امروز ٬خط پونک-رسالت٬ توی یه هوای نه چندان آرام٬ عاشق پسرکی نه چندان بزرگتر از خودم شدم.همانی بود که میخواستم با دقیق ترین جزییاتش...
کله اش را کرده بود توی شال گردنی طوسی رنگی که سه دور دور خودش پیچیده بود و دست هایش رو توی پالتوی مشکی درازش...
مقداری از راه رو با هم پیاده رفتیم...نمی دونم از کدام سیاره اومده بود که اینقدر برایم خواستنی بود...وقتی عین مشنگ ها تا سر فرجام رو به حالت فرار پیاده رفتم هزار بار بر خودم لعنت فرستادم که کاش حداقل اسمش را پرسیده بودم
پ.ن : اگر روزی از این ورها رد شدی من همان دخترکی هستم که زیر برف برای فراموشی سرما میخواست ام پی تری پلیرش را با تو تقسیم کند.
