لباس صورتی با یه دامن قرمز چین دار..با یه کفش تق تقی...و یه کیف کوچولوی بنفش که دویستی های نو رو میذاشتم توش تمام خوشحالی من بود..چیزی که از عید میدونستم خرید بود..اینکه مردم میرفتند و می آمدند..خونه ها تمیز میشد...تمام ذوق من خلاصه میشد توی تخم مرغایی که مامانم آب پز میکرد و میریخت جلوم...گواش بود و آبرنگ و یه عالمه ذوق و استعداد..
آخ که چه قدر حرصم میگرفت داداشام دو سه ساعت بعد از سال تحویل تخم مرغا رو کش میرفتند و دولپی میخوردند..پوست های رنگی اش رو هم میریختند توی ذباله ها که یک وقت من نفهمم..و این بود که همیشه تا روز سیزدهم سفره ما تخم مرغ رنگی نداشت...ماهی قرمز ها رو هم دوست داشتم هم بینهایت ازشون میترسیدم...یکبار که خواسته بودم آب تنگ رو عوض کنم از تنگ افتاد بیرون میترسیدم برش دارم..ایستاده بودم جلوش و با هر بالا پایین پریدنش جیغ میزدم اون قدر بالا پایین پرید تا مرد..
وقتی خانواده پدری می اومدند خونه مون..اول یکسری تمام لباسام رو به دخترا نشون میدادم و پز میومدم..بعد با پسرا میرفتم تو کوچه بازی کردن..هنوز هم شب عید یاد آور شبی است که خونه عمو این ها علی رغم تذکر مامان چای خوردم و شب توی تشک تازه شسته شده زن عموی وسواسی ام ادرار کردم...چه قدر زود گذشت خوشحالی ها...عیدی گرفتن ها...بوی عید و هیجان سال نو
الان دیگر مثل اون روزها بوی عید رو احساس نمیکنم..خیلی سال است که دیگر شب عید لباس نو نمیخرم..مامان خونه رو تمیز نمیکنه..خیلی ساله که دیگه نه بابا بزرگی هست که بپرم بغلش و ماچ مالیش کنم تا هزار تومان بیشتر عیدی بگیرم نه مامان بزرگی که سبزی پلو با ماهیه شب عیدشو بخورم و مرتب بوسش کنم..خیلی ساله که دیگه حتی اون آهنگ شیپور مانند تحویل سال اشک رو توی چشمام حلقه نمیکنه...خیلی ساله که دیگه سفره هفت سین تا سیزدهم پهن نیست...
