تبليغاتX
.:. نُخـــــــــــــــودی ِ بــــازی .:.

.:. نُخـــــــــــــــودی ِ بــــازی .:.

 

And now it feels pathetic

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 2  توسط نُخـــودی  | 

 

خانوم ب بعد از اینکه فهمید آقای الف با خانوم ج دوست شده و خانوم ج برای اینکه زودتر به اهداف پلید خودش برسه برای آخر هفته آقای الف رو به ویلاش دعوت کرده یه خرده بهش برخورد و همون اصل اولیه که اگه منو دوست داشت همه تلاشش رو برای رسیدن به من میکرد اومد توی ذهنش و بلافاصله زیر لب گفت کون لقش و سعی کرد به کل از این دو موجود فاصله بگیره و بشینه از دور تماشا کنه ببینه آخرش چی میشه.

و دقیقا خانوم ج از زرنگی زیاد گور خودش رو با دستای خودش کند و از اونجایی که اصلا فکرش رو نمیکرد زیر آبش پیش آقای الف خرده شد.

یه شب که آقای الف خسته و دلشکسته اومده بود پیش خانوم ب و تا خرخره هم مستیده بود خانوم ب اول ته دلش قیری ویری رفت و تو دلش یک خنده شیطانی سر داد بعد رفت روبروی آقای الف نشست و در حالی که اصلا بهش نگاه نمیکرد سر خودش رو با یه چیزی گرم کرد البته نگاه های سنگین آقای الف رو روی خودش حس میکرد و سعی میکرد نفس هاش به شماره نیفته که تر بزنه به ماجرا.

آقای الف شروع کرد به صحبت کردن با خانوم ب و خانوم ب همچنان به بی محلی هاش ادامه داد تا اینکه دید آقای الف رفته توی فکر و حسابی دلش گرفته و همون جور داره پشت سر هم آه میکشه الان دیگه موقع عمل بود.

ب یه نگاهی گذرا به الف کرد جوری که برای چند ثانیه نگاهاشون تلاقی کنه بعد پا شد رفت توی بالکن و آقای الف هم دنبالش راه افتاد و خلاصه در اونجا شروع کردند به صحبت کردن و آقای الف کلی مسرور شد.

آقای الف منتظر یه چراغ سبز بود ولی ب نمیخواست اشتباه ج رو مرتکب بشه...پس به دیدارهای اتفاقی  ِ از قبل برنامه ریزی شده اکتفا کرده و هرازگاهی با آقای الف اختلاط میکنه .

اوم راستش یکبار هم کاملا رسمی برای دیدنش رفت به خونه اش.خلاصه اینکه روابط حسنه تا نابودی کامل دشمنان اسلام ادامه دارد ولی خانوم ب با دست میگیره با پا پس میزنه نافرم.

راستش رو بخواید من خودمم هنوز نفهمیدم ب چی از جون الف میخواد؟ حس رقابته؟ از الف خوشش میاد؟خودش آدم پستیه؟ به هر حال هر چی که هست الان وظیفه خودش میدونه که همینجوری با الف تا کنه تا ببینه بعدا تو چه جریانی می افته.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 20  توسط نُخـــودی  | 

 

فرض کنید آقای الف و خانوم ب یه رابطه آشناییتیه دوری دارند...تقریبا یک سال و خرده ای هم هست که همدیگه رو میشناسند و آقای الف از همون ابتدای آشنایی توجه خاصی همراه با احترام به خانوم ب نشون داده.

ازون طرف خانوم ب خیلی خودش رو دست بالا میگیره و علی رغم موقعیت خوب همه نظره ی آقای الف و اصرار و تعریف تمجید همه آشنایان و دوستان و دشمنان و نگاه های معنی دار آقای الف کلی براش اخم و تخم کرده و چسی اومده.

حالا این وسط خانوم ج که از قضا اون هم یکی دیگه از آشناها هست وارد معرکه شده و قابلیت ها و موقعیت استثنایی آقای الف رو درک کرده و عین زالو چسبیده به آقای الف و دائم در حال برنامه ریزی برای تور کردن آقای الفه.

خانوم ب انگاری تازه از خواب غفلت بیدار شده باشه مثل کتک خرده ها به چیز خوری افتاده و شب و روز خودشو تف و لعنت میکنه . در واقع عین سگ پشیمونه ولی ازون طرف نمیخواد کم بیاره ولی به وضوح وقتی با آقای الف فِیس تو فِیس میشه صداش میلرزه و لپاش گل میکنه.

نگاه های معنی دار آقای الف هنوز ادامه داره...

خانوم ب میدونه که خانوم ج نمیتونه آقای الف رو پای سفره عقد بشونه به دلایل بسیار متعدد.

آقای الف نگاه های خانوم ب رو میفهمه و لبخندهای دیدی حالتو جا آوردم میزنه.

خانوم ب "باید" اونو بدست بیاره...لجوج شده بدفرم.

سوال- در مثال بالا خانوم ب چه خاکی باید تو سرش بریزه؟ بارم ۱۰ نمره

راهکارهای عملی .. غیر عملی .. جوانمردانه .. ناجوانمردانه و هرچه به ذهنتان میرسد را با جزییات کامل ارائه نمایید؟ بارم ۱۰ نمره

پاسخ به تمامی سوالات الزامیست. موفق باشید.

اضافه شده الان:

۱-خانوم ب از هر لحاظ از خانوم ج سَرتره..چه از نظر تیپ و قیافه چه از نظر تحصیلات...فقط خانوم ج اینکاره ست و البته اخلاقش بهتره.

۲-خانوم ب تا دیشب فکر میکرد آقای الف هیچ چیزی برای ابراز نداره و کلا خیلی خیلی معمولیه...حتی جریان شروع رابطه آقای الف و خانوم ج رو مسخره میدونه و جفتشونو داخل آدمیزاد حساب نمیکنه. ولی دیشب که آقای الف رو دیده و بعد از این همه مدت آشنایی دو کلوم عین آدم با هم اختلاط کردند فهمیده دلش یه جورایی برای آقای الف قیری ویری میره نشون به اون نشون که تا خود صبح عین مرغ پرکنده بوده.البته من احساس میکنم خانوم ب از قبل از آقای الف بدش نمیومده ولی ورود خانوم ج جرقه مربوطه رو زده.

۳-خانوم ب هیچ وقت به آقای الف بی احترامی نکرده ولی مثلا بارها شده که آقای الف راجع به یه مسئله ای صحبت کرده و خانوم ب اصلا حرفاشو نشنیده و به صحبتش با بغل دستیش ادامه داده یا خودشو سرگرم کار دیگه ای کرده.

۴-خانوم ب توی مغز آقای الف نیست که نظرش رو نسبت به خانوم ج بدونه...ولی از اونجایی که خانوم ج دو سه سالی از آقای الف بزرگتره و رفتارهای جلف غلط انداز داره فکر کنم آقای الف بدش نمیاد مدتی رو حال و حول کنه.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 9  توسط نُخـــودی  | 

 

۱- اینجوری شد:

زنگ زدم آقای (ف) اونم شماره دو سه نفر رو داد..اما زیاد چنگی به دل نمیزدند..یکیشون افاده ای بود..یکی شون گفت تهران نیستم والخ. آقای (ف) زنگ زد و گفت شمارتو بدم به یه نفر زنگ بزنه؟ گفتم اوکی.

بعد از پنج دقیقه یه آقایی تماس گرفت و خودشو معرفی کرد.قرار گذاشتیم برای دو روز بعدش. رفتیم دفترش...راستش انتظار یه آدم زشت ریقو رو داشتم..اما به قول "نیم وجبی" یه سیخ سیخی هیکل کلفت در رو باز کرد.

قرارداد بستیم و از همون شب اس ام اس ها شروع شد. منم که کرم ِ کرم ریختن دارم. پشت بندش هم تلفن ها و صحبت کردن هایی که سعی میکردم تا اونجایی که ممکنه مودب صحبت کنم و به اصطلاح زیادی رو ندم.

پنج شنبه شب با تمام وسائلش و ر.ق.ص نور ها و سیستم صدا اومد.همه فکر میکردن دوس پسرمه درحالی که نبود. تمام شب رو توی تاریکی درحالی که میرقصیدم و میرقصید نگاه بازیمون به راه بود..طوری که پسرخاله ام فهیده بود و میگفت چه لاوی داره میترکونه برات!

آخر شب نیروی انتظامی ریخت توی کوچه...انگاری سر کوچه ازین پارتی بی ناموسیا بوده و برادران نیروی انتظلامی ریخته بودند با چک و لگد ارشادشون بکنند.

خلاصه دیی جی ما هم مجبور شد تا نزیکای صبح پیش ما بمونه و از خاطرات دلهره آور شغلش بگه و منم با چشمای خواب آلود و سردرد رفع گاز نوشابه کااااملا غیر الکلیک بنشینم و گوش کنم.

صبح روز بعد زنگ زد و دعوتم کرد به یه کنسرت. جوابم هم طبق معمول نه بود...میدونی یه جوریم..احساس میکنم زیادی پیر شدم برای این کارا...ازون طرف از باتلاق پسرک رهایی ندارم.اوه نگفته بودم که سر و کله اش دوباره پیدا شد و کلی گریه زاری کرد...کلا تا منو با دستای خودش نگذاره توی قبر راحت نمیشه.

۲- امروز اولین تصادفم رو کردم...با یه پرادو..نزدیک پل رومی...اولش کلی توهم برش داشته بود که الان منو میفرسته زندان و بابامو درمیاره میذاره کف دستم..بعد که افسر اومد و اونو مقصر شناخت و کارت بیمه شو خواست تازه فهمیدم خانوم بیمه هم نداره...بعد شروع کرد که آره من دیشب از کانادا اومدمو تو کانادا اینجوری تو کانادا اونجوری...ما ایرانیا اه اه پیف پیف...این چه وضع رانندگیه و آدم اعصابش خورد میشه و (توجه کنید اینا رو با فارسی دست و پا شکسته هم میگفت) افسره هم برگشت گفت خانوم شما از فرعی اومدی مقصری فکر کنم همه جای دنیا اونی که از فرعی میاد میکوبه به یه ماشینی که داره تو اصلی راه خودشو میره مقصره. خانومه هم خفه شد.

این بود انشای من در این مدت غیبت صغری.

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 22  توسط نُخـــودی  |