امروز وقتی توی تاکسی منتظر بودم تا پُر بشه و حرکت کنیم دختری کنار شمشادها ایستاده بود و داشت با موبایل حرف میزد...کم کم ایستادن تبدیل به راه رفتن های بی جهت شد و صدای دختر بالا و بالاتر رفت و آخر سر حرف زدن تبدیل به داد و هوار و جیغ کشیدن های بی مورد شد.
امروز در اون لحظه بیشتر از هر زمانی از خالی شدن و ازبین رفتن اون بار از روی دوشم احساس راحتی کردم.
به خودم فکر میکردم که یه روزهایی چه تاسف بار زنگ میزدم و گوشیش خاموش بود...چقدر حرص میخوردم و خودم رو به در و دیوار میزدم و اشک میریختم و وقتی گوشیش رو روشن میکرد با خونسردی تمام میگفت زیاد زنگ میزدی خاموش کردم.
چه روزهایی که اون زنگ میزد و من از پشت تلفن اون قدر حرصش میدادم تا شروع کنه به داد و هوار کردن و گریه کردن و اون موقع کرم وجودم آروم میگرفت.
الان که فکر میکنم میبینم ما سادیسمی هایی بودیم که برای زجر دادن همدیگه با هم بودیم و اسش رو گذاشته بودیم دوستی..عشق..خواستن. اون هم نزدیک به چهار سال از بهترین روزهای عمرمون رو.
امروز بیشتر از همیشه فهمیدم ما جوون های پایتخت نشین پر مدعا انسان هایی مریض و بدبخت هستیم.
