دوستم با گوشی اش ازین صحنه رومانتیک عکس میگیره...عکس دختری در کنار دو مانکن سیاه پوست جلوی لباس فروشی مردانه!
فقط یه نیمکت خالیه که اونم یه مرد حدودا سی و شش یا هفت ساله تک و تنها نشسته...
برای نشستن ازش اجازه نمیگیرم ..به آرومی کنارش میشینم و بازی کردن بچه ها رو تماشا میکنم که با چه شور و انرژیی از پله های سرسره میرن بالا و در عرض یه ثانیه لیز میخورن میان پایین..
یه تی شرت به رنگ آبی تیره تنشه که خط های سفید نازکی روش داره..با یه شلوار جین تیره رنگ ..صندل پاشه انگار خونه ش همون نزدیکی هاس..با نشستن من به جلو خم میشه و سرش رو میگیره توی دستاش و به زمین خیره میشه..
یه خورده جلوی سرش خالیه و موهاشم کوتاهه...از اون قیافه هاست که ایده آل من به حساب میاد با پوست تیره آفتاب سوخته ..از نیم رخ که نگاش میکنم یه خورده بینی اش بزرگ به نظر میاد..
نمیدونم داره به چی فکر میکنه..نمیدونم چرا میخش شدم و دارم بر و بر تجزیه اش میکنم..هر چند دقیقه یه بار یه نیم نگاهی به عقب می اندازه و برای چند ثانیه نگاهامون با هم تلاقی میکنه اما سریع روشو برمیگردونه...
اما من از رو نمیرم..چشم دوختم بهش و انگار که میخوام تو عمق ذهنش نفوذ کنم و ببینم چرا اینقدر ساکته و این چشم ها چرا اینقدر مهربونه که نمونه اش رو تا به حال هیچ جا ندیدم و هزاران چرای دیگه...
دخترکی پنج شش ساله با نمک که موهای مشکی لختی داره دوون دوون میاد سمت مرد و میپره تو بغلشو میگه بابا میخوام تاب سوار شم میای هلم بدی؟ مرد دخترک رو بغل میکنه و با عشقی بی حد و حصر موهای دخترک رو نوازش میکنه...
بلند میشن میرن سمت تاب که درست روبروی نیمکتیه که من نشستم..حالا دیگه قیافشو خیلی خوب میتونم ببینم اون بینی بزرگ توی صورتش یه قیافه جذاب براش درست کرده حداقل از نظر من که اینطوریه..گرچه یه کمی شکم داره اما واقعا خواستنیه..
دخترک رو آروم آروم هل میده وبا هر هل دادن سرشو آروم میگیره بالا و یه نیم نگاهی به من می اندازه انگار میخواد مطمئن شه که هنوزم دارم نگاش میکنم یا نه..
و من همچنان میخ مرد هستم و سکوت مرد..
یاد بچه گی های خودم می افتم ..هیچ وقت به خاطر نمیارم که پدرم من رو به پارک برده باشه و روی تاب هلم داده باشه..پدر من همیشه با پارک و سینما مخالف بود..تفریح ما جمع شدن تو خونه عمه و عمو بود و بازی کردن با بچه های فامیل ..پدرم اون موقع کجا بود؟ احتمالا با عموها و شوهر عمه ها توی یه سوراخی مشغول کشیدن تریاک بود...دختر عموم بهم گفته بود بابا اینا معتادن و من معنای دقیق این واژه رو نمیدونستم..
میرفتم پشت در گریه میکردم..خودم رو میکوبوندم به در تا پدرم بیاد بیرون و معتاد نباشه..همیشه بعدش مامان و بابا با هم دعوا میکردن چون بابا فکر میکرد مامان بهم یاد میده اینجوری کنم تا اون به عیش و نوشش نرسه و زهرمارش شه..!
دخترک با هر رفت و برگشت تاب چشم هاشو میبنده و از ته دل میخنده..به دخترک حسودیم میشه..دلم میخواد پا شم برم سمت تاب و تمام بچه گی هام رو از مرد پس بگیرم...انگار اون مسبب همه چیزه
تاب خوردن تموم شده ..مرد دوباره میاد سمت نیمکت..این بار اونه که توی صورتم خیره میشه..!
پیش خودم فکر میکنم اگه همین الان بهم پیشنهاد دوستی بده حتی با وجود اینکه بچه داره باهاش دوست میشم و اون لحظه تنها چیزی که به ذهنم خطور نمیکنه زن داشتنشه..خب چون به هر حال تنهاست..!
دوباره رو به جلو خم میشه و چشماشو به زمین می دوزه اما حالا دیگه آروم نیست...فکر میکنم ذهنم رو خونده..پای سمت راستشو عصبی وار تکون میده و اختیار چشماشو که ناخودآگاه به سمت من کشیده میشه نداره...
پای سمت راستمو بلند میکنم و میذارم روی پای سمت چپم..اونم همین کارو میکنه..دست به سینه میشینم همین کارو میکنه..و هر بار روشو برمیگردونه و تو چشمام خیره میشه..متل یه بچه شش ساله تقلید میکنه که جلب توجه کنه! خنده ام میگیره از این همه سادگی..!
روی هر نیمکت گله زن هاییه که نشستن و نمیدونم راجع به چی صحبت میکنن..گاهی دستاشونو به هم نشون میدن..گاهی موهاشونو...بعضی وقتا هم صدای خنده های بلندشون به گوش میرسه..فقط لحظات بین من و مرد داره به سکوت میگذره!
دو نیمکت اون طرف تر یه زن رو میکنه به مرد و با صدای بلند و تو دماغی میگه بهرووووووووووززز اون دکتره تغذیه که شمسی جون رفته بود فامیلیش چیه؟
مرد یک دفعه به خودش میاد و میگه دکتر سعیدی! زن یه عشوه میاد و با همون صدای جیغ و تو دماغیش رو میکنه به زنی که جلوش وایساده از شمسی جون و دکتر و روند لاغری میگه..!
پارسا هم همون لحظه میدوه سمت من و با خوشحالی میگه یه دوست پیدا کرده که اسمش شایانه و دوباره میره سمت سرسره که با دوست جدیدش بازی کنه ! مرد عصبی تر میشه و طاقت نمیاره میره اون طرف پارک دخترک رو بغل میکنه و مرتب میبوستش..و با هر بوسه یه نگاه به من میکنه و باز هم سکوت!
دخترک مطلقا از آن فیمینیست های دیوانه بی مغز نیست اصولا دخترک می پندارد زنان یا دخترانی که دم از این مکتب و اصول و عقایدش می زنند شعورشان حتی هم اندازه زن های چاق توی صف روغن کوپنی هم نیست زنانی که با سر و وضعی نا مرتب و مشوش در حالی که یک دستشان دست پسرکی دماغو را گرفته است با دستی دیگر کوپن پنج یا شش نفره شان را به مغازه دار میدهد ..
چون به نظر دخترک حتی این زنان یک آرمان و هدفی برای زندگیشان دارند اما طرفداران مکتب فوق خیلی هایشان واقعا نمیدانند دنبال چی هستند و فقط این اسم را با خود یدک میکشند چون به آن ها کلاس میدهد!
دخترک مدتیست نمیخواهد با کسی رابطه جدی داشته باشد یعنی در واقع آخرین باری که تصمیم گرفت به درس و مشقش برسد و با پسری که دو سال و اندی باهاش بود به هم زد به این نتیجه رسید که نسل پسران خوب و با ارزش در شهری که در آن زندگی میکند کاملا منقرض شده است البته در فاصله این یکسال با دو سه نفری دیت گذاشت و بیرون رفت تا شاید بتواند سرگرمی خوبی برای ساعات بیکاری اش فراهم کند
اما در کمال ناباوری آن دو سه نفر به حدی کسل کننده و بی مغز بودند که با یک بار بیرون رفتن نسخه شان برای همیشه پیچیده شد
دخترک نمیفهمد یا شاید به قول تو آنقدر امل است که نمیتواند واقعا نمیتواند با یکبار دیدن کسی حتی اگر واقعا از همه چیزش خوشش بیاید با او به رختخواب برود نمیداند در پیشانیش چی نوشته شده است اکثر مذکرها تا سلام میدهند در مقابل جواب سلام انتظار یک رختخواب را میکشند
البته دنیای دخترک آن قدرها هم کوچک نیست که بنشیند و فکر کند که تمام پسرها به دنبال راه هایی هستند تا از او کام جویند.اصولا دخترک رابطه جن صی را رابطه ای در جهت تکمیل احساسات مثبت دو طرف به یکدیگر میداند و باور دارد که هدیه ایست که دو طرف به یکدیگر میدهند یعنی به نظرش به همان اندازه که طرف مقابلش لذت میبرد خودش صد برابر لذت میبرد و میداند که همانطور که خودش از جسمش مایه میگذارد طرف مقابلش صد برابر مایه میگذارد
اما تصور دخترک از رابطه ای که بخواهد با رختخواب و بدون هیچ پیش زمینه ای شروع شود آن هم در روز اول آشنایی تصور زنی عوضی و هرضه است.نمیدانم شاید دخترک زیادی مونث است زیادی احساساتی است زیادی متعصب است یا به قول تو زیادی جریان را برای خودش گنده میکند یا واقعا مشکل دارد و باید به پزشک مراجعه کند اما از یک همچنین رابطه ای هیچ برداشتی به غیر از سوء استفاده ندارد که ندارد.
گیریم دخترک بیاید و خودش تن به این جریان به قول تو فان بدهد هنوز آنقدر یخش آب نشده است که بخواهد لذتی ببرد و لذت یکطرفه یعنی حس سوء استفاده گری
این میشود که کلا پشت پا میزند به همه چیز و راه آخر را انتخاب میکند و میگوید خداحافظ.
البته دخترک تازگی ها به این نتیجه رسیده است که شاید مشکلی دارد و مشکلش دقیقا از زمانی شروع شد که یک دوره افسردگی نسبتا طولانی با انواع و اقسام بیماری ها رو تجربه کرد که اثراتش کم و بیش در روح و روان و جسمش باقیست اما به هر حال خودش از مشکلش شکایتی ندارد و به نوعی ازین سردی راضی است و دوست دارد تا هر وقت که خودش لازم دید کوه یخ را نشکند.
سبب منم که میشکنم اما حرفی نمیزنم
اگه هیچ کس برام نموند واسه اینه که
سبب منم
لعنتی........
داشتم میگفتم گیرم تو هورنی تر از بقیه دوس پسرهایم باشی و من سردتر و بی حال تر از تمام دخترانی که دیده ای اما دلیل نمیشود که خس صدایت را که صبح اول وقت گفتی تمام محبت های ندیده ات را جبران میکنم ندید بگیرم!
حتی اگر قولت برگرفته از بیداری پایین تنه ات باشد.
امضا : دخترک شکاک.
کاشکی یک نفر به خاله جان ها بفهماند دخترخاله پسرخاله ای که در بچه گی همبازی های خوبی برای هم بودند الزاما نباید زن و شوهرهای خوبی هم برای هم باشند.
