تبليغاتX
.:. نُخـــــــــــــــودی ِ بــــازی .:.

.:. نُخـــــــــــــــودی ِ بــــازی .:.

 

بعد از این همه مدتی که نبودم و حوصله هیچ وبلاگ و اینترنت و اونترنتی رو نداشتم امشب احساس کردم میل به اینترنت در خون من به طور کامل از بین رفته..بله..کسی که روزگاری تا طلوع آفتاب بیدار بود و چق و چوق میکوبید روی کیبورد و با یه جونوری تو جزایر گورا گورا چت میکرد و صد تا وبلاگ مینوشت و حذف میکرد و بیشتر وقتش رو سر خوندن چیزشعرای ملت و کامنت گذاشتن برای اونا میکرد حالا دیگه هیچ احساسی نسبت به این کارا نداره..فیس بوک رو هم که یه مدتی دیوانه وار مصرف میکرد و اگر به خونش نمیرسید خودشو میکوبید به دیوار و زمین رو چنگ مینداخت حالا حتی پسوردش رو هم فراموش کرده..

دنیام خیلی کوچیک شده..دیگه حتی خبرهای "بی بی سی" و "وی او ای" برام جذابیتی ندارند... روزها زودتر از اینکه به خودم بیام شب شده و شب هام با خیره شدن به سقف اتاق صبح میشه...زندگیم خلاصه شده در یک اسم وفامیل که مینویسم و بهش فکر میکنم.

فکر کن بعد از این همه سناریوهای درام باز عاشق شده باشم...اونم عاشق کسی که پارسال این موقع به طرز اغراق آمیزی مسخره اش میکردم و از همنشین و هم صحبت شدن باهاش مورمورم میشد!!! حالا برای دیدنش روزشماری میکنم..ساعت ها بهش خیره میشم و به این فکر میکنم که چرا وقتی بهم نزدیک میشه خون توی صورتم میجهه و دست و پام یخ میکنه اونم کسی که از هر خصیصه ای زمین تا کهکشون با ایده آلای ذهنیم فرق داره!

از پارسال تا حالا خیلی راحتتر تونستم از پسره پست قبلی دل بکَنَم...خودمم تو گذشت این یک سال با این همه روزها و اتفاقات جورواجوری که گذشت متوجه نبودم که روز به روز دارم بهش نزدیکتر و نزدیکتر میشم....خیلی ها از تغییر رفتارم بهم مشکوک شدن..از خودم با این همه ادعام خجالت میکشم..وقتی خیره میشه توی چشمام و اون لبخند دوست داشتنیشو تحویلم میده به تته پته می افتم...حس میکنم اعتماد به نفسم در حد یه خیار دریایی شده...!!!

تو این سن و سال از هیکلم خجالت نمیکشم..شدم عین دخترای پونزده شونزده ساله...ساده و مستعد برای یه عشق پر از هیجان!!!

باید اعتراف کنم که روزی میلیون ها بار حس میکنم دوستش دارم و دلم براش تنگ شده و بعدش بارها به خودم بگم دختر جون چند بار باید بهت بگم نمیشه...چند بار؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 1  توسط نُخـــودی  | 

 

گوشیش روی میز بود..خودش توی آشپزخونه زیتونایی که از شمال آورده بود رو میخورد..به هوای شونه کردن موهام از جام بلند شدم و یواشکی گوشیشو از روی میز برداشتم..همینطور که میرفتم سمت اتاقش دونه دونه اس ام اس هاشو چک میکردم رسیدم به اسم نیلوفر...ده بیست تا اس ام اس داده بود..یکیشو شانسی باز کردم..نوشته بود الان توی اتاقمم روی تخت دراز کشیدمو دارم با تو اس ام اس بازی میکنم..تا اومدم بقیه شو بخونم گوشی رو از تو دستم کشید بیرون.

رابطه مون خیلی مسخره ست نه؟پنج سال زمان زیادیه برای فکر کردن به اینکه به درد هم میخوریم یا نه..یا اینکه من نمیتونم مامان تو رو به عنوان مادر زن قبول کنم ( نمیدونم چه طور اون موقع ها که ناهار و شام خونه ما ولو بود و با مامان سیگار برگ میکشیدند به این جواب نرسیده بود ).

اون موقع هیچی نگفتم..انتظار داشت مثل قدیما بشینم و بپرسم این کیه و جارو جنجال راه بندازم یا اینکه شروع کنم به زرزر گریه کردن و خط و نشون کشیدن..اما نشد..هیچ کدوم این کارها ازم بر نیومد..به معنای واقعی کلمه بی غیرت شدم..فقط دلم سوخت ازینکه چرا دو روز پیش شماره تلفن اون پسره توی دویست و شیش مشکی رو نگرفتم و با خودم عهد بستم این دفعه حتی اگه پسر سی دی فروشه دم پمپ بنزین خیابون شریعتی هم بهم شماره داد قبول کنم.

از سکوت من نطقش باز میشه..شروع میکنه به ماست مالی.."آخه منم باید حق انتخاب داشته باشم"..لجم میگیره.."ببخشید پس من الان این وسط هویجم؟".."نه تو همیشه توی فکرمی.آخه دیوونه با تو کلی خاطره دارم"..با خودم فکر میکنم چرا من نباید حق انتخاب داشته باشم؟چند ماه دیگه بیست و چهار سالم تموم میشه...سال دیگه همون موقع یک ربع قرن از زندگیم گذشته و من هنوز دارم توی همین دایره میچرخم و میچرخم.

وقتی شروع کرد به گفتن دلایلش و اون نکته آخر و مهمی که بهش خیلی اعتقاد داره!! بی اختیار داد زدم میشه خفه شی؟کی بهت میگه بیا ازدواج کنیم؟کی خودشو آویزون کرده؟کیه که هی اس ام اس میده بیا دوباره مثل قبل بشیم؟کیه که کادو میخره..کیه که...!

هم عذاب وجدان داره هم نمیخواد قبول کنه..همینه که همه چیزو به بازی گرفته..هزار بار بهش گفتم برای من اون مسئله مهم نیست..خدا رو شکر علم به اندازه کافی پیشرفت کرده..پول زیادی هم خرجش نمیشه..تو سر سگ هم بزنی شوهر پیدا میشه..فقط فکر میکردم دوستت دارم و....پووووووف ولش کن..!

پ.ن:الان که دارم متنم رو دوباره خونی میکنم میبینم چه قدر دری وری نوشتم ولی عیب نداره..دوست دارم اینجا ثبت بشه..شاید چند وقت دیگه این وبلاگ هم مثل همه چیزهای دیگه از زندگی من آروم آروم بذاره و بره اونم برای همیشه..فقط منتظر یک معجزه ام!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 1  توسط نُخـــودی  |