روزها زودتر از ساعت یک یا دو ظهر بیدار نمیشم...همراه با سردرد و کسالت ناشی از خواب زیادی...یکجورایی سگ ام...یا سر و ته قضیه رو با یه لیوان شیر و چند تا بیسکوییت "های بای" هم میارم یا با مامان غذا میخورم (با اینکه معمولا به دلیل تازه بیدار شدن از خواب میلی به غذا ندارم)...تا ساعت چهار و پنج بعد از ظهر جلوی تلویزیون دراز میکشم و کانال ها رو بالا پایین میکنم.
بعد از ساعت شش هم تا ساعت نه یا ده شب توی اینترنت میچرخم. و شب رو تا ساعت چهار صبح توی شبکه های "سی ان بی سی" و "تی ان تی" تلف میکنم...تقریبا تمام سریال های روز دنیا رو اوریجینال نشان میدهند...
وقتی سوپر نچرال رو هم دیدم...تلویزیونو خاموش میکنم و سرمو میکنم زیر پتو...از سایه اجسام دور و برم برای خودم دشمنان ماوراء الطبیعه ای میسازم ..و وقتی صدای جاروی سوپور محله به گوشم میرسه تازه خیالم راحت میشه که یه نفر دیگه هم همین نزدیکیا مثل من بیداره.
شروع میکنم به خیالبافی های زیبا...رویاهایی که توش یه عالمه آدم فقط منو دوست دارند...دچار خودکم بینی شده ام؟ نمیدونم...فقط میدونم توی این رویاها به خواب میرم و چشمام رو وقتی باز میکنم که عقربه ساعت روی دو بعد از ظهره.
از تکرار ثانیه ها خسته نیستم...از آینده میترسم که ثانیه هایم همینجور دور یک دایره بی هدف بچرخند و بچرخند تا حضرت اجل بیاید و خفتم کند.
حالا که درسم تمام شده و به امید خدا از ترم بعد سر و کله ام توی دانشگاه پیدا نمیشود خوره ای به جانم افتاده که حالا که دانشگاه نمیروی میخواهی چه گهی بخوری.حداقل قدیم ها یک برنامه ای داشتی..
ساعت 10 میرفتی دانشگاه دم در با خانوم حراستیه سر مدل مانتویت بحث میکردی...آخر سر میرفتی بالا سر کلاس...یه خرده چرت میزدی و احتمالا جزوه ات رو با چرت و پرتای استاد سیاه میکردی...بعد میومدی توی راهرو و تا ساعت 4 که کلاس بعدیت بود با یکسری علاف تر از خودت راجع به رنگ شلوار استادت تا عکس های نامزدی دختر مو بنفشه صحبت میکردی و ساعت چهار و نیم یا استادت نیامده بود یا احساس خستگی میکردی و کیف و کتاب رو میزدی زیر بغلت و از دانشگاه میزدی بیرون..البته یادت هم نمیرفت که از بوفه یک "کیت کت" بخری و بعد راهی خونه شی و در طی مسیر خودت را فحش بدهی که پس کی این دانشگاه کوفتی تمام میشود!!!!
هنوز یک هفته نشده که آخرین امتحانم را داده ام ...همیشه فکر میکردم با تمام شدن درسم هرکاری دلم بخواهد انجام میدهم که قسمت اعظمش را خواب تا لنگه ظهر تشکیل میداد اما خواب هم دیگر راضیم نمیکند.آدم دانشگاه برود یک دردی دارد نرود یک دردی.
