تبليغاتX
.:نخودی ِ بازی:.

.:نخودی ِ بازی:.

لباس صورتی با یه دامن قرمز چین دار..با یه کفش تق تقی...و یه کیف کوچولوی بنفش که دویستی های نو رو میذاشتم توش تمام خوشحالی من بود..چیزی که از عید میدانستم خرید بود..اینکه مردم میرفتند و می آمدند..خونه ها تمیز میشد...تمام ذوق من خلاصه میشد توی تخم مرغایی که مامانم آب پز میکرد و میریخت جلوم...گواش بود و آبرنگ و یه عالمه ذوق و استعداد..

آخ که چه قدر حرصم میگرفت داداشام دو سه ساعت بعد از سال تحویل تخم مرغا رو کش میرفتند و دولپی میخوردند..پوست های رنگی اش رو هم میریختند توی ذباله ها که یک وقت من نفهمم..و این بود که همیشه تا روز سیزدهم سفره ما تخم مرغ رنگی نداشت...ماهی قرمز ها رو هم دوست داشتم هم بینهایت ازشون میترسیدم...یکبار که خواسته بودم آب تنگ رو عوض کنم از تنگ افتاد بیرون میترسیدم برش دارم..ایستاده بودم جلوش و با هر بالا پایین پریدنش جیغ میزدم اون قدر بالا پایین پرید تا مرد..

وقتی خانواده پدری می اومدند خونه مون..اول یکسری تمام لباسام رو به دخترا نشون میدادم و پز میومدم..بعد با پسرا میرفتم تو کوچه بازی کردن..هنوز هم شب عید یاد آور شبی است که خونه عمو این ها علی رغم تذکر مامان چای خوردم و شب توی تشک تازه شسته شده زن عموی وسواسی ام ادرار کردم...چه قدر زود گذشت خوشحالی ها...عیدی گرفتن ها...بوی عید و هیجان سال نو

الان دیگر مثل اون روزها بوی عید رو احساس نمیکنم..خیلی سال است که دیگر شب عید لباس نو نمیخرم..مامان خونه رو تمیز نمیکنه..خیلی ساله که دیگه نه بابا بزرگی هست که بپرم بغلش و ماچ مالیش کنم تا هزار تومان بیشتر عیدی بگیرم نه مامان بزرگی که سبزی پلو با ماهیه شب عیدشو بخورم و مرتب بوسش کنم..خیلی ساله که دیگه حتی اون آهنگ شیپور مانند تحویل سال اشک رو توی چشمام حلقه نمیکنه...خیلی ساله که دیگه سفره هفت سین تا سیزدهم پهن نیست...خیلی ساله که هیچ کدوم از فامیلا رو ندیدم و تمایلی ندارم ببینم...

خیلی وقته که دیگه به خر یا گاو بودن سال جدید هم اهمیتی نمیدم...

ولی امسال دوست دارم آرزو کنم..خیلی چیزها توی قلب و ذهنم جا خوش کرده اند...اول از همه دعا میکنم برای خودم...توی این جاده ای که هستم..به مسیرم ادامه بدم..نیفتم تو خاکی..توی فرعی..لیسانسمو بگیرم و کارای فوق لیسانسم درست بشه و بتونم برم..هنوزم دو دلم که آیا تصمیمم درست بوده یا نه...

امیدوارم شهامت و اعتماد به نفسم بیاد سر جاش و اینقدر هر روز تصمیم جدیدی نگیرم..امیدوارم تمام کینه ها و تنفرهایی که توی دلم هست از بین بره..همه رو ببخشم و سعی کنم دوستشون داشته باشم مهمتر از همه یاد بگیرم خودم رو دوست بدارم و با گذشته آشتی کنم...امیدوارم که دیگه امسال خبری از اشک و غم نباشه و فقط شادی و موفقیت باشه...

دومین آرزویم برای خانواده امه..امیدوارم سال جدید به هرچی که میخوان برسند..سلامت باشن...و منو کمتر حرص بدن

آرزوی بعدیم برای تمام دوستام..علی الخصوص فاطمه یاسریه..امیدوارم امسال راهشو پیدا کنه و از تنش های روحیش کاسته بشه و بتونه محکم و استوار درسشو ادامه بده ( من این دختر رو میبینم اعصابم خورد میشه که چه طور داره فرصت هاش رو از دست میده..امیدوارم تا دیر نشده به خودش بیاد )..بعدش بقیه دوستام..چه دوستای واقعی چه دشمنانی در لباس دوست...امیدوارم همه شون به چیزایی که میخوان برسن و خوشحال باشن!

سحر دوست دوران بچه گی امیدوارم بالاخره امسال ازدواج کنه و به تمام آرزوهاش برسه..مرمر بچه اش سالم به دنیا بیاد و پدر شوهرش اون واحد آپارتمانو بهشون بده...

امیدوارم اون زنیکه ای که رفته تو جلد شوهر خاله ام خودش راهشو بکشه بره سراغ زندگیش و خاله ام همیشه همیشه شاد و سرحال و سالم باشه و یه نی نی بیاره امسال...امیدوارم سهیل عزیزم امسال دختر رویاهاش رو پیدا کنه و همیشه شاد باشه...مرجان خانوم گل روز به روز جوون تر و خوشکل تر باشه و خانوادش همیشه شاد باشن...

امیدوارم شارونا بالاخره بتونه مثل من با گذشته اش کنار بیاد و فراموشش کنه و بالاخره اونی رو که دوست داره و میتونه از هر لحاظی ساپورتش کنه سر و کله اش پیدا شه...امیدوارم لنگ دراز عزیزم یه دوست پسر مایه دار و خنگول با دندونای صاف و مرتب و صدای آلن دلونی پیدا کنه...

شراگیم کار امریکاش امسال درست شه و ان شالله سال بعد سفره هفت سینشو توی خاک پاک و شهید پرور امریکا بندازه...

از صمیم قلب دعا میکنم برای خوشتیپ که میدونم این روزا آواره خیابونا شده و خیلی وضعیتش دراماتیکه..امیدوارم راه زندگیشو پیدا کنه ..همیشه سالم باشه و سعی کنه همه رو دوست بداره ..امیدوارم بخشیده بشه...دعا میکنم براش که همون چیزی که آرزوش رو داره رو امسال به دست بیاره و این قدر گریه نکنه ( واقعا گریه مرد رو دیدین؟ ) و باز هم از صمیم قلب دعا میکنم برای فنچ عزیزم که اون ور آب ها داره با چه مشکلاتی دست و پنجه نرم میکنه...دعا میکنم زودتر کاراش درست شه و تمام مشکلاش رفع شه و دیگه هیچ وقت به این خوک دونی برنگرده...

دعا میکنم....برای خودم ..برای تو...برای همه اونایی که بدن..خوبن..برای زندگی...شادی...برای دوستان...دشمنان...آرزوها...غم ها...زیبایی ها..زشتی ها...!

 

سال نو برای همه خوب باشه!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 23  توسط نخودی  | 

خوب حالا نوبت توئه...(تبلیغ رابینسونو دیدین دیگه؟)...شارونا منو به بازی دعوت کرده..ازین بازی بیخودیا که نمیدونم یهو کی توی وبلاگستان ویرش میگیره بلا میندازه به جون وبلاگ نویسا..آخه اینم کاره یاد گرفتن مردم؟ والله به خدا...ولی چون شارونا واسم عزیزه و منم دلم نمیاد که دعوتشو جواب ندم پس شروع میکنیم بازی کی چه آهنگی دوست داره...:

---------------------------------------------------------

1- رضا صادقی ( اسفند ماه سال گذشته بود..تو اتاق یاشار نشسته بودم که دختره زنگ زد به گوشیش..اونم زد رو اسپیکر و دختره کلی به من توهین کرد..کامپیوترش داشت به صورت رندوم آهنگ میخوند..خودم رو خیلی داشتم کنترل میکردم اما وقتی آهنگ به اوجش رسید گوله گوله اشکای منم سرازیر شد..اونم بالا سرم ایستاده بود و در تعجب بود که من دارم گریه میکنم..منی که تا دو دقیقه قبلش داشتم هارت و پورت میکردم براش..راستش دوستش نداشتم..بیشتر از این دردم گرفته بود که یکی پیدا شده که بدجور حالمو گرفته)

میدونم برات عجیبه ... من با اون همه غرورم

پیش همه بدی هات ... چه جوری بازم صبورم

میدونم واست سواله ... که چرا پیشت حقیرم

دور میشی منو نبینی ... باز سراغتو میگیرم

میدونی چرا همیشه ... من بدهکار تو میشم

وقتی نیستی هم یه جوری ... با خیالت راضی میشم

چاره ای جز این ندارم ... آخه خون شدی تو رگ هام

میمیرم اگه نباشی ... بی تو من بدجوری تنهام

میدونم یه روز میفهمی ... روزی که دنیا رو گشتی

من چه جوری تورو خواستم ... تو چه جور ازم گذشتی

2- هنگامه (جریان این آهنگ جریان اسکل شدن یه آدم بود و بیست و چهار ساعت خنده که هنوزم منو به خنده می اندازه)

همه میگن تو منو دوست نداری..همه شون پشت سر تو بد میگن..نمیدونن تو از آسمون میان..خودشون اهل یه دنیای دیگن

همه میگن اسمشه تو با منی..توی قلب تو یه کم جا ندارم..روی اسمتو باید خط بکشم..برمو چشماتو تنها بذارم

3 - نمیدونم کی (بیشتر یاد جاده شمال یا آبعلی می افتم..چند تا آدم خل افتاده بودند به هم..که نه ضبطی داشتند نه آهنگی نه صدای قشنگی..پسرها این آهنگو میخوندند ( در واقع هوار میکشیدند ) فقط هم همین یه خطشو بلد بودند..تموم که میشد بلند میگفتند حالاااا..منو تنها نذار...خلاصه فکر کنم یه سه ساعتی مخ ما رو بردند آخرش هم کلی کتک خوردند تا آروم گرفتند)

منو تنها نذاااار...رو قلبم پا نذااار...به دیدن دلم...فقط بیا یه بار

خودم قربونیتم...یار جون جونیتم...میون عاشقات..منو نذار کنار

4- نریمان ( این آهنگ حکایت درون خود منه..به خاطر همین دوستش دارم )

نازنین..از تو چه پنهون..آتیش افتاده به جونم..تا میتونی مثل آتیش بسوزونم بسوزونم

5 - کاوه یغمایی (یه پسری بود که خیلی این آهنگو دوست داشت..با هم رفته بودیم بیرون بعد دوست دخترش مچشو گرفت...منم یه بیلاخ گنده بهش دادم...همین طور که این آهنگو داشت گوش میداد میخکوب شده بود به این شانسش که نتونست ........ )

تو با منی حس میکنمت..همین جا روبروی خودم...صداتو میشنوم همه جا..یا شاید من دیوونه شدم

اگه تو تو اتاقم نیستی..چرا کنار تو میشینم....چرا دارم تورو میبوسم...چرا دارم تورو میبینم

-------------------------------------------------------------

خارجکی :

1-( evanescence ( everybody's fool 

2 - (linkin park ( numb ) ( somwhere i belong ) ( breaking the habit

3-( limp bizkit ( boiler ) (behind blue eyes

4-( pink ( just like a pill

5 - modern talking ( همه آهنگاش ) ( یاد بچه گی ها می افتم..خاله ام که یه ضبط فکستنی داشت و مرتب مدرن تاکینگ گوش میکرد..بعد عاشق پسر همسایه بالاییشان شد .. توی پارک با هم قرار میذاشتند و منو به عنوان رد گم کنی میبردند توی سبزه ها ول میکردند برای خودم بچرم..خودشان میرفتند لاو میترکوندند..تمام کاست های مدرن تاکینگ رو هم از اون گرفته بود )

-------------------------------------------------------------------------------

آهنگایی که وقتی میشنوم کهیر میزنم:

1- ستار (همه آهنگاش)

2- این زنیکه حیفا (کلا هم به خودش هم به آهنگاش معده ام واکنش شدید نشون میده)

3 - امید (همه آهنگاش) ( باز هم دوران بچه گی..یک پسری بود که همیشه آهنگ های امید مخصوصا باران میبارد امشب رو گوش میکرد و آنقدر صداش رو زیاد میکرد که صداش تا تو کوچه میومد..فکر کنم هیجده یا نوزده ساله بود...همیشه هم منو دعوا میکرد..یکبار من یه کیسه نایلون رو پر از آب جوب کردم و پرت کردم طرفش..بلوز و شلوارش کثیف شد..آنچنان عربده ای کشید و دنبالم کرد که داشتم سکته میکردم..اما من سریع فرار کردم و چپیدم تو خونه..تا یه هفته هم تو کوچه آفتابی نشدم...فکر کنم شش ماه بعد از این جریان بود که تصادف کرد و مرد...وقتی این آهنگ به گوشم میرسه یاد فرار و نفس نفس زدن های اون روز گرم تابستون و فحش هایی که از پشت در خونه نثارم میکرد می افتم )

4- دی جی مریم ( خیلی ساده ست..تو فکر کن تو هر ماشینی از وانتی گرفته تا راننده های پیکان قراضه ها جیغ جیغ های اینو گوش میدن..کلی هم حال میکنن انگار که مثلا دارن یه ترنس خفن خولی گوش میدن همچین تیک آف میکشن و لایی بازی میکنن که بیا و ببین )

5-این مرتیکِیه obyهستش اسمشو نمیدونم وقتی میخونه انگار داره بالا میاره..میگه عاشق تو باید بره..وای نسه پشت پنجره...به اضافه محمد یاوری  (واقعا توضیح میخواد؟ )

 

=================================

پ.ن : همه آهنگا (چه ایرانی چه خارجی.. چه اونایی که ازشون بدم میاد) یکسری آهنگای ویژه هستن برای من..آهنگایی که کلی خاطرات خوب و بد دارم...میخواستم مناسبت هرکدومشونو بگم اما دیدم خیلی طولانی میشه...حالا اگه خواستین مناسبت هرکدومو بدونین بعدا سر فرصت جلوش مینویسم..اگرم نمیخواید که بگید..منم نمینویسم..

پ.ن 2 : فکر کنم الان دیگه همه وبلاگ نویسا این بازی رو انجام دادن حالا اگه کسی جا مونده از طرف من دعوته...تو وبلاگش عنوان کنه که نخودی منو دعوت کرد به بازی...!به همین سادگی...به همین خوشمزگی...!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 2  توسط نخودی  | 

من از بچه گی عاشق رانندگی بودم و اگر از من میپرسیدند دوست داری چی کاره بشی میگفتم راننده کامیون..فکر میکردم رانندگی کامیون ته ِ مسافرت و عشق و حاله...بابام که راننگی میکرد با دقت به قرار گرفتن پاهاش و حرکات دستش نگاه میکردم..وقتی با سهیل پسرعموم بازی میکردم دو تا بالش میذاشتیم پشت سر هم ..من جلوتر مینشستم یه سینی گرد میگرفتم دستم و شروع میکردم به رانندگی..سهیل مثلا مسافرم بود همیشه هم سر اینکه کداممان راننده بشود دعوایمان میشد..اما چون من دو سالی ازش بزرگتر بودم زورم بهش میچربید..اون هم هیچی نمیگفت یعنی در واقع همیشه بهش قول میدادم که میگذارم با دوچرخه ام توی هیجده متری چرخی بزند یا بازی فوتبالیست های میکرو رو بهش یک هفته قرض میدهم هرچه قدر میخواهد بازی کند و اون هم راضی میشد به همین سادگی...!

هر وقت که راننده بازی میکردیم میگفتم آقا کجا میخواهید برید؟ اونم همیشه میگفت میخوام برم شمال..! من هم شروع میکرم به رانندگی و مرتب کج و راست میشدیم که یعنی ما توی پیچ های شمال هستیم...موقع ناهار که میشد زن عمو بیچاره کفری میشد از دست ما..آخر سر مثلا میزدیم کنار و میرفتیم رستوران..همیشه هم نق میزد که این غذا چیه..من صبحونه میخوام..عاشق نون و پنیر و کره بود که با چایی شیرین بخورد..(هنوزم همینطوریه)

همین سهیل به من یاد داد چه طوری بدون دست دوچرخه رو هدایت کنم..چون یکی از آرزوهایم این بود که بتونم بدون دست دوچرخه سواری کنم...آن موقع ها من همیشه توی خیابون ول بودم...وقتی پسرها میخواستند فوتبال بازی کنند و کسی نبود که با من کورس دوچرخه بذارد...با اشک و گریه زار میزدم که من رو هم بازی بدهند...

کیوان که چند سالی از همه بزرگتر بود میگفت بابا تو دختری برو با الهام اینا (خواهرش) خاله بازی کن..اما من خاله بازی رو یه بازی بی خود و خسته کننده میدونستم..بالاخره اینقدر گریه میکردم تا من رو میگذاشتند توی دروازه ...راضی نمیشدم..میرفتم جلو تا گل بزنم..داورمان که کیوان بود مرتب داد میزد برگرد عقب...اما گوش نمیدادم..که یکبار اخراجم کرد و من حسابی کتکش زدم و فرار کردم توی خونه...عصری با پدرش اومد دم خونه مون تا به پدرم گلگی کند..آخه صورتش رو بدجور چنگ و چیلی کرده بودم...خلاصه بابام مونده بود بخنده یا منو دعوا کنه...منم اون وسط میگفتم حقشه..میخواست منو اخراج نکنه..!

بعد از اون هم یکبار مسابقه دو گذاشته بودیم..به طوری که باید از سر کوچه تا ته کوچه رو میدویدیم و هرکسی که برنده میشد یه مدال زپرتی بهش تعلق میگرفت..چه قدر آن موقع ها فکر میکردم کوچه مان درازه...شبش خوابم نمیبرد و فردایش نقشه کشیدم که به وسطای کوچه که رسیدم برگردم و اول بشم...همین کار رو هم کردم اما یکی از داوران دیده بود ونصیب من فقط یه آلاسکا یخی شد..چه قدر آن روز گریه کردم ...چه قدر آرزوهای خودم رو بر باد رفته میدیدم...

تا وقتی خرس گنده میشدم همینجور توی خیابون ول بودم و دوستانم همون پسرهای توی کوچه به اضافه پسرهای فامیل بودند..انواع و اقسام بارفیکس و آویزون شدن از در و دیوار جزو افتخاراتم بود..افتخار میکردم که میتونم روی دست هایم راه برم و پشتک وارو بزنم ولی مثلا دختر عمویم نمیتواند...توی حیاط یک بشکه بزرگ داشتیم که ظهر تابستون پر از آب میکردیمش و با سهیل و سعید میرفتیم زیر آب..قانون این بود که هرکسی بیشتر نفسش رو نگه داره برنده است..جایزه اش هم این بود که دو نفر بازنده باید برنده رو تا یه مسیری کول میگرفتند...زیر آب چشمانمون رو باز نگه میداشتیم تا اون یکی یک وقت کلک نزنه...تا اینکه یک روز جیشمون گرفت و سه تایی رفتیم بغل باغچه جیش کنیم..وقتی شلوارها رو کشیدیم پایین تازه فهمیدم که من یه تفاوتی با اون ها دارم..اون ها میتونستند ایستاده جیش کنند اما من نمیتونستم...

به اضافه اینکه تغییرات زیادی داشت توی فیزیک بدنم رخ میداد و همین ها باعث شد من بیشتر و بیشتر از دوستانم فاصله بگیرم از طرفی با دخترای فامیل هم نمیتونستم بجوشم..هنوزم که هنوزه یکی از دردهای من اینه که نمیتونم با دخترا دوست بشم و هنوزم یک دوست صمیمی ندارم...هنوزم که هنوزه وقتی سعید و سهیل رو میبینم دلم غنج میرود برای روزهای بچه گی..برای کله ملق زدن های روی پشتی...برای روپولی بازی کردن..تیله بازی (چه قدر تیله های سهیلو میدزدیم ازش)...برای دوچرخه سواری بدون دست توی هیجده متری ...آویزون شدن از بارفیکس جلوی در آشپزخونه...آب بازی توی ظهر داغ تابستون تو اون خونه کلنگی پر از سوسک...

سعید الان فوق لیسانس عمرانشو گرفته..سهیلم چند ماه دیگه سربازیش تموم میشه....

====================================================

پ.ن: هرچی فکر میکنم نمیدونم چرا یاد این جریانات افتادم..اما قشنگترین خاطرات بچه گی من همین ها هستند به اضافه یک پیرمردی که توی کوچه مینشست و هر وقت زنجیر دوچرخه من در میرفت میبردم و اون درستش میکرد..بعدش هم کلی آبنبات بهم میداد و بوسم میکرد...بیچاره نوه هایش همه آمریکا بودند و هیچ کسو نداشت...یک ماه مونده به مرگش هم یک کتاب بهم هدیه کرد و اول صفحه اش برایم یادگاری نوشت تقدیم به نوه عزیزم..وقتی مرد خیلی برایش گریه کردم و هروقت زنجیر چرخم در میرفت یا تیوب دوچرخه ام پنچر میشد یادش میوفتادم که چه طور بهم یاد داد خودم بتونم درستش کنم...

پ.ن 2 : من هنوز گواهینامه نگرفتم اما میتونم رانندگی کنم..کلاس رانندگی هم نرفتم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 16  توسط نخودی  | 

من همونم که همیشه غم وغصه ام بیشماره

اونی که تنهاترینه حتی سایه ام نداره

ثبت میکنم در اینجا تا یادم نرود یک شبی تنهای تنها...نقاب صورتم رو پس زدم و گریه کردم....به اندازه همه بدی هایی که کردم...به اندازه همه چیزهایی که نبودم و نشدم...به اندازه همه حسرت هایی که خوردم...گریه کردم به اندازه تمام خوشبختی های از دست رفته ام...به اندازه خود ِ خود ِ لعنتی ام...

تا اگر روزی یا شبی از ته دل خندیدم...یادم نرود چه بودم و که بودم...یادم نرود که چه قدر سختی کشیدم..یادم نرود که چه قدر تنها بودم...

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 23  توسط نخودی 

توی ورودی های خودمون یه پسری بود که به خاطر چهره و تیپ ظاهریش اسمش رو گذاشته بودیم بروس لی..در واقع بروس لی اسمی بود که من و لاله برای این پسر موش موشی انتخاب کرده بودیم..البته وقتی میخندید قیافه اش بیشتر شبیه شرقی های چشم بادومی میشد یعنی در حالت عادی مثلا شاید شبیه عمله افغانی سر خیابان بود...

روز های اول میدیدیم که مثلا این پسر فقط با یکی از دخترها صحبت میکنه و یا کنارش میشینه یا توی راهرو با هم گپ میزدند..خب جو ترم های اول دانشگاه هم طوریه که سریعا همه توی اکیپ های چهار پنج نفری جا خوش میکنند و چون از بقیه اطلاعاتی ندارند و دوست دارند که داشته باشند شروع میکنن به خاله زنک بازی که البته عمر این اکیپ ها تا ترم دومه و علنا از ترم دوم به بعد همون افراد اکیپ میشن دشمن خونین همدیگه..

یک چیز دیگه اینکه حداقل توی رشته ما (من بچه های رشته های دیگه رو نمیدونم) برای بچه های ترم اول یک خودشیفتگی و غرور کاذبی به وجود میاد و هیچ کس خدا رو بنده نیست و نتیجتا اینکه دختر و پسرها معمولا تا ترم سوم چهارم حتی به هم نگاه هم نمیکنند چه برسه به اینکه بخوان با همدیگه خلوت کنند.عوضش از ترم ششم به بعد باید دختر پسرا رو از تو لنگ و پاچه هم جمع کنند...چون همه متحول میشن شدید..

اتفاقات غیرعادی هم زیاد توی این رشته میفته مثلا یکهو میبینی دختره از قل قل آباد ممسنی آمده ترم سوم یک بچه ولنجک تور میکنه و عین چسب قطره ای میچسبه به یارو..(این دقیقا اتفاق افتاد تازه پسره فوق لیسانس شریف بود نمیدونم امیرکبیر بود الانم یه بچه سه چهار ماهه دارن تا چند وقت دیگه هم دارن میرن سوئد واسه زندگی) یا میبینی یکهو یکی از دافی های شهرک غرب چادری میشود خفن..روبنده میزنه.. بعد سر در میاری با یکی از بچه های دانشگاه که بچه شهیده مزدوج شده و اینا (اینم دقیقا اتفاق افتاد)..

یا یکی از پسرا که تا ترم دوم یه دماغ داشت این هوا که وقتی چایی میخورد دماغش میرفت توی چایی میره دماغشو عمل کنه بعد آلبوم میده بیرونو کارش میگیره نافرم..از قضا آهنگسازیاشم خودش انجام میداده مثلا میزده رو قابلمه یا مثلا چه میدونم با دهنش صدا در میاورده بعد یکهو میشه استیل جدید موسیقی هزارتا خواطرخواه پیدا میکنه همون دماغ درازه بی خاصیت و هرچی خواننده در میاد میبینی آهنگسازیو شعرو تنظیمشو این فسقل بچه انجام میده و دیگه تیریپی میشه تو دانشگاه و ماشینو دوست دخترو بادی بیلدینگو اینا...

بگذریم بروس لی شده بود سوژه محفل دختران..با اون قیافه مضحکش خلوت کردن با اون دختر برایمان کمی عجیب بود..از طرفی دسترسی به خبرگزاری هم نداشتیم که بفهمیم جریان از چه قراره..خلاصه اینکه یک روز فهمیدیم یک پسری به همون نام فامیل توی ورودی های هشتاد و یک که یک سال از ما جلوتر بودند وجود داره و کاشف به عمل اومد که این جونور نابغه داداش بروس لیه...ازون روز به بعد اسمش شد داداش بروس لی...

بعد ترها فکر کنم سال دوم بودیم که فهمیدیم داداش بروس لی یکی از شاگردان ممتازه..یعنی فکر کنین در نبود استاد میومد و به ترمای پایین درس میداد..استادها اون قدر این آدم رو باور داشتند که میگفت ماست سیاهه همه تاییدش میکردند..عملا تمام انجمن ها و تشکل ها توی دست ایشون بود..فکر کن چه قدر نفوذ داشت که تونست مدیر گروه رو عوض کنه و تا وقتی که توی اون دانشگاه بود فرد مورد نظر مدیر گروه بود و وقتی فارغ التحصیل شد مدیر گروه قبلی با حمایت حامیان خود و زیر آب زنی ها برگشت سر پست خودش...بالعکس خود بروس لی اصلا تو این جریانات نبود و عین سایه فقط میومد دانشگاه درسشو میخوند و میرفت خونه با کسی هم به اون صورت مراوده نداشت..درسش هم تو مایه های معدل شونزده هیفده بود..اما مثلا فکر کنید معدل لیسانس داداشش نوزده و نیم بود..

بعدترها فهمیدیم که اون خانوم مرموز دختردایی خانواده بروس لیه..و خلاصه فامیل بازاری شده بود دانشگاه که البته هنوز هم از این نوع روابط داریم..خواهر و برادر..پدر و دختر...دو تا خواهر...دو تا برادر هستند که توی دانشگاه درس میخونند..

بروس لی رو وقتی توی راه پله ها میدیدی لبخندی ملیح میزد و از کنارت رد میشد برعکس برادرش که عین برج زهرمار بود..سلام هم که میکردی عین این *وس خل ها فقط نگاهت میکرد..بعضی وقت ها آدم به شعور این بشر شک میکرد..یادمه درس انقلاب و ریشه هاش رو با چند تا از این دخترای خل و چل گرفته بودم ..خب درس عمومی بود و ما فرصتی داشتیم تا یکسری آدم جدید غیر از این ریش و پشم های خودشیفته همکلاسیمان ببینیم...روش کار کلاس این بود که استاد یک نفر رو از توی لیست انتخاب میکرد و سوال میپرسید بعد اون کسی که جواب داده بود باید یک نفر دیگر رو انتخاب میکرد و این بار خودش سوال میکرد تا طرف جواب بدهد...

معمولا این جور مواقع همه به هم میوفتادند و هرهر کر کری بود..اگر نوبت پسری بود که کسی رو انتخاب کنه و سوال بپرسه همه رو از دم زیر نظر میگرفت..دخترها همه با خواهش و تمنا ابرو بالا می انداختند و طرف این جور مواقع کلی اذیت میکرد و آخر سر رفیق صمیمیشو که کنار دستش نشسته بود انتخاب میکرد..فکر کن توی اون لحظه پسری که کنار دستش نشسته بود و نیشش تا بناگوشش باز نیشش خشک میشد و یکهو شروع میکرد بلند بلند دری وری گفتن و خط و نشان کشیدن که فلانم تو جد و آبادت اگه مردی بعد کلاس وایسا بهت نشون بدم!

خلاصه اینکه جریانی بود این کلاس...ما هم با چند تا از این پسرهای ارازل اوباش معروف دانشگاه میرفتیم اون ته کلاس ولو میشدیم و همه کاری میکردیم الا درس خواندن...به جرات میتونم بگم تنها پسری که عین بچه آدم بود و عین میخ از اول تا آخر سر کلاس مینشست همین داداش بروس لی بود...

از شانس ما لاله هم عاشق دلخسته این اعجوبه شده بود..که در نوع خودش بینظیره..فکر کن یک بار کلاس شلوغ بود و داداش بروس لی مجبور شد ردیف جلوی ما بنشیند..و آن موقع لاله فهمید که این یارو چه بچه مایه داریه..اون هم از کفش هایش که با احتساب قیمتش به این اصل مهم پی برد...و لاله عاشق شد و میگفت که احتمالا خر خوبی هم میباشد...و ما هم خیال واهی داشتیم که میشود سر به سر اون بگذاریم و کمی تفریح کنیم و شاید در این بین دو جوون رو هم به خونه بخت بفرستیم...!

یک روز که نوبت انتخاب کردن من شد..من عمدا یک سوال سخت انتخاب کردم و با نیش باز گفتم آقای داداش بروس لی (اینو نگفتما..اسم خودشو گفتم)..! یک لحظه برگشت با حالتی بد..یک چیزی میگم یک چیزی میشنوی نگاهم کرد که تا آخر عمر تحصیلیش جرات نکردم از کنارش رد بشم چه برسه بخوام برای بار دوم جسارتی کنم...و رو کرد به طرف استاد و تا نیم ساعت شروع کرد به جواب دادن سوالی که من کرده بودم...!

استاد بیچاره که کچل هم بود هاج و واج این اعجوبه رو نگاه میکرد و از هیبتش جرات نمیکرد بگه آقا بسه فهمیدیم حالیته و خفه خون گرفته بود..! بعد از سخنرانیش استاد گفت خب حالا نوبت شماست و اون یک سوالی رو مطرح کرد خیلی خفن بعد یه نگاهی چرخوند تو کلاس و گفت میخوام از خود شما بپرسم آقای استاد...یعنی اعتماد به نفس رو دارید دیگه؟

حالا بگذریم که استاد آخر سر نتونست جوابش رو بده و در این جور مواقع استادا برای جلوگیری از ضایع شدن میگن ما جوابشو میدونیم ولی برو خودت تحقیق کن راجع بهش هقته بعد بیا سر کلاس ارائه بده...داداش بروس لی گفت احتیاج به تحقیق نداره و رفت تو جا استادی نشست و شروع کرد به زر زدن..استاد بیچاره هم اول یه خورده اون جلو وایساد و بعد اومد نشست جای داداش بروس لی...یعنی اون لحظه همه به من نگاه میکردند و جد و آبادم رو لعنت میکردند که نطق اینو باز کردم..خلاصه اینکه از اون جلسه به بعد استاد گفت آقای داداش بروس لی شما دیگه نمیخواد سر کلاس من بیای برو بیستو گرفتی و انصافا بیستو هم گرفت...

چند روز پیش داشتم عین بچه های مودب سرازیری دانشگاه رو به خیابون اصلی قل میخوردم میومدم پایین که یه ماشین جلوم بوق زد بیا بالا تا یه جا برسونمت...دختر دایی بروس اینا بود..وقتی سراغ برادران لی رو گرفتم گفت که اونا چند ماهی میشه رفتن اون ور..داداش بروس لی داره دوره دکترا رو توی انگلیس میگذرونه و خود بروس لی هم دوره فوق توی کانادا...کف کرده بودم شدید...فکر کن من هنوز تو دوره کارشناسی دارم جفتک وارو میزنم اون وقت اون داره دکترا میخونه ..فاصله تحصیلیمان هم فقط یکسال بود...یا من خیلی عقب موندم یا اونها خیلی جلو افتادن...خبر ناگواری بود خلاصه گفتم شما رو هم سهیم کنم.

راستی لاله چند روز بعدش بعدش با یکی ازین آشغال کله ها دوست شد که هنوزم که هنوزه موج خمپاره رفاقت اونا منم اذیت میکنه..اگه یه روز حال داشتم تعریف میکنم این یارو چه بر سر من و لاله آورد..در ضمن لاله درست حدس زده بود..خانواده بروس لی مایه دار بودند شدید..بعدترها از دخترداییشون آمار در آورد..!

حاضرم همه زندگیم رو بدم برگردم به چهارسال پیش..به قبل از اتفاقات خوشتیپ...جبران کنم.. همه چیزو...جلوی خیلی از اتفاقات رو بگیرم...میدونم که خیال واهی و پوچیه...اما کاش میشد فرصتی داشت برای جبران..به همه اون هایی که بد کردم..به همه اون هایی که دلشون رو شکستم...راه هایی رو که رفتم دور بزنم و برگردم...کاش میشد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 17  توسط نخودی  | 

یکی از همکلاسیان دانشگاه دیروز ازم پرسید چرا عکست رو توی وبلاگت نمیذاری..گفتم اتفاقا قصدش رو دارم اما نمیدونم کار درستی هست یا نه...خلاصه این عکس رو انتخاب کردم تا بگذارم اینجا...اول خواستم بذارم گوشه وبلاگ..هرکاری کردم این بلاگفاک بی شعور قبول نکرد..مجبور شدم آپلودش کنم..

پر واضحه که برای چی این عکس رو انتخاب کردم اگه بچه های با جنبه ای باشید دفعه بعد یه عکس کاملتر میذارم...!

پ.ن : این عکس دیروز قبل از رفتن به دانشگاه از توی آینه دستی در حال آرایش کردن گرفته شده است..!

پ.ن ۲ : اگر آشنا ماشنا پیدا شد خدا وکیلی بگیدها...! :-(

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 17  توسط نخودی  | 

                  

                   خواندن متن زیر به افراد زیر ۱۸ سال و بی جبنه توصیه نمیشود

 

ساعت دو بعد از ظهر است...پله ها رو یکی دو تا میکنم تا برسم به کلاس مورد نظر...ردیف دوم گوشه دیوار جایی رو برای نشستن انتخاب میکنم...از آنجایی که آدم خیلی خوش برخوردی هستم کیفم رو میگذارم روی صندلی کناری تا کسی هوس نکند کنار دستم بنشیند...طبق معمول اخم هایم رو میکنم توی هم و خودم رو مثلا با کتابی چیزی سرگرم نشان میدهم تا باز کسی هوس نکند سلامی بدهد و ناچار شوم جواب سلامش رو پس بدهم...

استاد وارد کلاس میشود..خانمیست حدودا پنجاه ساله و جدی ...دکتر است بیچاره و گیر ما حقوقی ها افتاده...کمی نیم خیز میشوم فقط که ببیند ما هم تکانی خوردیم..به هر حال از لم دادن و برو بر نگاه کردن که بهتر است...

شروع میکند به درس دادن..راستش هم درسش را دوست دارم هم یک طوریم میشود..ردیفی که نشسته ام متاسفانه از ردیف پشت سرم تا آخر کلاس پسرها نشسته اند و ویز ویز نمیدانم چی چی با هم میگویند...

میرسد به فساد جسد...عکسی را نشان میدهد که دو سه روزی از مرگ یک مرد گذشته و جسدش رو به پزشکی قانونی برده اند..رگ های تمام بدنش مشخص است..استاد توضیح میدهد این فرآیند چیست و چگونه حاصل میشود...بعد دستگاه تناسلی اش را نشان میدهد که عین قاقالی خشکه سیاه ِ سیاه شده است..یکی از پسرها میگوید ای وای چه بی ناموسیی...دوستش میپرسد زنه یا مرد...میگه آخه احمق نمیبینی ناموسش درازه..مرده دیگه..حالا تو به روی خودت نیار...آبرومون رفت...! طوری میگوید که همه کلاس میشنوند اما هیچ کس عکس العملی نشان نمیدهد..دخترها سرشان را تا بیخ کرده اند توی کتاب که از خنده غش نکنند..فقط این وسط هر هر کر کر پسرها بالاست..

شروع میکند عکس های دیگری نشان میدهد ..باز هم اجساد همگی مرد هستند...استاد با ولع توضیح میدهد که چه طور کالبد شکافی انجام میشود...سر را از بیخ این گوش تا آن یکی میبرند..بعد مثل پوست مرغ جدا میکنند...با اره برقی جمجمه را میشکافند بعد محتویات مغز را خارج میکنند تا متوجه بشوند علت مرگ مرگ مغزی بوده یا ضربه مغزی...دو سه تا از پسرها حالشان بد میشود میروند بیرون...

دخترها همه با قیافه های چندش شده و رنگ های سفید عین گچ به استاد گوش میدهند..

ادامه میدهد..وقتی جسد در آب میماند بوی پنیر میدهد..همه با هم یک صدا اه و اووه میکنند...تا یک ربع حال همه گی متشاکیست...!

میگوید حشرات جاهای مرطوب بدن تخم گذاری میکنند مثل لب ها..سوراخ بینی..آلت تناسلی خانم ها..کلا هرکجا که سوراخی باشد و مرطوب باشد..نمیدانم چرا اما یکهو همه پسرها میزنند زیر خنده..

ادامه میدهد به علت فعل و انفعالات شیمیایی بدن حتی ممکن است خون قاعدگی از آلت تناسلی خانم ها و منی از مرد خارج شود ولی این به این عنوان نیست که مرد در حین مرگ داشته نزدیکی جنسی انجام میداده..یکی از پسرها یک چیزی میگوید..نمیشنوم درست و حسابی اما بعدش دوباره خنده است که ردیف های آخر را پر میکند...

اعصابم خورد شده..نمیگذارند درس رو بفهمیم...استاد بیچاره مرتب با خودکار روی میزش میکوبد..نیم ساعت آخر کلاس دیگر خیلی شلوغ میکنند این پسرها...با آن صدای کلفتشان دارند جریانات رفتن به غسالخانه بهشت زهرا را برای همدیگر تعریف میکنند که هر کدام از جسدها چیزشان چه مدلی بوده...صدای استاد را به سختی میشنوم..اعصابم هم داغونست و حوصله ندارم برمیگردم بلند میگویم شماها چرا اینقدر حرف میزنید...با صدای من کلاس برای چند ثانیه ساکت میشود..در حالی که دارم با اخم همه شان را نگاه میکنم (عین ناظم های دوران راهنمایی) نگاهم میخورد به یک پسری که آن ته کلاس نشسته..لب هایش رو غنچه کرده و برایم بوس میفرستد..با این کارش حرفم رو قورت میدم و سریع برمیگردم به طرف تخته..

استاد شروع میکند به نصیحت کردن که شماها دیگه بزرگ شدید و این حرفا...بعد اسم ها را میخواند و میگوید روزی رو بعد از عید تعیین میکنیم برای رفتن به اتاق تشریح جسد و بازدید کالبد شکافی اجسادی که مرگ های ناگهانی یا دلخراش داشته اند...!

کلاس تمام میشود...از همانجا میدوم بیرون...شبش اصلا خوابم نمیبرد ..اینکه انسان بودن چه چیز بیخودیست..فکر کن به همین راحتی غذای همه موجودات میشوی..فکر کن تمام بدنت آب میشود و در خاک فرو میرود...فکر کن از زیبایی هیکل و قیافه ات چیزی نمیماند..حتی هیچ کس یادی نمیکند که روزی می نا نامی بود و رفت...دلمان رو خوش کرده ایم به روز رستاخیز و بهشت و جهنم تازه اگر به قول استادمان بتوانیم وجود روح رو اثبات کنیم...من شخصا دوست ندارم روح داشته باشم..دوست ندارم بعد از مرگم روحم نظاره گر خورده شدن بینی خوشکلم..لب هایم..چشم های درشتم توسط کرم ها باشد...کاش کی وجود نداشتم اصلا...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 0  توسط نخودی  | 

به نظر من خیلی احمقانه است که بگویی من هرگز ازدواج نمیکنم یا ازدواج برای من زود یا دیر است..به هر حال انسان موجودیه که بیشتر نیازهایش با روابط حل میشه...اینکه بگویی من ازدواج نمیکنم نه از تو روشن فکر میسازد نه تو را از دیگران متمایز میکند..مردها هم ذاتا آدم های بدی نیستند ...اعتقاد راسخی دارم که تمام اختلافات و ناراحتی ها و حتی هرز پریدن های مردان ریشه در زن مقابلش دارد..یعنی از ماست که بر ماست..! تو اگر به خودت برسی و نهایتا یک سری اخلاقات مزخرف و ابلهانه ات را تمام کنی میبینی چه طور مرد مقابلت مثل موم نرم در دستانت خواهد بود!

من هم از این اصل مستثنی نیستم..نه میخواهم پیردختری غرغرو باشم نه زنی با شش بچه که فکر و ذکرش غذای ظهر و شام است...به خدا من هم مثل بقیه بهترین و شیرینترین رویاهایم پیدا کردن یک مرد ایده آل است و زوایا و جزییات ازدواج و لباس و عروسی و این چیزها..حالا تو میخواهی من رو مسخره کن یا بگو چه قدر کوته فکر و سطحی بین هستم اما همین خود تو...چه میخواهد پسر باشی یا دختر اما در تاریکترین و کوچکترین نقطه قلب و فکرت گاهی اوقات گذری به ازدواج و مسائل پیرامون آن میزنی..اما نمیدانم چرا تازگی ها اینطوری شده که اگر با هر نظری مخالفت نکنی یعنی املی...

تمام حرف من اینست که همه ما اصل موضوع رو قبول داریم و گاها در جزییاتش اختلاف نظر وجود دارد که دیگر بستگی به سلیقه و ذائقه هر فرد دارد..مثلا خود من اصلا اعتقادی به ازدواج های سنتی که یکی دختری رو به کس دیگری معرفی میکند و در عرض شش ماه عقد و عروسی شکل میگیرد ندارم...اما آن طور هم نیستم که توی خیابان راه بروم و به اطرافم سیگنال پخش کنم و ملت رو دنبال خودم بیندازم چون ذاتا همخوانی با شخصیتم ندارد...

به عنوان مثال گفته بودم که شوهرخاله جان استاد دانشگاه هستند دیگر..سال گذشته به واسطه ایشان سه نفر پیدا شدند که اظهار آمادگی برای ازدواج میکردند..با یکی شان که خدا بیامرز آقای (ف) بود رفت و آمد داشتند که از همان ارتباط اول هیچ نقطه اشتراکی بین خودم و اون ندیدم حتی از نظر ظاهری..نه اینکه بخوام بگم که من از اون سرتر بودم یا اون از من سرتر..نه..بعضی وقت ها دو چیز اصلا در رده هم نیستند که بتوانی مقایسه شان کنی..نهایت اینکه یک جوری فهماندم که از ما بکشد بیرون...

دو نفر دیگر که هر دو هم موردهای خوبی بودند دانشجوهای شوهرخاله بودند..عید 86 با چند تا از همکاران دانشگاهشون قرار گذاشتیم و رفتیم ویلای خاله اینا..و آتش جریانات از آنجا زده شد..راستش آن دو را هم زیاد نتوانستم تحمل کنم..یکی شان که پدربزرگش رییس فلان شعبه دادگستری تهران بود..و تنها وارث..بعد دیدم که طرف خیلی شوت میزند..مثلا فکر کن دختر ایده آلش کسی بود که شبیه لیلا فروهر باشد! (عققققققققققق) ماشینش دویست و جیش کمتر نباشد و این صوبتا..!

و اما نفر آخر که دقیقا یادمه رفته بود کربلا..! (فکر کن) و از آنجا اس ام اس های عقشولانه میزد و امام و پیغمبر از زبونش نمیفتاد..و شرط میکرد که باید من حتما چادری بشم..خب من هم نه آدم تو سری خوری بوه ام نه هستم و نه خواهم بود..که اگر اینطور بودم با این جریانات خانوادگی له شده بودم رسما..

دیدم طرف خیلی به اصطلاح در آن دنیا و آخرت میچرخد..یک روز که شوهر مرمر رفته بود و چند قوطی ویسکی خریده بود .. نشستم و پیک ها رو سر کشیدم..همان شد دیگر...دقیقا هم میدانستم چه کسی خبرگزاری میکند و از جیش کردنمان تا غذا خوردنمان را گزارش میدهد..

دیگر بعد از آن به آن صورت پیشنهاد جدی نداشتم..یعنی خودم راه زندگیم رو به کل تغییر داده ام..البته در دانشگاه سیگنال هایی از همکلاسیان عزیز میرسد که ناچار با یه لبخند سر و ته اش هم می آید..چون به نظر من ابلهانه ترین ازدواج ها در همین دانشگاه و یا در فامیل و یا در همسایگی است !! اما دقیقا هر چی بچه آخوند و حزب اللهی است دنبال کون من پلاس هستند...واقعا چرا؟

من هم دوست دارم ازدواج کنم..بچه دار شوم..عشق بورزم عشق بگیرم.منظورم اینست که مثل بقیه انسان ها آدم عادی و نرمال شاید به نظر شماها آدم سطحی هستم...همه همینطور هستیم چرا از اعتراف میترسیم؟

ولی در ایده آل هایم کمی سختگیر و غیر عادی هستم و کسی به سختی به دلم مینشیند..تازه اگر شانس بیاورد و بعد دو ماه از چشمم نیفتد..که تا به حال به غیر از یک مورد دیگر وجود نداشته است...

اصلا هم برایم زود نیست..همانطور که به نظرم برای یک دختر سی و پنج ساله هم دیر نیست..به نظرم اگر کسی پیدا شود که مرا به آرزوهایم که الان کونم دارد پاره میشود برساند سریعا طرف را میچسبم ول کن هم نیستم..ولی بی شوخی جریان اینجاست که این آدم های دورو برم برای من کافی نیستند..بلند پرواز و جاه طلب؟ تا حدود زیادی بله هستم..چون اعتقاد دارم هر چه قدر که از کائنات بخواهی همانقدر نصیبت میشود..شاید به خاطر اینست که خودم رو خیلی دست بالا میگیرم...اما انصافا در حال حاضر آخرین تمرکزم روی ازدواج است..چون برنامه هایی برای خودم دارم که اگر بشه بعدا خواهم گفت...

ولی مانده ام از آن دختری که توی آرایشگاه زار میزد که من چون نامزد کرده ام پس باید آرایشم غلیظ باشد..میخواهم سم بریزم توی غذای پدرم چون نمیگذارد من با ایکس توی یک اتاق تنها باشیم..فکر کن دخترک پانزده ساله بود..!

برای من اصلا و ابدا قیافه مهم نیست..مهم اینست که فوق العاده خوش تیپ و جذاب باشد..صدای طرف هم خیلی مهم است..صداهای خش دار و زنانه و خیلی کلفت را نمیپسندم..چه بهتر که قدبلند باشد حالا چاق یا لاغرش مهم نیست اما خیکی نباشد دیگر...اصلا تحمل مردای دیسیپلینی و خشک رو ندارم چون میدانم که بلافاصله کارمان به گیس و گیس کشی میرسد..در عین حال آدم های پرحرف و وراج مثل شوهر مرمر صاف میروند روی اعصابم!ساکت باشد..زیاد زر زدن من را یاد مگس مزاحم می اندازد..پس ناچار میشوم با مگس کش دنبالش کنم!

تا حدودی مغرور باشد این مردای ذلیل خیلی ضایع هستند..تحملی در مقابل مردایی که یکسره منت میکشند و هر چی بگی همونه ندارم..مرد باید برای خودش هویت و شخصیت داشته باشد..با اینکه خودم آدم لجباز و یکدنده و خودخواهی هستم اما دوست دارم گاهی اوقات کسی باشد که در مقابلم قد علم کند

در عین حال مهربان باشد..از گفتن احساساتش نترسد...مسائل صکصی هم برایم مهم است چون خودم دختر هاتی هستم (چیه؟ نیشتو ببند)...مردای با افکارات سطحی و نظرات ابلهانه که فکر میکنند توی یک جمعی حتما باید نظرات مزخرف خودشان را تحویل جمع بدهند حالم رو به هم میزنند..

غیرتی؟ اووم..تا حدودی دوست دارم..اینکه آدم برایش القا شود که برای طرف مقابلت مهم هستی خیلی خوب و خوشایند است..اما زیادیش کلافه ام میکند..و یک اخلاق بدی که دارم اینست که تا ببینم کسی زیادی غیرت بازی در می آورد من هم کارهای شک برانگیز و بدبد زیاد انجام میدهم تا طرفم سکته کند! در مقابلش اگر کسی خیلی خونسرد باشد یکباره همه چیز رو فراموش میکنم و امکانش هست که یک روز صبح ببیند برای همیشه بارو بندیلم رو جمع کرده ام و به مکان نامعلومی فرار کرده ام..

تحصیلات برایم ارزش کمتری دارد..یعنی به نظرم شعور مهمتر از تحصیلات است..مثلا شوهرخاله من دکترا دارد اما یه ذره شعور ندارد..با اینکه خودم بد دهن هستم اما تحمل مرد بی چاک و دهن رو ندارم..

و در آخر مسائل مالی هست..هر کی بگه پول و اینا مطرح نیست دروغ میگه عین سگ..اما در عین حال پسرای آویزون ارث بابا رو هم دوست ندارم..باید خودش یه چیزی تو چنته اش داشته باشه مادر..یا حداقل جربزه اش رو داشته باشه که در آینده چنته اش رو پر کنه..

دیگر چیزی به ذهنم نمیرسد..گرچه ایده آل های انسان مرتب در حال تغییر است همانطور که سال پیش ایده آل های من این نبودند هیچ بعید نیست سال بعد این موقع ایده آل هایم تغییر کرده باشد...

==============================

پ.ن : من به مرجان ( از قلب کویر )حسودیم شده..کاش میشد منم عکسمو بذارم اینجا ببینید منو..:-((

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 16  توسط نخودی  |