تبليغاتX
.:نخودی ِ بازی:.

.:نخودی ِ بازی:.

متنفرم از خودم..از مادرم..پدرم..همسایه ام..همکلاسی ام..استادم..مملکتم..دینم...از همه متنفرم...متاسفم برای خودم..مادرم...پدرم...همسایه ام..همکلاسی ام..استادم...پلیس (حامی جان و مالم!!!)...مملکتم...مملکتم؟؟؟

متاسفم حتی برای برادر خودم که هیجده تیر هشتاد رفت ا.و.ی.ن بعد از یکماه بی خبری وقتی اومد بیرون نه عقلی براش مونده بود نه قیافه و شکل و شمایل درست و حسابی ...البته اون موقع برای مامان دیوونگی و مثلا دماغ شکسته برادرم خیلی بهتر از مردنش و تحویل جسدش بود...نمیدونم باهات چی کار کردند...هیچ وقت نگفتی...اما اون قدر تغییرت دادن که ریش گذاشتی تا روی سینه ات...تسبیح گرفتی دستت...نماز خون شدی...زنجیر زن و عربده کش شدی...خدا پیغمبر شناس شدی...حتی اون قدر ناموس دوست شدی که خواهرت رو همخوابه خودت میدونستی..نگاهات..طرز رفتارت..حتی اون الله اکبر گفتنات کثیف شد...

علی علی کردی..عکس علی رو همه جای اتاقت پر کردی اما از خود علی غافل شدی...نمیدونم واقعا توی اون یکماه باهات چی کار کردن..همون موقع که ر.ه.ب.ر دستور اکید برخورد با ارا..زل و او..باش رو داده بود و ما به هرکی التماس میکردیم که یه خبری ازت بگیریم همه میگفتن حتی دور جسدش رو هم خط بکشید چون دستور ر.ه.ب.ره...

راستی داداش !! تو ارازل و اوباش بودی؟ یا فقط دیده بودی دو تا دختر دانشجو رو دارن تو خیابون انقلاب میزنن و غیرتت به جوش اومده بود و رفته بودی اون دو تا رو از زیر مشت و لگد نجات بدی؟؟؟ بعد به ما خبر دادن که رفتی رییسشون رو در حد مرگ زدی..همون حاج م.ج.ی.د رو میگم...پونزده تا ازین کلاه کج ها تا میدون فردوسی دنبالت میکردن تا آخر سر گرفتنتو کردنت توی همون ماشین سیاهای خوف ناک؟

یادت میاد روز دادگاهیت توی داد..گاه  ان..قلاب مجبورت کردند با گریه عذر خواهی کنی..بگی غلط کردم..میدونستم که غرورت اجازه نمیده جلوی چار تا پشمو پیل به گوه خوری بیفتی اما به خاطر خیلی چیزا این کارو کردی..! میدونستی من همون موقع ها تصمیم گرفتم وکیل شم؟ که از حق دفاع کنم؟؟؟ اما نمیدونستم که ما مردم ایران حقی نداریم!!

هیچ وقت نگفتی چه بلاهایی اون تو به سرت آوردند..هیچ وقت نگفتی کجا بردنت...چی کارت کردند..فقط هر سال هیجده تیر که میشد از سه روز قبلش میومدی مواظب من باشی...که یه وقت من قاطی این جریانا نشم..هروقت میگفتم چرا میگفتی خفه شو دختر...اما نمیدونستی من بزدل تر از این حرفام..اون قدر بزدلم که حتی توی خلوت خودم..خودم رو سانسور میکنم..خودم رو تحلیل میکنم..اون قدر از سر و ته خودم میزنم تا تبدیل میشم به یه تفاله بی ارزش..

میدونی امروز رفته بودم انقلاب...با یه پسر ...نه دوست پسر ها..فقط دوست..میدونم هضمش برا هممون سخته..آخه ما فقط دو نوع رابطه داریم یا آره یا نه...!!! حد وسطی وجود نداره..گرچه حد وسط فقط برای آدمای نرماله..ما هم که نرمال نیستیم..ما هممون یه مشت عقده ای هستیم که فقط بلدیم حرف بزنیم..

داشتم میگفتم...رفته بودم یه سری برگه برای ترجمه بدم...تا چهارراه ولیعصر رو در حال صحبت کردن بودیم..رسیدیم چهارراه ولیعصر احساس کردیم برای بعداز ظهر یه روز بهاری چه خوبه که بریم بشینیم یه جایی و یه چیزی کوفت کنیم..!

بوفالو رو که میشناسی...رفتیم یه سری خرت و پرت سفارش دادیم و داشتیم صحبت میکردیم که یکهو هرچی مامور بود ریخت اون تو...هرچی دختر و پسر بود میبردند..همین جوری الکی..بعضیاشون حتی سر و وضع نامرتب و ناهنجاری نداشتند...من فقط اون لحظه نگین شانسمو که توی گردنمه گرفتم توی دستم و از ته دل گفتم خدایا رحم کن..!میدونی زنیکه چی کار کرد اومد طرف من..به خودش اجازه داد با اون دستای کثیفش مقنعه منو بکشه جلوتر..اون قدر ترسیده بودم که حد نداره..فقط عاجزانه نگاهش کردم و ناخودآگاه دستمال کاغذی رو بردم سمت لب هام و رژ لبم رو به آرومی پاک کردم...

معجزه ای شد و ما رو نبردند...وقتی اومدم توی خیابون سریع تاکسی گرفتم که بیام خونه...یه خانمی با بچه دو ساله اش کنارم نشسته بودند...نگاهش کردم دخترک با چهره ای معصوم نگاهم میکرد...بهش گفتم نی نی کوچولو بدبخت شدی که توی ایران به دنیا اومدی..فعلا نفس بکش..نفس بکش و از آزادی کوتاهت لذت ببر کوچولو!

حالا میفهممت...خفه میشم...برای همیشه...تا وقتی آزاد و رها بتونم پرواز کنم!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 21  توسط نخودی  | 

احساس غریبگی کردن تو یه کشور غریبه با مردم غریبه...؟

یا احساس غریبگی کردن توی وطن بین همه کسایی که میشناسیشون و میشناسنت ؟

مصداق همون جمله معروفه که میگه دوست داری یه خرو ماچ کنی یا با یه ماچ خرت کنن...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 14  توسط نخودی  | 

اسمم...؟ مهم نیست...متولد ماه بهمن از سال ببر...متولد و بزرگ شده در همین کوچه پس کوچه های شرق تهران...توی یه خونه قدیمی با یه حوض کوچک وسط حیاط و یه باغچه بزرگ با یه درخت توت....یه زیرزمین ترسناک که تمام گریه های بچه گی ...ترس ها و عشق هایم رو همون جا زیر هزاران خرت و پرت خاک خورده دفن کردم...دوست هایم جوجه های رنگی و دشمنانم مارمولک های روی دیوار شب های تابستان بود...خانواده ام خودم هستم...از زمانی که خودم رو شناختم هیچ کس با افکار و آنچه در مغزم بوده احساس نزدیکی نکرده..خیلی وقته که مادرم نه مادر بلکه هم خانه ام هست...گفته ام همیشه در رویا بوده ام...در حسرت..آرزوهایم خنده دار و دست نیافتتنی و گاها مایه تفریح این و آن بوده...

قرار بود این پست دفاع از حیثیت از دست رفته ذهن عمیقم باشد..اما با خودم فکر کردم که من یک اسمم..یک صفحه مجازی برای هزاران هزاری که اینجا رو میخونند یا نمیخونند..شاید دو سه نفری باشند که مرا از نزدیک میشناسند که برای اون ها ثابت هستم ..یعنی مینای هم کلاسی دانشگاه یا مینای وبلاگ نویسی که گاها چند باری هم تلفنی یا دیداری شناختمش یا لمسش کرده ام...بقیه تان هیچید...برای بقیه شماها حالا چه عکسم رو دیده باشید چه شبها یی رو تا صبح چتیده باشیم من نخودی هستم..نخودیی که قبلن ها به اسم های دیگه ای صفحه سفید تنهایی های ذهنش رو پر میکرد...بگذریم..

ولی یک جای حرف این خانوم یا آقا خیلی بهم برخورد..که شما اسم خودتون رو گذاشتید حقوقدان...من...؟؟؟؟کی...؟ کی و در کجا توی این وبلاگ لعنتی که پشیزی هم برایم ارزش ندارد و اراده کنم با یه کلیک میفرستمش قاطی وبلاگ های قبلی ادعای حقوقدانی و من آنم که رستم هزار تا شاخ داشت کرده ام؟ اصلا کسی رو که توی مدت 5 سال روی هم رفته هفتاد واحد پاس کرده رو حقوقدان حساب میکنن؟ جلل الخالق...!بعدشم..مگه کسی که حقوق خونده تافته جدا بافته است؟ یا امضا داده که بیاد ایران عزیزتون رو نجات بده؟ نه عزیز من..من خنگ زاده شدم..خنگ زندگی میکنم و خنگ خواهم مرد..هیچ ادعایی هم در قبال این خاک مادری یا پدری ندارم...و در اولین فرصت قسم میخورم هر چه زودتر خودم رو از تابعیت ایرانی خلاص کنم...حالا تو میخواهی اسمم رو بگذار وطن فروش دیوث..باشه...ترجیح میدهم همان غرب زده یا وطن فروش باشم اما هموطنان یا احتمالا همزبانان عزیزم این قدر زود راجع به شخصیتم تصمیم نگیرند و حکم ارتدادم رو صادر نکند..تو چه طور از چهار خط نوشته پی به هزار لایه درونی من بردی و به خودت اجازه میدی برایم اظهار تاسف کنی یا در موردم قضاوت کنی...اصلا تو میدانی من کی هستم..چی هستم..چه زندگی داشتم و دارم ؟

موضوع سطحی بودن یا نبودن و این کوس شرا نیست..که اصلا برایم ارزشی ندارند...موضوع اینست که بدجور متهمم کردی..جرمم هم اینست که چون 4 واحد دروس حقوقی خوندم باید نوشته هایم دکترین باشد........

در مورد اون خانومی هم که گفته بودید نمیدونم قصدتون واقعا تایید ایشون بود یا مضحکه کردن...باید به عرضتون برسونم که من دو ماهی میشود که فقط سه وبلاگ رو دائما دنبال میکنم و از خواندنشون لذت میبرم....از قلب کویر..سهیل و خانوم لنگ دراز..و واقعا نمیدونم چه شباهتی بین نوشته های من و شارونا پیدا کردید چون همون روزی که من کامنتتونو دیدم رفتم و به دنبال یه پست که شبیه پست قبلیم باشد خودم رو کشتم اما چیزی پیدا نکردم..به هر حال ببخشید که این قدر رک میگم اما وبلاگ و شخصیت شارونا اون قدرها هم برایم جذابیتی ندارد که بخواهم وقتم رو بگذارم برای فکر کردن به اینکه چه چیزی میتوانم بنویسم که مثل او بشم...

پ.ن ۱۸+ :در آخر اینکه اگه میای زر زر میکنی یه جفت خایه لا پات باشه با آدرس زر بزنی که بفهمم کی هستی و چی هستی..افتاد؟

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 3  توسط نخودی  | 

راستش جریان ای میل هنوزم روشن نشده...هرکسی یک چیزی میگه..گرچه اصلا برای من اهمیتی نداره... منظورم اینه که چه ای میل درست باشه چه غلط من هیچ احساسی به این قضیه ندارم..اما یه حسی درونم میگه تو آدمی هستی که باید ماتحتت برای رسیدن به آرزوها و خوشبختی هات جروا جر بشه ...شاید به خاطر اینه که اعتقادی به شانس و این چیزا ندارم...ولی خانواده محترم خاله و مامان اینا حسابی دنبال این قضیه هستند..اصلا یه سه چهار تا پرینت از متن ای میل گرفتم تا خودشون بیفتند دنبال قضیه!

دیروز خاله زنگ زد که من تنهام و بیا اینجا با هم فیلم ببینیم...ظاهرا پارسا و باباش رفته بودند خونه مامان بزرگش و تا آخر شب نمیومدند..خاله هم توی خونه کف کرده بود..فیلم هایی که استوانه آورده بود رو برداشتم و رفتم خونه خاله...چون هردو شدیدا حالمون گرفته بود تصمیم گرفتیم یک فیلم کمدی نگاه کنیم..امریکن پای شیش رو گذاشتیم توی دستگاه نخوند..یه فیلم دیگه ای بود به نام انادر گی مووی که رویش نوشته بود یه چیزی تو مایه های امریکن پای...!

من دیروز معنای واقعی کلمه خوشبخت رو فهمیدم و خوشبخت کسیه که این فیلم رو ندیده باشه! جریان چار تا پسر لوس بود که از اول فیلم تا آخر دنبال شوهر بودند!!!! هی میرفتن این پارتی اون پارتی بلکه یه مرد ایده آل ِ بذار پیدا کنند! این فیلم اونقدر چندش بود که من وسطای فیلم رفتم دستشویی و بالا آوردم...باورتون میشه؟ هرچی التماس خالهه میکردم بابا این همه فیلم اینجاست بذار یکی دیگه بذارم میگفت نه میخوام ببینم نتیجه گیریش چی میشه..! نتیجه گیری اش رو همه میدونن به کجا ختم میشه دیگه؟؟؟

فیلم بعدی پیانو بود...بعدش هم نیکد گان رو دیدیم میدونم قدیمیه خودم هم چند بار دیده بودمش ولی برای فراموش کردن دو فیلم آخری که دیده بودیم هیچ انتخابی مناسبتر از نیکد گان نبود!

اخیرا کرمم گرفته برم کلاس رقص...نه اینکه رقص بلد نباشم ها..اتفاقا رقصم خیلی هم خوبه..فقط برای سرگرمی و فراموش کردن یک سری قضایا میخوام برم..راستش بین باشگاه رفتن و کلاس رقص مونده ام..اما میدونم ک و ن باشگاه رفتن رو ندارم..نهایتن شاید سه جلسه بتونم دووم بیارم....حالا دور از شوخی کسی کلاس رقصی که ترجیحا شرق تهران باشه و کیفیتا و شهریتا خوب باشه سراغ نداره؟ اصلا توی تهران کلاس رقصی داریم که هیپ هاپ یاد بدن؟ هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11  توسط نخودی  | 

کامپیوترم به ملکوت اعلی پیوسته..هیچ مهندسو ادم اهل فنی دردش رو نمیفهمید...هفته پیش زنگ زدم به استوانه تا بیاد یه نگاهی بهش بیندازه...یادمه اون قدیما فقط استوانه بود که زبون این موجود زبون نفهم رو میفهمید...نشسته بودم به فکر کردن که شماره تلفن دستی اش رو به خاطر بیارم...هرچی فکر کردم فایده ای نداشت...یه یک ساعتی هم به فکر کردن و به یاد اوری شماره منزلشون گذشت...بالاخره از مامی خواستم دفترچه تلفنش رو زیر و رو کنه تا بلکه رد پایی ازش پیدا کنم

زنگ زدم خونه شون ..دو سه تا بوق خورد و مامانش گوشیو برداشت..اولش هول شدم و خودمو لعنت کردم که به خاطر یه کامپیوتر فکستنی مرتکب چه اشتباهی شدم اما دیگه راه برگشتی نبود..نفسم رو قورت دادمو با اعتماد به نفس سلام و احوال پرسی کردم وقتی اسمم رو پرسید و گفتم کی هستم برای چند لحظه جا خورد و سکوت کرد...از همه بدتر امتناعش از دادن شماره تلفن پسرش بود..من هم بی هیچ صحبتی خداحافظی کردم و گوشی رو گذاشتم..فردای اون روز تلفنم زنگ خورد..گوشیو که نگاه کردم دیدم شماره خوشتیپه

نمیخواستم گوشیو بردارم..وای که توی اون جیک ثانیه چه فکرهایی از توی ذهنم گذشتند و خودم رو برای یه گفتگوی نه چندان دوستانه آماده کردم...دکمه سبز رو که زدم و الو گفتم دیدم استوانه پشت خطه..ظاهرا زنگ زده بود خونه و شماره موبایلم رو از مامان گرفته بود...خودمو زدم به خنگی و گفتم این خط جدیدته؟ گفت نه خط خوشتیپ جونته (دقیقا همینجوری)..ازش خریدم...گفتم وا...حالا خط مگه قحطه رفتی مال اونو خریدی عقده ای؟

با لحنی پیروزمندانه گفت..نه قحط که نیست..ولی آخه میدونی..خوشتیپ از ایران رفت..داشت همه چیشو میفروخت منم دیدم خطش حیفه دست غریبه بیفته ازش خریدم...هنوز گیج و منگ کلمه رفت بودم..اونم مدام تکرار میکرد که آره دیگه اونم برای همیشه رفت و دلمون براش خیلی تنگ میشه...دیگه ادامه ندادم و صحبت رو عوض کردم

فردای اون روز با یه جعبه شیرینی اومد خونه مون تا کامپیوترمو ببینه..قد و هیکلن همون بود فقط موهای روی شقیقه اش سفید شده بود..نمیگم ازش متنفرم اما احساس خاصی هم بهش ندارم..احساسم بهش مثل احساسم به ناصر آقا بغال سر کوچمونه که هر روز باهاش سلام و علیک میکنم

کامپیوترم هم درست نشد..باید یه سری جدید بخرم فعلا هم نه پول دارم نه حوصله..نه دل و دماغ..وقتی که استوانه رفت..به خودم گفتم ای خوشتیپ عوضی چه قدر دوست داشتم یک روزی اون قدر شهامت پیدا میکردم که بی محابا به دور از هر غروری بگم که روزگاری عاشقانه میپرستیدمت...من از هیچ چیزی گله ندارم..عادت کرده ام که حسرت همه چیز رو بخورم و هیچ باشم...عادت کرده ام که همیشه دیر برسم..

متاسفانه استوانه به تماس هایش ادامه میدهد اما من بیشتر اوقات در کمال پررویی جوابش رو نمیدم...

بقیه روزهایم هم همان جور تخمی میگذرند...این وقایع اخیر هم تخمی ترشان کرده به حدی که از این دو هفته اخیر دانشگاه دو سه خط در میان حضور فیزیکی و مغزی داشته ام...الان هم که میبینید دو سه خطی زر زدم به خاطر اینست که دو سه روز پیش ای میلی در حد جوک به دستم رسید که شما در لاتاری گرین کارت امریکا برنده شدید و اینا...این زبون من بشکنه!! به مامانم گفتم جوک سیزده امسال اینست..این ها هم گیر دادند که نه..تو امسال شرکت کرده بودی و حتما برنده شدی..هرچی میگم بابا من شرکت کردم درست اما قسمت پول که رسید بقیه فرم رو پر نکردم..به خرجشان نمیره..مخلص کلام..الان خونه خاله اینا هستم ..میخواهند فردا صبح ته توی قضیه ای میل کذایی رو در بیارن..!

البته اگر من شانس داشتم........هییییییییییییییییییییی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 2  توسط نخودی  |