بالاخره منم به کامیونیتی بزرگ لیسانسه های بیکار پیوستم...شش سال آزگار درس خوندن..خر زدن..پیچوندن..غیبتای موجه و غیر موجه..صبحای زمستون..خطی های رسالت پونک..خوابیدن تو نمازخونه..جزوه نوشتن تو سلف..سربالایی خیابون دانشگاه..کله کج کردن پیش استاد و چیزمالی..نمره گرفتن..شهریه ثابت..شهریه متغیر..بانک جلوی تیراژه..ساندویچای کاهو بدون کالباس بوفه..حراست..دروغای مصلحتی برای استاد..پیراشکی های پیتزای سر خیابون..حذف اضطراری..نمره صفر..نمره بیست..حذف پزشکی..ساختن کارنامه جعلی..ساختن گواهی پزشکی جعلی..همه تموم شد.
یک هفته است درگیر کارای فارغ التحصیلی ام...تمام جون کندن توی این شش سال به کنار این عذاب یک هفته کنار...از همه باید امضا بگیری...خوشبختانه هه کارمندا هم موظف و متعهد!!! نشسته اند تا کارت رو انجام بدند.
فکر کنم از تنها کسی که نباید امضا گرفت آبدارچی دانشگاست..ولی جل القادر قدرت خدا اصلا آدم خسته نمیشه ها..یعنی با میل و رغبت عین قاطر تپ و توپ میره طبقه چهارم..از اونجا پاست میدن طبقه همکف...امضا میگیری میفرستنت طبقه سوم...نیم ساعت منتظر مسئول اونجا میمونی هیشکی نمیدونه یارو کجاست ولی همه قوت قلب میدن که هرجا باشه از دانشگاه نرفته بیرون..منتظر میمونی امضا رو میگیری همه میرن نماز!!!یک ساعت و ربع نماز میخونن تا بیان بالا!!! تا میای خودتو جمع و جور کنی تا امضای بعدی رو بگیری وقت اداری تمومه و میبینی هیچ کسی تو دانشگاه نمونده.
ولی حداقلش اینه که میدونی اون مدرک موقته رو میگری و قاب میکنی میذاری رو طاقچه تا بگی منم دانشگاه رفتم..کلاه فارغ التحصیلی و فر دادن کلاه تو هوا هم پیشکشت!
