همه رفتند..من موندم و خوشتیپ و فنچ...(چرا اینقدر من به این آدم ها اعتماد داشتم؟) رفتیم توی اتاق خوشتیپ..و عامدا من نگذاشتم در رو ببنده...شروع کردم به زر زدن و سنگ جقجقه رو به سینه میزدم...اونم فقط لبخند میزد و گاهی هم قهقهه سر میداد..از طرفی روم نمیشد حرفایی که جقجقه گفته رو براش بازگو کنم و ازش بخوام که به خاطر اون دختر هم شده برگرده...
فنچ هم مرتب میومد و میرفت و به من نگاه میکرد و میگفت تو نمیخوای بری خونتون...! و ما مجبور میشدیم حرفمون رو قطع کنیم..و چون چیزی دستگیرش نمیشد مرتب تقلا میکرد..تا اینکه با عصبانیت اومد گفت من دارم میرم باشگاه...و ساک ورزشیشو برداشت از کنار من که داشت رد میشد آروم گفت مواظب خودت باش..خداحافظ!
من موندم و خوشتیپ...راستش هیچ حس خاصی از تنها بودن باهاش نداشتم..یعنی اصلا توی هر فکری بودم الا فکرای صکصی...شاید هم عقلم اون قدر ها قد نمیداد که بخوام محیط رو برای خودم تفسیر کنم..به هر حال..دوباره شروع کردم به گفتن و گفتن..اولش فقط میخندید..بعد از چند ثانیه برگشت گفت حالا شدی فردین؟ میدونی برای کی و واسه چی داری یقه اتو جر میدی؟
و شروع کرد به تعریف کردن داستان چگونگی شروع و ادامه رابطه اش با جقجقه...و اینکه منتظر یه گزک بوده که باهاش تموم کنه و از این رابطه خلاص شه..باورم نمیشد..هم حرفای این درست به نظر میومد هم حرفای جقجقه..حتی به رابطه رختخوابیشون هم اشاره کرد و گفت وقتی فهمیده که یارو برایش مهم نیست گفته بذار ما هم این وسط یه لذتی ببریم..همه این حرفا رو در عرض یک ربع تمام و کمال با صداقت و بدون هیچ اضطرابی گفت..آن چنان حرف میزد که شک نداشتم داره راست میگه..از طرفی گیج شده بودم و داشتم با خودم فکر میکردم که چرا؟ که یکهو من رو کشید طرف خودش و یه ماچ آن چنانی از اونایی که کلی تف بازی همراشه ( ایییییی ) ازم گرفت که داشتم بیهوش میشدم..!
یک آن در اون لحظه هزاران فکر به همراه عصبانیت رفت توی مغزم و خودم رو کشیدم کنار و یه کشیده نثارش کردم..حسابی از این کارم جا خورد...موهامو گرفت توی دستش و تمام وزنشو انداخت روی من... عین سگ ترسیده بودم..با حالت چندش ناکی گفت.میدونم دلت میخواد...برای من ناز نکن بچه...وقتی اعتراض کردم گفت حالا با استوانه آره با ما نه؟ با این حرفش قلبم بدجوری شکست..پقی زدم زیر گریه..حالا بگذریم که بعدش چه حرکاتی نکرد که مسلما انتظار نداشته باشید ریز به ریزشو اینجا تعریف کنم (چون بچه زیر 16 سال و بیماران قلبی از اینجا رد میشن) و چه چیزهایی نگفت که هق هق گریه ام شدیدتر شد اونم به خاطر کارایی که نکرده بودم و همه اش تهمت بود آخر سر وسایلم رو جمع کردم و زدم از خونشون بیرون..
نمیدونم تا کجا رو دویدم و گریه کردم...اصلا رفتارش برام قابل درک نبود..تصویر قشنگش توی ذهنم یکباره درهم شکست و نابود شد..و تا مدت ها دنبال چرایی جریانات بودم..حرفایی که بهم زده بود کلمه به کلمه اش عین پتک میخورد توی سرم......
بعد از اون جریان دیگه جواب هیچ کدومشون رو ندادم و رابطه ام رو کاملا با همه اون خانواده و فامیلشون قطع کردم..دو ماه بعد در کمال ناباوری مامان و بابا از هم جدا شدند و من دومین ضربه روحی رو خوردم و مدتی هم با بابا اینا زندگی کردم که ماشالله اونا هم برایم کم نگذاشتند..بعدش هم که دیگه نگو اینقدر تجربه های هولناک جوروا جور دیدم که حسابی پوستم کلفت شد و از اون حالت خنگی در اومدم..ولی برایم سوال شده بود که منشا این حرفای مزخرف کجا بوده..اونم چیزهایی که عین گفته ها و رفتار من بود اما به طریقی منفی ازش برداشت شده بود ..تنها امیدم زمان بود و صبر میکردم که زمان خودش همه چیزو مرتب کنه..!
تا اینکه امسال عید بعد از چندین سال به اصرار مامانم برای عید دیدنی رفتیم خونه عمه خوشتیپ وقتی که در باز شد میخواستم از همونجا سرم رو بیندازم پایین و برگردم خونه..اما به احترام مادر خوشتیپ که زن فوق العاده مهربانیه رفتم جلو و روبوسی کردم وقتی خوشتیپ رو دیدم باورم نمیشد این همون خوشتیپ چهار پنج سال پیشه..نمیدونم توی این مدت چه ها بر سرش اومده بود ولی به حدی پیر شده بود که انگار سالیان سال ِ که ندیدمش..تمام موهای روی شقیقه اش سفید شده بود..دیگه از اون بر وبازوی دختر کشش چیزی نمونده بود..دقیقا شده بود یک مرد جا افتاده و سنگین..به پای من بلند شد و بهم دست داد..
بیشتر از همه فنچ تغییر کرده بود و حسابی جیگر شده بود...میگفت بورصیه گرفته برای تحصیل وقتی گفتم منم دنبال همچین برنامه ای هستم با لبخند گفت نگران نباش من تا چند ماه دیگه عازمم و رسیدم اونجا کارای تو رو هم ردیف میکنم..خلاصه خیلی جنتلمن رفتار میکرد..برعکس خوشتیپ انگار بد جوری در هم شکسته بود و دپرس بود از اول مهمونی گوشه سالن کنار شوفاژ کز کرده بود و حتی سرش رو هم بالا نمیکرد..ناخودآگاه یاد اون مهمونی کذایی افتادم که موهایم رو کوتاه کرده بودم و فنچ خودش رو گم و گور میکرد..حالا دیگه جاها عوض شده بود..
موقع شام یک لحظه اومد کنار من و آروم گفت چه قدر بزرگ شدی...سعی کردم نه نفرتی نشون بدم نه عشقی بی تفاوت لبخندی زدم و گفتم شما هم عوض شدید..همه عوض میشن..! اصلا اصلا اگه بگم یک اپسیلون اون خوشتیپ بود نبود..هر چی زوم میکردم روش میدیدم این آدم چه قدر جدیده..در حالی که داشت از جاش بلند میشد گفت آدم بعضی وقتا اشتباهات بزرگی میکنه که تا مدت ها بعدش پشیمون میشه..تو سعی کن مرتکب اشتباه نشی و رفت شام بخوره..تا آخر شب همینطور بود و دیگه حتی یه نگاه هم بین ما دو نفر رد و بدل نشد..
عوضش کلی با فنچ صمیمی شدم .. اما با خودم گفتم..هی دختر حد و حدودت رو رعایت کن..شبی که داشت از ایران میرفت به مادرم پیغام داد که به فلانی بگو حتما به من زنگ بزنه..زنگ زدم بهش و کلی صحبت کردیم..راستش در مقابل حرفاش خودم رو به کوچه علی چپ میزدم و آخر سر هم برایش آرزوی موفقیت کردم..میدونی اولین انتخاب آدم حتی اگه اشتباه باشه تا آخر گریبانگیرته..ترجیح میدم با همین تنهایی خودم سر کنم...بیشتر فاز میده..! :-))
اوه راستی بعدتر ها تمام گره های کور جریانات استوانه و جقجقه و عوامل نفوذی و دست اندر کاران برام باز شد..بیچاره خوشتیپ خودشم این وسط داشته بازی داده میشده و همه اش هم زیر سر این استوانه بوده و بعد از مدتی چه شکست مالی به خوشتیپ میرسونه..بگذریم که بعدها فنچ چه دماری از روزگار استوانه در آورد که الان به نون شبش هم محتاجه...ولی خب..همه اینا از یه عقل بچه وار..چند عدد غرور کاذب و چند فروند آدم خاله زنک و ندید بدید و عدم روراستی با خود و دیگران حاصل شد وگرنه....!
=================================================
پ.ن : میدونی چیه؟ خودم از این همه صداقتم که همه جریانو بدون کم و کاستی گفتم کف کردم..قبلنا اصلا نمیتونستم به این موضوع فکر کنم ولی الان حتی به کارای احمقانه خودم میخندم
..! :-))پ.ن 2 : این پست بیشتر از اینا میشد چون خیلی ریزه کاری و جریانات جزیی داشت اما دیگه دیدم این داستان ما سر دراز دارد و این دفعه همتون منو میزنید ناکار میکنید دیگه خیلی فشرده اش کردم و سر و ته جریانو به هم رسوندم..امیدوارم جریان دستتون اومده باشه!
پ.ن 3 : فکر نکنید من از دست این خانواده رهایی پیدا کردما..نه...با اینکه خوشتیپ اولین عشقم بوده و هنوزم که هنوزه از شنیدن صداش ودیدنش قند توی دلم آب میشه ولی دیگه تموم شده نه من اون ادم چهار پنج سال پیشم نه اون ..الانم دیگه خیلیییییییییییی دیره...ولی هرازگاهی یه ابرازاتی میکنه که حواله میشه به فلان جای.... استغفرالله...!
پ.ن 4 : راستی چند ماه قبل زنگ زد به گوشیم..حدودای ساعت یازده بود..منم خوابیده بودم گوشی رو نگاه کردم دیدم شماره خوشتیپه..اون قدر به صفحه گوشی خیره شدم تا قطع شد...ولی میدونم حالا حالا ها این جریان ادامه داره...مامانش هم یه بار منو خفت کرده بود با حالت زاری میگفت آرزوشه عروسیه خوشتیپو ببینه حتی لباسی که میخواد تو عروسیش بپوشه رو هم انتخاب کرده منم گفتم خب زن بگیرید واسش
انگار مثلا منتظر فتوا از جانب من بودند :-)) بعد نشستم کلی لیست دخترای خوبی رو که میشناسم رو بهش دادم..با تعجب نگاه میکرد و میگفت خودش نمیخواد هرچی میگیم میگه من با تنهایی ازدواج کردم...منم دیدم بحث داره به جاهای باریک میکشه فقط گفتم آخیییی...بیچاره و فلنگو بستم!
پ.ن 5 : یه چیز دیگه من الان ای میلی با فنچ رابطه دارم و رابطه مون هم فقط در حد خوبی چطوری اون دانشگاه چه جوریه..چه مدارکی احتیاج داره هست یعنی اگه کارم بهش نیفتاده بود عمرا اینم مثل داداشش تحویل نمیگرفتم :-((