و به یاد آوری کرده هایش برایم تعجب آور بود از طرفی از شدت ناراحتی هجوم خاطرات آن طور که باید حقش رو کف دستش نگذاشتم...بعد از چهار سال زنگ زده که فلانی ازدواج کردی یا نه؟ حالا گیریم که رفاقت من با (الف) یک ماه و نیم بیشتر طول نکشید اما همین بودنش و سایه سنگینی که روی زندگیم دارد و اثراتی که بعدا برایم به باد آورد نابخشودنیست...میبینی حتی از به زبان آوردن اسمش هم چندشم میشود..شاید اون مقصر و عامل...نه مقصر کامل که نیست ولی نقطه شروع بدبختی های من است...!

داشتم میرفتم سمت دانشگاه امتحان هم داشتم و علی رغم مطالعه زیادی که کرده بودم با این شوک عصبی احساس میکردم خالی خالیم و سر جلسه گند میزنم..اما رفتم و خوب هم بود و به خیر گذشت...سر جلسه هم مدام گوشی زنگ میخورد و ویبره اش بچه ها رو کلافه کرده بود حسابی...

از امتحان که آمدم بیرون...یاشار دم در ایستاده بود...مدام اصرار میکرد که میخوام باهات حرف بزنم دیدم جلوی دانشگاه خیلی ضایع است باهاش هم قدم شدم...اصرار داشت برویم جایی و کمی صحبت کنیم..گفتم من وقت ندارم دارم میرم جمهوری و کلی کار دارم گفت باشه من هم باهات میام و در بین راه با هم صحبت میکنیم..از سر فاطمی تا ولیعصر رو پیاده میرفتیم و ساکت بودیم..یعنی در واقع من هندزفری هایم توی گوشم بود و نمیخواستم به چیزی فکر کنم و اصلا میخواستم حضورش رو در کنارم احساس نکنم..! رسیدیم میدان ولیعصر ...گیر داد که اینجا یک پیتزاهایی داره که بیا و ببین و تو هم که پیتزا دوس داری ..بیا بریم بنشینیم و کمی هم خستگیمان از بین میرود..!

- میدونستی از وقتی گذاشتی رفتی دوباره ناراحتی معده ام اومد سر معده ام اون قدر میسوخت که نمیتونستم نفس بکشم اما از روزی که باهات دارم تلفنی حرف میزنم ناراحتی ام از بین رفته!

سرش رو انداخته پایین توی شیشه رو نگاه میکنم میبینم از زیر میز گوشیش رو در آورده و داره تند تند اس ام اس میکنه : - عزیزم الان مهمون داریم آخر شب بهت زنگ میزنم ! - می نا دلم برات تنگ میشه..تو رو خدا بیا هراز گاهی همدیگر رو ببینیم...تو محرمی اون قدر یاد خاطرات گذشته مون افتادم...هی چرا این قدر ساکتی..یه چیزی بگو ؟ با خودم فکر میکردم به روش بیارم و همون جا بزنم تو سرش و بزنم به چاک .. اما نمیشد..اون وقت گیر میداد که داری حسودی میکنی و پس تو منو دوست داری شروع میکرد به آزار و اذیتم...درست مث گذشته..!

سعی کردم بگم و بخندم و خودم رو بزنم به کوچه علی چپ..اما اون منو میشناسه..میدونه تیزتر از این حرفام...خب دو سه سال دوستی اونم از نوع مال ما کم نیست...منم میشناسمش و میدونم کاراش از روی کینه و حرص دادنه...!

دو تا دختر میان درست پشت سر من مینشینن...به یکی از اونا مرتب نگاه میکنه..از توی آینه روبرو طوری که نفهمه -دختره- رو دید میزنم...دختره هم داره باهاش چشم و ابرو میاد...خدایی خیلی هم زشته اما میدونم این کارش هم از روی حساب کتابه...!

یک ربع تمام انگار نه انگار که من اون جا نشستم..برای جلب توجه کردن حتی باهاش داره حرف میزنه و زیر زیرکی من رو میپاد..تحمل اون محیط دیگه برام سخت شده انگار دیوارهاش دارن بهم فشار میارن...! مرتب میخوام بهش یاد آوری کنم که پس حرفی که میخواستی بزنی رو نمیگی؟ این قدر گفتی حرف دارم حرف دارم چی شد؟اما میترسم گفتارم طوری باشه که فکر کنه دارم حسودی میکنم!

کم کم انگار من اونجا نیستم با اینکه ذل زدم تو اون قیافه اش و دارم با اخم نگاهش میکنم اصلا به من توجه نمیکنه و داره با دختره حرف میزنه...به خودم نهیب میزنم هی دختر جای تو اینجا نیست.. تا کی میخوای بذاری شخصیتت رو مچاله کنه...برای کی داری دندون رو جیگر میذاری؟ برای چی؟ بذار هر فکری میخواد بکنه..به یه ورت...!

بهش میگم خیلی خوشت اومده از دختره؟ میگه آره بدک نیست فقط کاغذ و خودکار ندارم شماره بدم بهش..چشماشو تنگ میکنه و ذل میزنه تو چشام.. آره دختره خوب چیزیه حیف شد..ناخود آگاه دستم رو میکنم توی کیفم یه ورقه در می آرم شماره اشو روش مینویسم میرم جلوی میز دختره..دختره با بلند شدن من و نگاه مستقیمم نیشش که تا بنا گوشش باز شده رو جمع میکنه و دست پاچه سرش رو میندازه پایین..میرم سمتش..کاغذو میذارم جلوش و میزنم بیرون..با سرعت هر چه تمام تر راه میرم...کاوه یغمایی داره تو گوشم داد میزنه :

 نمیدونم که کجا بود...نمیدونم که کجا رفــــــــــــــت...فقط اینجا رو نمیخواست بی صدای بی صدا رفت...رفـــــــــــــت!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 9  توسط نخودی  |