چیکار کنم باهات؟ دلم هم برات میسوزه هم ازت دلگیره...با خودم عهد کرده بودم گذشته ها رو بریزم دور.....به هیچی فکر نکنم......همه اش دنبال مقصر یا مقصرها نگردم.....سرزنش نکنم.....توبیخ نکنم......سرت داد نکشم........ازت متنفر نباشم........اما نمیشه.......خودمم دیگه ازت خسته ام.......خودمم دیگه بریدم.......اما چی کارت کنم؟ خودمی.....آدم نمیتونه خودشو بندازه تو سطل آشغال و بره.......میتونه؟
بعضی وقت ها مثل همین پریشب ها که توی مهمونی بودی و اون جوری سرزنش شدی.......اونم به خاطر این درس کوفتی که به جای چار سال شیش سال طولش دادی.......یا همین امروز صبح که شنیدی دختر خاله ات درسش تموم شده و داره میره امریکا.......
یا همین هفته پیش که دوستت مصاحبه داشت یا همین چند روز پیش که دستمال برداشته بودی ماتحت استادها رو دستمال میکشیدی دلم برات سوخت........قلبم درد عجیبی گرفت.......مثل همیشه میخواستم روت بالا بیارم
باز شروع کردم به سرزنش کردنت.......باز اون قدر گفتم و گفتم تا دوباره دلت شیکست و بغضت ترکید و گوله گوله اشکات سُر خورد اومد پایین.......
دلداریت ندادم.....میدونستم این اواخر از خیلی چیزا شاکی هستی.......گذاشتم حسابی خودتو خالی کنی.......دیگه حتی توی آینه هم نگاه نکردمت که یه وقت دلم واسه اون چشمای ورم کرده ات بسوزه.......
نذاشتم هم تلفن رو برداری و به کسی زنگ بزنی تا بخواد از پشت تلفن یه مشت حرف تکراری رو از نو برات بلغور کنه........آهنگ غمناک هم نذاشتم گوش کنی تا بشینی عزاداری کنی و هی به دنیا تف و لعنت بفرستی........
فقط نشستم و نظاره ات کردم که چه حقیرانه تک و تنها جلوی تلویزیون کز کرده بودی و هق و هق اشک میریختی.......گاهی هم بالشتک زیر دستتو میکردی تو دهنت گاز میگرفتی تا کسی صدای ضجه هاتو نشنوه.........
دلم برات سوخت که اینقدر حقیری......نه میتونی دنیای خودتو بسازی نه چشم داری دنیای دیگرون رو ببینی ........ اونقدر حقیری که حتی دلم نمیاد دستامو حلقه کنم دور گردنت و فشار بدم اون قدر فشار بدم تا خفه بشی !