کامپیوترم به ملکوت اعلی پیوسته..هیچ مهندسو ادم اهل فنی دردش رو نمیفهمید...هفته پیش زنگ زدم به استوانه تا بیاد یه نگاهی بهش بیندازه...یادمه اون قدیما فقط استوانه بود که زبون این موجود زبون نفهم رو میفهمید...نشسته بودم به فکر کردن که شماره تلفن دستی اش رو به خاطر بیارم...هرچی فکر کردم فایده ای نداشت...یه یک ساعتی هم به فکر کردن و به یاد اوری شماره منزلشون گذشت...بالاخره از مامی خواستم دفترچه تلفنش رو زیر و رو کنه تا بلکه رد پایی ازش پیدا کنم
زنگ زدم خونه شون ..دو سه تا بوق خورد و مامانش گوشیو برداشت..اولش هول شدم و خودمو لعنت کردم که به خاطر یه کامپیوتر فکستنی مرتکب چه اشتباهی شدم اما دیگه راه برگشتی نبود..نفسم رو قورت دادمو با اعتماد به نفس سلام و احوال پرسی کردم وقتی اسمم رو پرسید و گفتم کی هستم برای چند لحظه جا خورد و سکوت کرد...از همه بدتر امتناعش از دادن شماره تلفن پسرش بود..من هم بی هیچ صحبتی خداحافظی کردم و گوشی رو گذاشتم..فردای اون روز تلفنم زنگ خورد..گوشیو که نگاه کردم دیدم شماره خوشتیپه
نمیخواستم گوشیو بردارم..وای که توی اون جیک ثانیه چه فکرهایی از توی ذهنم گذشتند و خودم رو برای یه گفتگوی نه چندان دوستانه آماده کردم...دکمه سبز رو که زدم و الو گفتم دیدم استوانه پشت خطه..ظاهرا زنگ زده بود خونه و شماره موبایلم رو از مامان گرفته بود...خودمو زدم به خنگی و گفتم این خط جدیدته؟ گفت نه خط خوشتیپ جونته (دقیقا همینجوری)..ازش خریدم...گفتم وا...حالا خط مگه قحطه رفتی مال اونو خریدی عقده ای؟
با لحنی پیروزمندانه گفت..نه قحط که نیست..ولی آخه میدونی..خوشتیپ از ایران رفت..داشت همه چیشو میفروخت منم دیدم خطش حیفه دست غریبه بیفته ازش خریدم...هنوز گیج و منگ کلمه رفت بودم..اونم مدام تکرار میکرد که آره دیگه اونم برای همیشه رفت و دلمون براش خیلی تنگ میشه...دیگه ادامه ندادم و صحبت رو عوض کردم
فردای اون روز با یه جعبه شیرینی اومد خونه مون تا کامپیوترمو ببینه..قد و هیکلن همون بود فقط موهای روی شقیقه اش سفید شده بود..نمیگم ازش متنفرم اما احساس خاصی هم بهش ندارم..احساسم بهش مثل احساسم به ناصر آقا بغال سر کوچمونه که هر روز باهاش سلام و علیک میکنم
کامپیوترم هم درست نشد..باید یه سری جدید بخرم فعلا هم نه پول دارم نه حوصله..نه دل و دماغ..وقتی که استوانه رفت..به خودم گفتم ای خوشتیپ عوضی چه قدر دوست داشتم یک روزی اون قدر شهامت پیدا میکردم که بی محابا به دور از هر غروری بگم که روزگاری عاشقانه میپرستیدمت...من از هیچ چیزی گله ندارم..عادت کرده ام که حسرت همه چیز رو بخورم و هیچ باشم...عادت کرده ام که همیشه دیر برسم..
متاسفانه استوانه به تماس هایش ادامه میدهد اما من بیشتر اوقات در کمال پررویی جوابش رو نمیدم...
بقیه روزهایم هم همان جور تخمی میگذرند...این وقایع اخیر هم تخمی ترشان کرده به حدی که از این دو هفته اخیر دانشگاه دو سه خط در میان حضور فیزیکی و مغزی داشته ام...الان هم که میبینید دو سه خطی زر زدم به خاطر اینست که دو سه روز پیش ای میلی در حد جوک به دستم رسید که شما در لاتاری گرین کارت امریکا برنده شدید و اینا...این زبون من بشکنه!! به مامانم گفتم جوک سیزده امسال اینست..این ها هم گیر دادند که نه..تو امسال شرکت کرده بودی و حتما برنده شدی..هرچی میگم بابا من شرکت کردم درست اما قسمت پول که رسید بقیه فرم رو پر نکردم..به خرجشان نمیره..مخلص کلام..الان خونه خاله اینا هستم ..میخواهند فردا صبح ته توی قضیه ای میل کذایی رو در بیارن..!
البته اگر من شانس داشتم........هییییییییییییییییییییی!
