یادم می آید آن دخترک کوچک 13-14 ساله را..با آن انبوه خرمن موهای پشت لبش که بر روی پوست سفیدش به طرز زشتی خودنمایی میکند...!فکر میکند هر چه بیشتر آرایش کند در نظر آقای وکیل مهاجرت بیشتر جلوه میکند! و او ازین همه باکلاسی دخترک و مادرش کار آن ها را سریع راه می اندازد!
فکر میکند اگر وکیل مهاجرت اوکی بدهد انگار دولت آن کشور اوکی داده!!! بعدش میبینمش که خسته است...کرم پودرها پوستش را اذیت میکنند...وسط آن روز گرم تابستانی...توی تاکسی کنار مادرش نشسته و مدام حرف وکیل توی ذهنش میچرخد : شما امتیاز لازم رو کسب نکردید!!!
اما دخترک قصه ما هنوزم داره میجنگه برای جایی که نه آسمونش نه صدای مردمونش...نه غمش نه جنب و جوشش...نه گلای گل فروشش مثل اینجا آهنی نباشه...!