تبليغاتX
.:. نُخـــــــــــــــودی ِ بــــازی .:. - I'm Your Angel

.:. نُخـــــــــــــــودی ِ بــــازی .:.

 

خانوم ب بعد از اینکه فهمید آقای الف با خانوم ج دوست شده و خانوم ج برای اینکه زودتر به اهداف پلید خودش برسه برای آخر هفته آقای الف رو به ویلاش دعوت کرده یه خرده بهش برخورد و همون اصل اولیه که اگه منو دوست داشت همه تلاشش رو برای رسیدن به من میکرد اومد توی ذهنش و بلافاصله زیر لب گفت کون لقش و سعی کرد به کل از این دو موجود فاصله بگیره و بشینه از دور تماشا کنه ببینه آخرش چی میشه.

و دقیقا خانوم ج از زرنگی زیاد گور خودش رو با دستای خودش کند و از اونجایی که اصلا فکرش رو نمیکرد زیر آبش پیش آقای الف خرده شد.

یه شب که آقای الف خسته و دلشکسته اومده بود پیش خانوم ب و تا خرخره هم مستیده بود خانوم ب اول ته دلش قیری ویری رفت و تو دلش یک خنده شیطانی سر داد بعد رفت روبروی آقای الف نشست و در حالی که اصلا بهش نگاه نمیکرد سر خودش رو با یه چیزی گرم کرد البته نگاه های سنگین آقای الف رو روی خودش حس میکرد و سعی میکرد نفس هاش به شماره نیفته که تر بزنه به ماجرا.

آقای الف شروع کرد به صحبت کردن با خانوم ب و خانوم ب همچنان به بی محلی هاش ادامه داد تا اینکه دید آقای الف رفته توی فکر و حسابی دلش گرفته و همون جور داره پشت سر هم آه میکشه الان دیگه موقع عمل بود.

ب یه نگاهی گذرا به الف کرد جوری که برای چند ثانیه نگاهاشون تلاقی کنه بعد پا شد رفت توی بالکن و آقای الف هم دنبالش راه افتاد و خلاصه در اونجا شروع کردند به صحبت کردن و آقای الف کلی مسرور شد.

آقای الف منتظر یه چراغ سبز بود ولی ب نمیخواست اشتباه ج رو مرتکب بشه...پس به دیدارهای اتفاقی  ِ از قبل برنامه ریزی شده اکتفا کرده و هرازگاهی با آقای الف اختلاط میکنه .

اوم راستش یکبار هم کاملا رسمی برای دیدنش رفت به خونه اش.خلاصه اینکه روابط حسنه تا نابودی کامل دشمنان اسلام ادامه دارد ولی خانوم ب با دست میگیره با پا پس میزنه نافرم.

راستش رو بخواید من خودمم هنوز نفهمیدم ب چی از جون الف میخواد؟ حس رقابته؟ از الف خوشش میاد؟خودش آدم پستیه؟ به هر حال هر چی که هست الان وظیفه خودش میدونه که همینجوری با الف تا کنه تا ببینه بعدا تو چه جریانی می افته.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 20  توسط نُخـــودی  |