از کلاس میزنه بیرون...پله ها رو تند تند میاد پایین تا میرسه به تلفن عمومی دانشگاه...کلاً ازون شخصیت هاییه که وقتی یه چیزی بره تو مُخش تا انجامش نده آروم نمیشینه!کارت رو میذاره تو دستگاه و شماره رو میگیره..صدای خواب آلوی یه دختر فضای تلفن رو پر میکنه...هول میشه و گوشی رو قطع میکنه..انگار آب یخ ریخته ان روش...زبونش بند اومده و داره میلرزه...
با خودش میگه امکان نداره...چندین بار شماره رو میگیره و باز همون صدا...خودش رو از روی پله ها میکشه بالا...به وضوح پاهاش دیگه جون ندارن...نمیتونه بره سر کلاس...میشینه رو پله ها و ساعت ها فکر میکنه...آدم ها رو نمیتونه برای خودش حل کنه...هر آدمی براش یه معمای حل نشدنیه!
چه قدر باید راجع به هر آدمی تاوان پس بده؟ ولی این یکی دیگه تاوان سختی داره که فکر کردن در موردش گریه اش رو در میاره و بی محابا میزنه زیر گریه...به اطرافش توجه نمیکنه...فقط میخواد اون درد سنگین رو از توی قلبش بکنه و بریزه دور...
حالا تقریبا چهار سال از اون موضوع میگذره...هنوزم وقتی که یاد اون روز و یه هفته قبلش می افته اشک توی چشماش جمع میشه و مرتب از خودش سوال میکنه مگه اون کی بود که به خاطرش این همه عذاب کشید و هنوزم داره میکشه و حتی معلوم نیست تا کی این عذاب ادامه داره....!
