بعد از این همه مدتی که نبودم و حوصله هیچ وبلاگ و اینترنت و اونترنتی رو نداشتم امشب احساس کردم میل به اینترنت در خون من به طور کامل از بین رفته..بله..کسی که روزگاری تا طلوع آفتاب بیدار بود و چق و چوق میکوبید روی کیبورد و با یه جونوری تو جزایر گورا گورا چت میکرد و صد تا وبلاگ مینوشت و حذف میکرد و بیشتر وقتش رو سر خوندن چیزشعرای ملت و کامنت گذاشتن برای اونا میکرد حالا دیگه هیچ احساسی نسبت به این کارا نداره..فیس بوک رو هم که یه مدتی دیوانه وار مصرف میکرد و اگر به خونش نمیرسید خودشو میکوبید به دیوار و زمین رو چنگ مینداخت حالا حتی پسوردش رو هم فراموش کرده..
دنیام خیلی کوچیک شده..دیگه حتی خبرهای "بی بی سی" و "وی او ای" برام جذابیتی ندارند... روزها زودتر از اینکه به خودم بیام شب شده و شب هام با خیره شدن به سقف اتاق صبح میشه...زندگیم خلاصه شده در یک اسم وفامیل که مینویسم و بهش فکر میکنم.
فکر کن بعد از این همه سناریوهای درام باز عاشق شده باشم...اونم عاشق کسی که پارسال این موقع به طرز اغراق آمیزی مسخره اش میکردم و از همنشین و هم صحبت شدن باهاش مورمورم میشد!!! حالا برای دیدنش روزشماری میکنم..ساعت ها بهش خیره میشم و به این فکر میکنم که چرا وقتی بهم نزدیک میشه خون توی صورتم میجهه و دست و پام یخ میکنه اونم کسی که از هر خصیصه ای زمین تا کهکشون با ایده آلای ذهنیم فرق داره!
از پارسال تا حالا خیلی راحتتر تونستم از پسره پست قبلی دل بکَنَم...خودمم تو گذشت این یک سال با این همه روزها و اتفاقات جورواجوری که گذشت متوجه نبودم که روز به روز دارم بهش نزدیکتر و نزدیکتر میشم....خیلی ها از تغییر رفتارم بهم مشکوک شدن..از خودم با این همه ادعام خجالت میکشم..وقتی خیره میشه توی چشمام و اون لبخند دوست داشتنیشو تحویلم میده به تته پته می افتم...حس میکنم اعتماد به نفسم در حد یه خیار دریایی شده...!!!
تو این سن و سال از هیکلم خجالت نمیکشم..شدم عین دخترای پونزده شونزده ساله...ساده و مستعد برای یه عشق پر از هیجان!!!
باید اعتراف کنم که روزی میلیون ها بار حس میکنم دوستش دارم و دلم براش تنگ شده و بعدش بارها به خودم بگم دختر جون چند بار باید بهت بگم نمیشه...چند بار؟؟؟؟؟؟؟