تبليغاتX
.:. نُخـــــــــــــــودی ِ بــــازی .:.

.:. نُخـــــــــــــــودی ِ بــــازی .:.

 

امروز وقتی توی تاکسی منتظر بودم تا پُر بشه و حرکت کنیم دختری کنار شمشادها ایستاده بود و داشت با موبایل حرف میزد...کم کم ایستادن تبدیل به راه رفتن های بی جهت شد و صدای دختر بالا و بالاتر رفت و آخر سر حرف زدن تبدیل به داد و هوار و جیغ کشیدن های بی مورد شد.

امروز در اون لحظه بیشتر از هر زمانی از خالی شدن و ازبین رفتن اون بار از روی دوشم احساس راحتی کردم.

به خودم فکر میکردم که یه روزهایی چه تاسف بار زنگ میزدم و گوشیش خاموش بود...چقدر حرص میخوردم و خودم رو به در و دیوار میزدم و اشک میریختم و وقتی گوشیش رو روشن میکرد با خونسردی تمام میگفت زیاد زنگ میزدی خاموش کردم.

چه روزهایی که اون زنگ میزد و من از پشت تلفن اون قدر حرصش میدادم تا شروع کنه به داد و هوار کردن و گریه کردن و اون موقع کرم وجودم آروم میگرفت.

الان که فکر میکنم میبینم ما سادیسمی هایی بودیم که برای زجر دادن همدیگه با هم بودیم و اسش رو گذاشته بودیم دوستی..عشق..خواستن. اون هم نزدیک به چهار سال از بهترین روزهای عمرمون رو.

امروز بیشتر از همیشه فهمیدم ما جوون های پایتخت نشین پر مدعا انسان هایی مریض و بدبخت هستیم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 15  توسط نُخـــودی  | 

 

"وقتی خاطره های آدم زیاد میشه دیوار اتاقش پر از عکس میشه ؛ اما همیشه دلت واسه اونی تنگ میشه که نمیتونی عکسشو به دیوار بزنی" این آخرین اِس ام اِسیه که توی اینباکسم ازش دارم.

حاصل حدود چهار سال و خرده ای رابطه که بی اغراق فقط سه یا چهار ماهش لذت بخش بود و بقیه اش شکنجه و اذیت تبدیل به یه خداحافظی شد.

راستش اگه بخوام احساسم رو بگم اینه که واقعا هیچ احساسی ندارم..تو یه مدار بی تفاوتی غرق ام...نه ناراحتم نه خوشحال.

بارها خودم خواستم و تمومش کردم بارها هم برای تموم نشدنش گریه و التماس کردم. گفته بودم امسال سال متفاوتیه مگه نه؟ راستش من توی این رابطه خیلی چیزها از دست دادم و تقریبا هیچی به دست نیاوردم به جز تجربه و یه تنهایی که دوست ندارم تا سال ها با کسی قسمتش کنم.

امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدم احساس راحتی کردم انگار یه بار سنگین درد آور از روی دوشم برداشته شده بود.

میخوام تغییر کنم ..بهای تغییر معمولا گرونه..اما مهم نیست..برای قدم اول آخرین و تنها اس ام اس رو هم دیلیت میکنم !

و حذف!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 16  توسط نُخـــودی  | 

 

چند سال پیش توی یکی ازین کمدی آیتم هایی که شبکه سوم ج.ا پخش میکرد شخصیتی وجود داشت به نام سقّ ِ سیاه...شاید یادتان باشد مرتیکه ای بود مثل بقیه هنرپیشه های تلویزیون زشت و لوس که از هرچیزی خوشش می آمد و درباره اش اظهار نظر میکرد "چیز" مورد نظر به کل کنفیکون میشد.

حالا این شخصیت نمود خارجی پیدا کرده...پرزیدنت عزیزمان پروفوسور دکتر مهندس ا.ن بد قدم شده...نحس شده...شاید از روی دعایی چیزی رد شه و آن دعا پاپیچش شده..شاید هم بدون بسم اله ایستاده شاشیده و اجنه ها رو کفری کرده..اصلا شاید چشم خورده باشه و مادرش یادش رفته باشه که برایش اسفندی دود کنه و یا دم غروبی تخم مرغی بشکونه! 

باور نمیکنید؟ بازی های کشتی را یادتان هست؟ تا قدمش را توی سالن گذاشت کشتی گیرمان ضربه فنی شد!

بیچاره زن عِمام چیزیش نبود..جوون ناکام یه مقدار نوبرونه ی چاقالا بادوم سر دلش مانده بود و رفته بود بیمارستان سرم وصل کنند بهش .. پرزیدنت محبوب تا به عیادتش رفت فردایش جان به جان آفرین سَقَط شد.

راجع به دیروز هم چیزی نگم بهتره...! به قول دوستی ای بابا ما تو خیلی جاها به عربا باختیم فوتبال هم روش!

خلاصه اینکه به تعدادی جادو جنبل نویس جهت از بین بردن نحسی پرزینت نیازمندیم /امور ارتباطات و دوستان دفتر ریاست پرزیدنتی./

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 15  توسط نُخـــودی  | 

 

سال جدید برای من با مریضی شروع شد...

شب عید رو از شدت درد نخوابیدم..و روز عید در کمال ناباوری گوش سمت چپم شنواییش رو از دست داده بود...

کمتر از دو ساعت مانده به سال تحویل توی خیابون ها به دنبال یک درمانگاهی بیمارستانی جایی میگشتیم که یک دکتر بتواند مرض من را تشخیص بدهد..راستش با اینکه شنواییم کم شده بود ولی اصلا نمیترسیدم!

بالاخره یک درمانگاهی باز بود و دکتر تشخیص عفونت شدید همراه با پارگی پرده گوش (خدایا یه پرده رو توی بدنم سالم نگه نداشتی ها ) رو داد و متعاقبا یه کیلو قرصو دارو و چندین آمپول!

یک هفته تمام شنواییم کم بود..هنوز حالم خوب نشده..ولی شنواییم برگشته (میگن پرده گوش خودش رو ترمیم میکنه) فکر کن!

با این تفاسیر به امسال خیلی خوشبینم! امسال سالیه پر از تصمیمات نهایی..پر از دو دلی ها و انتخاب کردن ها...پره از زندگی جدید...پره از روزهای جدید و نخودی متفاوت!

امسال بیشتر از هر سال دیگه ای فکر میکنم و احساس میکنم بزرگتر شده ام...بیشتر از هر سالی احساس میکنم امسال سال سرنوشت سازیه برام...

و امسال دقیقا رسیده ام به سر اون دو راهی حالا باید تصمیم بگیرم که کدوم راه رو باید برم!

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 20  توسط نُخـــودی  |