آتنا یکی از چهل پنجاه کودک ساکن بهزیستی بود که فکر میکنم هیچ وقت چهره اش از یادم نمیرود...گمان میکنم نه یا ده سالش بود چشمان درشت و زیبایی داشت و نگاهی پر از حرف خفه شده در گلو...روزی که فاطمه را از بهزیستی آوردیم گریه میکرد و میگفت خوش به حالت که یکی رو داری که تو رو پیش خودش نگه داره...فقط تونستم بهش بگم خدا بزرگه...آدم ها با مشکلات قوی میشن و ازین حرفای قشنگ امیدوارانه!!!
آتنا هم ناخواسته قربانی خانواده بی لیاقتی شده بود...آتنا روی پیشانیش تا وسط ابروهایش جای بریدگی بود...آتنا از سه سالگی تریاک مصرف می کرده و یک سال بود معتاد به کراک شده بود...پدرش موقعی که می خواسته آتنا را به کسی بفروشد گرفته بودندش و دخترک بیچاره رو به بهزیستی منتقل کرده بودند...چند ماه بستری بوده تا بدنش سم زدایی شود و الان در قرنطینه ست.
توی این دو هفته گذشته زندگیم کنفیکون شده...کفش آل استارو ساعت سواچ و کیف گوچی برایم بی ارزشه وقتی بچه هایی رو میدیدم که بزرگترین آرزوشون خوردن پیتزا توی رستورانه!
پ.ن: امروز فاطمه و مادرم رفته بودند مدارک تحصیلی اش رو بگیرند تا یک مدرسه خوب توی همین تهرانپارس ثبت نامش کنیم..داشتم وسایلش رو جابجا میکردم که دفترچه خاطراتشو پیدا کردم...ده یازده صفحه بیشتر ننوشته بود اما همون چند صفحه اشکمو درآورد...اینکه یه بچه چرا باید این همه اتفاقات رنگارنگ ببینه برام قابل هضم نیست...دوستش دارم...بهش قول دادم توی این هفته یا هفته بعد ببرمش شمال...تا حالا دریا رو از نزدیک ندیده و همه اش میپرسه دریا از کجا تا کجاست؟؟!!! :-(
