اما این استاد رسما رُس ما را کشیده است...حالا این را ول کن..آن یکی استاد که قاضی هم تشریف دارند سیصد صفحه ناقابل شرح ماده به ماده را گفته است بروید کونتان پاره ..بشینید بخوانید که بعد از تعطیلات حالتان را جا بیاورم..اصلا حالیشون نیست..من شخصا نه تونستم درست و حسابی درس بخونم نه تونستم از تعطیلاتم لذت ببرم نه تونستم بروم بیرون برای خودم خوش بگذرانم و نه حتی وبلاگ گردی یا اینترنت بازی کنم..هر کاری خواستم بکنم عذاب وجدان داشتم..پس فقط این تعطیلات رو خوابیدم تا درد و غم عذاب وجدان رو فراموش کنم!
راستش من هیچوقت به هیچکس نگفته بودم که تا دو سه سال اول تحصیلم از این رشته سر در نمی آوردم..دوستش نداشتم..روزی که خواستم انتخاب رشته کنم مامانم بالای سرم ایستاده بود و میگفت یا حقوق یا شوهر..مجبور شدم از آن انتخاب اول تا آن انتخاب آخر همه را حقوق بزنم...
دوست داشتم تاریخ بخونم...یا یک چیزی مرتبط با تاریخ مثل باستان شناسی..یادمه کلاس پنجم دبستان که بودم..توی اون زمان هایی که بچه ها کتاب تاریخ درسی رو با زور و اکراه میخوندند من راجع به تاریخ کشور فران سه مطالعه میکردم...اصلا سال اول دبیرستان که میخواستم انتخاب رشته کنم کلی خودم رو کتک زدم تا تونستم اجازه بگیرم ادبیات و علوم انسانی بخونم...اجازه نمیدادند که...استدلالشون هم این بود که چون تو معدلت فلانه حیفه بری علوم انسانی قاطی این بچه تنبلا...
راهنمایی که بودم شعر میگفتم..خیلی هم سعی میکردم قافیه بندی شعرم درست و حسابی باشد..توی اون سن یکی دو تا داستان کوتاه هم نوشتم...یک روز مادرم کتاب شعرم رو پیدا کرد و بعدها اون رو دستاویز کرد و مرتب من رو اذیت میکرد که معلومه سرت به شعر و شاعری گرمه و درس نمیخونی و فلان و فلان...!
آن قدر گفت و گفت که یک روز.. تمام دفاتر شعرم رو..تمام داستان ها و طراحی هایم رو بردم توی حیاط... ریختم توی باغچه و آتش زدم...خودم هم ایستادم و سوختنشون رو تماشا کردم..دیگر همان شد..هر وقت کتاب شعری دستم میرسد با دیوانگی پاره پاره اش میکنم و می اندازم دور...حافظ را فقط به خاطر فالش میخوانم و هیچ شاعری رو قبول ندارم و دوست هم ندارم...
طراحی هایم فقط شده است میکی موس و توییتی و سیلوستر و... که برای پسرخاله کوچولویم میکشم که رنگش کند...داستان های کوتاه رو مسخره بازی بیش نمیدونم ...با این حال هیچ وقت نگذاشتم مادرم عشقم به تاریخ رو بفهمه..نمیخواستم این یکی رو هم از دست بدم...به همین خاطر به خاطرش نجنگیدم..اون موقع که بالای سرم ایستاده بود..سرم رو بلند نکردم و داد بکشم که من دوست دارم تاریخ بخونم برام مهم نیست معدلم چنده و نفر چندم توی منطقه هستم..
به همین خاطر هیچ وقت عاشق رشته ام نشدم..با اینکه هر کسی من رو میبینه میگه دختر تو شخصیتت ساخته شده واسه وکالت..یه کار مردونه..از بس که زبون داری...مخ میزنی..از یه کاه کوه میسازی و یه دروغ رو تبدیل به حقیقت میکنی...تقدیر این بود که حقوق بخوانم...احتمالا بعدش هم کانون قبول شوم ..بعد برم وردست شوهرخاله و پول پارو کنم ..باز خدا رو شکر که شوهرخاله هست و دفتر داره و جزو بهترین وکلای ایرانه وگرنه با این بازار کاری باید لیسانسو میذاشتم رو تاقچه یه شوهر بیاد و بلکه لیسانسو بپسنده ( نه خودمو ) و برم خونه شوهر بسابمو بشورم و زرت و زرت بچه بزامو..شب به شب دم حاجی رو ببینمو جلوی فامیل حاجی چسی بیام که بععععله عروس حاج خانوم چیز غول رو شکونده و لیسانس حقوق با معدل دوازده گرفته :-))
چه قدر چرت و پرت گفتم...حالم خوب نیست این آهنگ چاوشی با مخم بازی کرده شدید..!
==================================
اضافه شده الان ساعت دوازده شب: خب من بالاخره عاشق شدم :-)) عاشق محسن چاوشی..فکر کن! خیلی هم جدی هستم از همین تریبون هم رسما ازش خواستگاری میکنم...دیگه چی میخواد؟ دختر به این خوشکلی..صدا قشنگی ...تحصیلات خوب...هات (نیشتو ببند)...خانواده داغون..مادر این ور بابا اون ور..داداشا اون طرف تر...فوتبال هم بلدم...غذاهام زیاد خوب نیست البته...بعدشم آشناهای کلفت زیاد داریم قول میدم براش مجوز درست کنم..دیگه اینکه مهریه هم نمیخوام چون اعتقادی به این چیزا ندارم..آهان راستی حکم و چهار برگ هم بلدم...پایه ی انواع خل بازی و دیوونه بازی میباشم شدید...اهل عشوه و ناز و طلا و جواهر و اینا نیستم...به چند زبان زنده و مرده دنیا آشنایی دارم...دیگه اینکه ساز هم بلدم بزنم البته ساز تخصصیم ساز مخالفه...بعد دیگه این که کلا خانواده مون یه خورده گردن کلفتند توی این پایتخت(اینو دوبار گفتم که حساسیت جریانو بفهمی)..خلاصه ضرر نمیکنی اگه بعله رو بدی...تازه من هنوز قیافشو ندیدما چشم بسته پسندیدمش...
