تبليغاتX
.:. نُخـــــــــــــــودی ِ بــــازی .:.

.:. نُخـــــــــــــــودی ِ بــــازی .:.

 

امروز ٬خط پونک-رسالت٬ توی یه هوای نه چندان آرام٬ عاشق پسرکی نه چندان بزرگتر از خودم شدم.همانی بود که میخواستم با دقیق ترین جزییاتش...

کله اش را کرده بود توی شال گردنی طوسی رنگی که سه دور دور خودش پیچیده بود و دست هایش رو توی پالتوی مشکی درازش...

مقداری از راه رو با هم پیاده رفتیم...نمی دونم از کدام سیاره اومده بود که اینقدر برایم خواستنی بود...وقتی عین مشنگ ها تا سر فرجام رو به حالت فرار پیاده رفتم هزار بار بر خودم لعنت فرستادم که کاش حداقل اسمش را پرسیده بودم 

پ.ن : اگر روزی از این ورها رد شدی من همان دخترکی هستم که زیر برف برای فراموشی سرما میخواست ام پی تری پلیرش را با تو تقسیم کند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 23  توسط نُخـــودی  | 

 

دادگاه گردی یعنی اینکه یه روز دلچسب پاییزی همراه با یه عده اسکول دیگه به نام هم کلاسی ببرنت توی مجتمع قضایی بشینی حرفای رئیس اون جا رو گوش کنی و بعد شاهد مسخره ترین طلاق توی عمرت باشی...دعوایی که به خاطر یه همبرگر شروع شده و تو ندونی که باید بخندی یا گریه کنی.

بعدش مثل یه گله گاو پیشونی سفید از این شعبه به اون شعبه برید و بازم دعواهای مسخره تر ببینید. همه هم با انگشت نشونتون بدن که اینا دانشجوئن اومدن کارآموزی!!!

بعدش تو هی گشنه ات بشه و پاتک بزنی به شیرینی شکلات های روی میز هر شعبه...

بعدش قاضی دادگاه بهت بگه تو پرسپولیسی ای؟ یه نگاه هم بکنه به کاپشنت و بگه قرمزته!

بعدش هم به این نتیجه برسی که اگه یه روزی خدایی ناکرده وکیل شدی کفش تق تقی ات رو که با هر گام برداشتن بره روی مخ ملت فراموش نکنی...! هم چنین لبخندهای آن چنانی ِ با کلاست را !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 18  توسط نُخـــودی  | 

 

به یک عدد پرده به شعاع یک سانتی متر....بسیار ضخیم....مقاوم در مقابل آفتاب-مهتاب.....با قابلیت پمپاژ خون به مقدار بسیار قابل توجه (حداقل یک کاسه سوپ خوری)....همراه با نصب دقیق در محل مورد نظر طوری که هیشششکی نفهمه ، جهت گول مالیدن، سر ِ آقا پسرهای پاک و معصوم! مردُم نیازمندیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 0  توسط نُخـــودی  | 

 

از کل روزای سرد عاشق اون قلبیم که با انگشتای داغ روی شیشه بخار کرده میکشم و تماشای ذره ذره محو شدنش توی گرما که تبدیل میشه به چند قطره آب لغزان روی شیشه و دوباره یه شیشه بخار کرده جدید.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 18  توسط نُخـــودی  | 

 

بذار اعتراف کنم که :

توی کل دوران راهنمایی و دبیرستان پریود بودم و از فیض "نماز جماعت زورکی" محروم.

سال اول دبیرستان معلم پرورشی ، کلک کثیفم رو فهمید و با پس گردنی منو برد صف اول نماز جماعت درست پشت سر یه آخونده که هر روز میومد نماز رو اجرا میکرد..از قضا من اون روز واقعا پریود بودم . اون سال علی رغم معدل هیژده نمره انضباطم شد دوازده.

بذار اعتراف کنم که :

سال سوم دبیرستان گروه تئاتر مدرسه ما توی منطقه اول شد و در کل استان سوم..یادم نمیره که تموم آقایان خرده گرفتند که چرا نقش حضرت علی رو یه خانوم بازی کرده...و اون نقش بر عهده من بود .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 12  توسط نُخـــودی  | 

 

برگزیده شده ام...چند وقتیست به محض اینکه توی تونل رسالت پشت ترافیک میمانم داستان هایی کوتاه یا بلند به من وحی میشود..فکر کنم اولین کسی که به من ایمان آورد همانا پسرخاله هفت ساله ام باشد که فقط بلد است لغاتی مثل باردار..آب دار و رادار را بخواند.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 17  توسط نُخـــودی  | 

 

امروز پسرک ساکن واحد بیست و شش را دیدم..در حالی که یه کیسه پر از چی توز موتور سوار و ساقه طلایی و پن کیک توی دستم بود...با هم توی آسانسور گیر کردیم.. کل مدت حبس رو با خوردن چی توزها و صحبت راجع به دانشگاه و رشته تحصیلی مان گذراندیم ... متاسفانه هیچ رابطه هیجان انگیز رومانتیکی رخ نداد و اسلام به خطر نیفتاد.

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 22  توسط نُخـــودی  |