تبليغاتX
.:. نُخـــــــــــــــودی ِ بــــازی .:.

.:. نُخـــــــــــــــودی ِ بــــازی .:.

 

از کلاس میزنه بیرون...پله ها رو تند تند میاد پایین تا میرسه به تلفن عمومی دانشگاه...کلاً ازون شخصیت هاییه که وقتی یه چیزی بره تو مُخش تا انجامش نده آروم نمیشینه!کارت رو میذاره تو دستگاه و شماره رو میگیره..صدای خواب آلوی یه دختر فضای تلفن رو پر میکنه...هول میشه و گوشی رو قطع میکنه..انگار آب یخ ریخته ان روش...زبونش بند اومده و داره میلرزه...

با خودش میگه امکان نداره...چندین بار شماره رو میگیره و باز همون صدا...خودش رو از روی پله ها میکشه بالا...به وضوح پاهاش دیگه جون ندارن...نمیتونه بره سر کلاس...میشینه رو پله ها و ساعت ها فکر میکنه...آدم ها رو نمیتونه برای خودش حل کنه...هر آدمی براش یه معمای حل نشدنیه!

چه قدر باید راجع به هر آدمی تاوان پس بده؟ ولی این یکی دیگه تاوان سختی داره که فکر کردن در موردش گریه اش رو در میاره و بی محابا میزنه زیر گریه...به اطرافش توجه نمیکنه...فقط میخواد اون درد سنگین رو از توی قلبش بکنه و بریزه دور...

حالا تقریبا چهار سال از اون موضوع میگذره...هنوزم وقتی که یاد اون روز و یه هفته قبلش می افته اشک توی چشماش جمع میشه و مرتب از خودش سوال میکنه مگه اون کی بود که به خاطرش این همه عذاب کشید و هنوزم داره میکشه و حتی معلوم نیست تا کی این عذاب ادامه داره....!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 17  توسط نُخـــودی  | 

 

ساعت دو بامداد یکشنبه است و بیش از چند ساعت به اولین امتحانم نمانده و من به جای درس خواندن آمده ام اینترنتِ خونم را تنظیم کنم که تو خماری نیفتم!

با یاری خدا و لطف استاد دو بار درس مزبور را افتاده ام..دو بار هم از ترس امتحان سر جلسه حاضر نشده ام..کلا تمام زندگی پنج ساله دانشجوییم را توی کلاس مزبور گذرانده ام...

هر سال شاهد ورودی هایی بودم که با انگشت نشانم میدادند و میگفتن این دختره چهار بار افتاده و با حیرت من رو مینگریستند...گاهی هم سری به نشانه افسوس تکان می دادند و بعضی هایشان هم که پررو تر بودند می آمدند نزدیکتر و علت رو جویا می شدند!

چند ساعت بیشتر نمانده و من حتی یکبار هم درس را مرور نکرده ام..احساس گُهیتی به تمام معنا دارم و وقتی نفس عمیق میکشم بوی خون و سرما تمام مغزم را پر میکند!

دوست داشتم یکجایی زندگی می کردم که دغدغه ام مهندس و دکتر شدن نبود و احترام...خوشبختی و موفقیت در این پیشوند ها خلاصه نمی شد...هر جایی زندگی می کردم مهم نبود ولی بدون اتیکت شغلی ام دارای احترام بودم!

می شدم یک آشپز پاره وقت توی یک رستوران درجه سه توی پایین شهر اما ...! این کلاس لعنتی وکالت که پر از بایدها و نبایدهای شخصیتی است به چه دردم می خورد وقتی.....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 2  توسط نُخـــودی  | 

 

امروز توی تلویزیون ج.ا تصویر جسد کودکی سوخته را نشان داد که صورتش کاملا سیاه بود و یه چیزهایی مثل پشم سیاه کز داده شده دور صورتش را گرفته بود...گیرم جنگ بد است..بچه ها را نباید کشت.. نباید قربانیان دو طرف دیوانه ی مذهبی سر یک تکه خاک به نام وطن کودکانی باشند که هیچ چیز از سیاست و صلح و جنگ و خمپاره نمیدانند...

اما باز هم یک صدای شیطانی ته دلم با خوشحالی سادیسمیکی میگوید حقشان است...این ها تخم تره عرب هایی هستند که دو سال پیش توی مستندی بی طرف دیدم که چگونه مادر، بمب را به بدن پسرک ده دوازده ساله اش می بست تا برود و شهید شود!

همان هایی هستند که روی طاقچه خانه هایشان چیزی که پر است عکس بچه های ریزه ریزه شهید است...انگار مادر فقط  بچه می زائد و می فرستد که شهید شود...

نه مذهبی ام...نه مذهب ستیز و نه مذهب زده...نه عرق ملی دارم...نه چپی هستم نه راست ...فقط به یک چیز اعتقاد دارم آن هم اینست که وطن...خاک...مذهب...خدا...همه چیز خود ِ خود انسان است.

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 0  توسط نُخـــودی  | 

 

سوال ۴ ) حداقل با یک استدلال عقلی دلیل راه ندادن راننده های مرد تاکسی به ماشین هایی که راننده شان زن است را توضیح دهید؟( ۲ نمره)

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 17  توسط نُخـــودی  | 

 

یه عمر از این تریپ های دخترای قرن بیست و یکمی در آوردیم که پول چیه و آدم وقتی درس خونده است و ادعاش ماتحت همه رو پاره می کنه نباید با یه طلافروش (مثلا) ازدواج کنه و پول با کار کردن به دست می آد و ازین به قول مامانم گنده گوزی ها ....

یه عالمه هم نشستیم دختر خدیج خانومو مسخره کردیم که با فوق لیسانس حقوقش رفته به جای پسرخاله مهندسش با پسرعمه بازاری ِخرپولش ازدواج کرده...حالا نوبت خودمونه که مضحکه دست ِ ملت همیشه در صحنه همکلاسیان عزیز شویم! 

راستی من موندم این تکنولوژی ِ بی پدر جواب این همه عاشق دل خسته که نمی تونن زنگ بزنن به تلفن ِ "مشترک مورد نظر" تا صداشو گوش کنن و عین دیوونه ها قربون صدقه اش برن رو چی میده؟ 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 0  توسط نُخـــودی  |