تبليغاتX
.:. نُخـــــــــــــــودی ِ بــــازی .:.

.:. نُخـــــــــــــــودی ِ بــــازی .:.

 

 

حاج آقا : اولا اینکه نباید یک پسر نامحرم به یک دختر بلوتوث بدهد!! و همچنین برعکس! این اشکال شرعی دارد و حرام است!

ولی اگر از محارم باشد اشکالی ندارد..( زین پس به غیر از بقیه مواردی که میدانید برای بلوتوث دادن هم باید صیغه محرمیت جاری شود و به محض اتمام یا بذل مدت حتما باید عده سه ماه نگه داشته شود و سپس برای بلوتوث دیگر اقدام شود بدیهی است اگر کسی در حین عده با کسی بلوتوث بازی نماید در حکم زنا است و باید مجازات شود )

در درجه دوم باید ببینیم اصل موضوع بلوتوث چیست؟ اگر عکس های مبت.ذل..تیکه فیلم های مس.تحجن ...آهنگ های شاد!! و تند!! باشد حرام است اما اگر نوحه یا مولودی باشد و عکس و فیلم طبیعت باشد مشکلی ندارد و جایز است.

برنامه نمیدونم چی چی ساعت یک ظهر اینا شبکه سوم سیما همین امروز!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 16  توسط نُخـــودی  | 

یک عادت بدی که دارم اینه که هر وقت مریض میشم تا وقتی تموم راه های سنتی و گیاهی رو امتحان نکردم سراغ دکتر و قرص و کپسول و آمپول نمیرم..شاید به خاطر اینه که به دکترا زیاد اعتقاد ندارم مخصوصا دکترای وطن گلو بلبلم که هزاران بار دیدم چه قددددددرررر به فکر بیمار هستند...یا خیلی هاشون اونقدر اطلاعات دارن که از یه بیماری کوچیک یه بیماری ناشناخته میسازن یا اون قدر نفهمن که اصلن توان تشخیص یه بیماری ساده رو ندارن...

نمونه اش باباجون خودم که چند سال پیش به خاطر اطلاعات کاااافی و رسیدگی پزشکان عزیز بیمارستان (اسم نمیبرم فقط بدونید یکی از بهترین و سرشناس ترین بیمارستاناست) رفت زیر خروارها خاک...یا همین دو سال پیش یکی از بچه های روانشناسیمون که باز به خاطر عدم توجه پزشکان حاذق ! در سن نوزده سالگی به خاطر یه عفونت سرماخوردگی مرد...!

اصلن چرا راه دور بریم؟ فکر کنم هرکسی حداقل یه نمونه ازین قصور و بی توجهی های دکترین و ایضن پرستارای گرامی رو دیده حالا تو یکی منجر به مرگ شده تو یکی دیگه نه! خوشبختانه ق.و.ا.ن.ی.ن هم اون قدر جامع هستند که میشه جریان رو بهش سپرد...البته حدیثی هست که میگه میتونید به حضرت عباس و دو دست بریده ابوالفلض هم بسپرید..!

هر کسی هم بیاد بگه به همه تعمیم نده و فلان با پشت دست میزنم تو دهنش...چون به اعتقاد من همه دانشجوهای پزشکی ما اول از همه عاشق اسم خانوم دکتر آقا دکتر و لباس سفید هستند تا شغل و کمک به مردم..مثل دانشجوهای حقوق که اول عاشق درآمدش هستند تا حمایت از حق !

چه قدر فلسفه بافی کردم که بگم یه دونه ازین ویروس موذی ها گرفته بودم...ازینایی که گلاب به روتون آدم اینقدر اسهال و استفراغ میکنه تا اثری از مایعات توی بدنش نمیمونه و دراز کش باید جلوی دستشویی بیفته! از همونایی که انگار یه چیزی افتاده تو معده ات و مشت میکوبه به دیواره های معده ات البته گاهی اوقات هم یه نیشگونی میگیره که دادت میرسه به آسمون هفتم...و صداهای قرژ قرژ از خودش در میاره!

هرچی دوست و آشنا گفتن بچه بیا برو بیمارستان نرفتم..و همچنان لجباز و خیره سه روز با این بیماری جنگیدم و آخر سر شکست خوردم و همان طور که رو به قبله دراز کشیده بودم و در حال فکر که بعد از مرگم دارایی هایم از جمله ساعت..کتاب ها..ام پی تری پلیر..بدلیجات و موبایلم رو برای کی به ارث بگذارم یه دفعه مثل این کارتونا لامپی بالای سرم روشن شد و رفتم یه کاسه ماست برداشتم و یک عدد سیر خام درونش رنده کردم و یه کمی نمک اضافه کردم و قاشق قاشق خورم..به جدم قسم بعد از نیم ساعت نه تنها استفراغ های پیاپی از بین رفت بلکه اسهال هم قطع شد...فقط یه خورده دل درد باقی موند و بی حالی و ضعف بیماری... فرداش هم که امروز ظهر باشه دوباره این کار رو تکرار کردم و یه کاسه ماست دیگه با اون محتویات خوردم و الان سالم و سرحال و خوشبو دارم این پست رو تایپ میکنم.

خلاصه هر کی ماچ میخواد دستش بالا :- ))

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 20  توسط نُخـــودی  | 

زندگیم مثل یک خط صاف و ممتد بدون کوچکترین لرزشی میگذره

 من!!! هیچی برای گفتن ندارم جز گذشته ها که الان تقریبا خیلی هایش هم دیگر درست و حسابی به یادم نمیاد...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 16  توسط نُخـــودی  | 

 

شب و روز کارم شده است گشتن توی صفحه 360 ات .. و حسادت به دخترانی که توی صفحه ات هستند و توی صفحه شان هستی درحالی که من حتی از صفحه ذهنت هم پاک شده ام...

پ.ن : یادم باشد اگر روزی به جایی رسیدم اولین برنامه کاریم انهدام این صفحه مستهجن باشد!

توضیح واضحات : جایی مساویست با مقامی !

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 17  توسط نُخـــودی  | 

میام پایین و سریع یه تاکسی میگیرم تا برگردم خونه...تاکسی که نیست ازین پیکان زهوار در رفته هاست که هر آن فکر میکنی در حال از هم پاشیده شدنه! راننده یه مرد حدودا پنجاه شصت ساله ست که هر چند ثانیه یه بار با یه دستمال یزدی عرق صورتشو خشک میکنه و به خاطر نور آفتاب اونقدر چشماش رو تنگ کرده که شک دارم بتونه جلویش رو به خوبی ببینه!

از جلوی در دانشگاه تهران که رد میشیم یه بغض میکنه و رو به من میگه دخترم دانشجوی دانشگاه تهرانه...کامپیوتر میخونه...تومور مغزی داره...یه بار جراحیش کردیم..دوباره تومورش در اومده..میگن ازین بدخیماست...هر چی جراحی کنی بازم در میاد...الان تو خونه داره درد میکشه...رفتم در خونه داداشم سی هزار تومن ازش قرض بگیرم برم دارو بخرم واسش درد نکشه...داداشم درو روم باز نکرد...دیدمش از پشت پنجره داره نگام میکنه ها...اما هر چی در زدم درو باز نکرد!

نگاه میکنم به پوشه ترجمه توی دستم که سی تومن بابتش دادم و نگاه میکنم به چهره پیرمرد که چشماش از داغی آفتاب یا شایدم بغض توی گلوش قرمز شده..! دلم میگیره..! از ماشین پیاده میشم و خیره میشم به پیرمرد با اون ماشین قراضه اش که جلوی پای هر مسافری ترمز میکنه و فکر میکنم یعنی میتونه تا شب سی هزار تومن رو در بیاره؟

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 1  توسط نُخـــودی  |