<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>.:. نُخـــــــــــــــودی ِ بــــازی .:.</title>
<link>http://nokhode-ash.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 08 Nov 2009 12:45:12 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>ققنوص افغانی</title>
<link>http://nokhode-ash.blogfa.com/post-131.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز به اصرار یکی از دوستان رفتیم یه خونه ای نزدیکیای قیطریه...قرار بود به آقایی بیان که نقش و نگار کف دستمون رو ببینند و از لابلای اون نقش و نگارا آینده مون رو بهمون بگن...ما هم کل خونواده مادری رو جمع کردیم و بالاتفاق ۳ ماشین شدیم و رفتیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقاهه که از اتباع افغانستان بودند قرار بود ساعت ۳ بعد از ظهر خونه خانم میزبان باشند و با تمام وقت شناسی  دقیقا سر ساعت ۸ شب اونجا بودند...و ما واقعا شانس آوردیم که ایشون با آژانس اومده بودند وگرنه مجبور بودیم شب رو خونه خانم میزبان به صبح برسونیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه نوبت من شد و به فاصله چند سانتی متری ایشون نشستم...اسم خودم و مامانم رو پرسید و یه سری جمع و تفریق انجام داد و گفت تو متولد قوسی...از اونجا که من در امر فال و پیشگویی و دعانویسی و جادو جنبل ید طولانیی دارم و میدونستم قوس یعنی آذر گفتم بابا پدرت خوب ننه ات خوب...من رو ماه تولدم تعصب دارم...به جون خودم قوس نیستم...از اونم اصرار که نه با توجه به عددهایی که به دست آوردم تو متولد قوسی!!!!  :-ا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه گفت دستت رو بیار جلو...یه خورده دستمو مالید و منم عرق کرده بودم و عصبانیییی.. میخواستم بزنم فکش رو بیارم پایین...اما هی خودداری میکردم...گفت زود سرما میخوری!!!زود عصبانی میشی!!خیلی هم کینه ای هستی!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همین!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یعنی حناق بگیرم بیشتر از این بهم گفته باشه!!!حیف اون دو هزاری های خوشگل که ریختم تو جوب!!!بعدشم یه کاغذ درآورد و توش طرز تهیه یه معجون رو نوشت که موقع هایی که چراغ قرمزه بخورم تا پاهام سست نباشه :-)))&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه از کوره در رفتم و هر چی از دهنم دراومد (تو دلم) گفتم...گفتم فکر کردی با چهارتا خانوم خونه دار طرفی؟نخیر ببم جان ما از خانوم های تحصیلکرده سطح بالای مملکتیم...تازه یه عالمه هم کتاب خوندم...خودمم بلدم فال ورق بگیرم...خیلی **** و **** هستی!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و ساعت ده شب از خونه خانومه زدیم بیرون و من با معده ای دردناک از حرص و جوش و مامانم پر از ملامت و غر و نق...نشستیم تو ماشین...استارت زدم و توی اتوبان هی لایی کشیدم هی به این و اون کرم ریختم تا آروم شدم....اه باز اعصابم خورد شد...شِت!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: میدونم بی کلاسیه که تو وبلاگ این چیزا رو بگم...ولی من امروز با اون تیکه فیلم ققنوص که جی یون بین سیهون و جیونگ مین گیر کرده بود و هر کدوم از یه طرف دستشو گرفته بودند گریه کردم  :-ا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی با پسرخاله ام آهنگ تیتراژ پایانیشو که به زبان کره اییه هم حفظ کردیم :-ا&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 12:45:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nokhode-ash&amp;postid=131</comments>
<dc:creator>nokhode-ash</dc:creator>
<guid>http://nokhode-ash.blogfa.com/post-131.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>.....</title>
<link>http://nokhode-ash.blogfa.com/post-130.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و این منم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زنی تنها&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در آستانه ی فصلی سرد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در ابتدای درک هستی آلوده زمین&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و یاس ساده و غمناک آسمان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و ناتوانی این دستهای سیمانی.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 11:17:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nokhode-ash&amp;postid=130</comments>
<dc:creator>nokhode-ash</dc:creator>
<guid>http://nokhode-ash.blogfa.com/post-130.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عمله باکلاس</title>
<link>http://nokhode-ash.blogfa.com/post-129.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما که هنوز هیچ پُخ ِ خاصی نشدیم...نه به داره نه به باره...احتمالا هیچ پُخ ِ خاصی هم نمیشیم ها...ولی کهیر میزنم از بعضی رفتارای بعضی ها...برام از صدتا فحش بالاتنه و پایین تنه بدتره...برادر من خواهر من وکالت یعنی عملگی...اما عملگی از نوع باکلاس.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر هم احتمالا جوجه حقوق خونده ای تو فک و فامیلتون دارید اینقدر سوالات فضایی نکنین...این سوالات یا نشانه حماقتتونه یا زیرکی که در هر دو صورت هیچ جوابی نمیگیرید...یه دوستی هم داشتم پزشکی خونده بود این بیچاره میگفت هروقت فک و فامیل می آن خونه مون به جای اینکه بشینیم دو کلام اختلاط کنیم باید تا آخر شب همه شونو ویزیت کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نکنین...با لقب اینقدر آدم رو صدا نکنین...اینکه من چی خوندم و چی کاره ام به هیچکس ربطی نداره..دوست ندارم قبل از اسمم نه خانومی باشه نه لقبی...!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 21:08:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nokhode-ash&amp;postid=129</comments>
<dc:creator>nokhode-ash</dc:creator>
<guid>http://nokhode-ash.blogfa.com/post-129.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اع-د-ام</title>
<link>http://nokhode-ash.blogfa.com/post-128.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من یکی از طرفداران مجازات قصاص و اعدامم و اعتقاد دارم اینگونه مجازات ها منهای رجم (سنگ-سار) حد (تازیانه) و پرتاب مجرم داخل گونی از بالای کوه (که نوعی شکنجه و اعمال خلاف انسانیت است) برای جامعه انتقام جو...بیمار و احساساتی ما امری کاملا لازم است...از ابتدای تحصیلاتم اعتقاد راسخی به این مسئله داشتم و به عنوان یک لیسانسه حقوق که اکنون در حال آماده کردن خود برای آزمون کانون وکلاست از اندیشه خود پیروی میکنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی دلارا اعدام شد علی رغم نوشته ها و مرثیه های بسیار در موردش لحظه ای حتی لحظه ای ناراحت نشدم..سهیلا قدیری هم که متهم به کشتن نوزاد ۵ روزه اش با کارد میوه خوری بود چهارشنبه گذشته اعدام شد..راستش باز هم هیچ احساسی بهم دست نداد..فقط نسبت به حکم صادره از دادگاه علی رغم رضایت اولیای دم متعجب بودم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی...مرگ &lt;A href=&quot;http://mohegh.blogfa.com/post-201.aspx&quot; target=_blank&gt;بهنود&lt;/A&gt; آتشم زد..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هرچه &lt;A href=&quot;http://mohegh.blogfa.com/post-231.aspx&quot; target=_blank&gt;بیشتر و بشتر &lt;/A&gt;از او خواندم و جزییات رو کنار هم چیدم داغون تر شدم..باورت میشه هر شب قبل از خواب آن چهره معصوم جلوی نظرم می آید و از شدت ناراحتی برایش اشک میریزم؟نوزده مهر پایانی بود بر اعتقادات من و اینکه گاهی وقت ها بعضی از انسان ها چه ناعادلانه میمیرند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در واقع بهنود خفاش شب و بیجه نبود..پسربچه ای بود مثل تمام پسربچه های دنیا که مادر برایشان مظهر عشق و زیباییست..چرا باید تاوان یک اشتباه و درگیری بچه گانه یک طناب آبی رنگ و یک چهارپایه باشد؟چرا یک مادر دیگر به راحتی می تواند با یک لگد جوان دیگری را به دست اجل بدهد؟مگر بهنود مثل پسرش جوان نبود؟مگر او مادر نبود؟مگر او هم مظهر عشق و زیبایی نبود؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گلایه ای از قانون و مجریانش نیست..قبول دارم و دارند که خیلی از جاهای قانون ما میلنگد..چه خاص چه عام..و بسیاری از قضات زحمت بررسی و خواندن پرونده را به خود نمیدهند..با این حال ۶ بار به بهنود مهلت دادند تا رضایت اولیای دم را بگیرد..شاید اگر همان بار اول میکشتندش مرگ بهنود اینقدر دل همه را به درد نمی آورد..فکر کن ۶ بار درون خودت از طناب دار آویزان شوی..۶ بار درون خودت بمیری&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما اولیای دم فکر کردند که باید انتقام بگیرند و گرفتند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکر کن حقوق بشری وجود ندارد..حکومت و دادگاه و قانون را هم نادیده بگیر..میتوانی از کسی که جان عزیزترینت را گرفته ببخشی؟به عنوان یک خواهر..برادر..پدر و مادر!!! میتوانی جوانی را که به پایت افتاده و می گوید من مادر ندارم برایم مادری کن..به جوانی ام رحم کن..تا آخر عمر غلامی ات را میکنم ببخشی؟؟میتوانی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا وقتی خودم را درست نکنم..چه طور انتظار دارم قانون و سیستم قضایی کشورم درست باشد؟تا وقتی خودم رحم و بخشش ندارم قانون چگونه میتواند به جای من ببخشد؟مگر قانون و دادگاه و حکومت و سیستم قضایی ساخته دست خودم نیست؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهنود شجاعی رفت و پیغامش برایم این بود که قربانی فرهنگ انتقام جویی شد...&lt;A href=&quot;http://mohegh.blogfa.com/post-211.aspx&quot; target=_blank&gt;چند جوان دیگر&lt;/A&gt; مثل بهنود در انتظار رد شدن از راهروی سرد اجرای احکام هستند؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 05:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nokhode-ash&amp;postid=128</comments>
<dc:creator>nokhode-ash</dc:creator>
<guid>http://nokhode-ash.blogfa.com/post-128.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در بهار زندگی احساس پیری میکنم</title>
<link>http://nokhode-ash.blogfa.com/post-127.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از این همه مدتی که نبودم و حوصله هیچ وبلاگ و اینترنت و اونترنتی رو نداشتم امشب احساس کردم میل به اینترنت در خون من به طور کامل از بین رفته..بله..کسی که روزگاری تا طلوع آفتاب بیدار بود و چق و چوق میکوبید روی کیبورد و با یه جونوری تو جزایر گورا گورا چت میکرد و صد تا وبلاگ مینوشت و حذف میکرد و بیشتر وقتش رو سر خوندن چیزشعرای ملت و کامنت گذاشتن برای اونا میکرد حالا دیگه هیچ احساسی نسبت به این کارا نداره..فیس بوک رو هم که یه مدتی دیوانه وار مصرف میکرد و اگر به خونش نمیرسید خودشو میکوبید به دیوار و زمین رو چنگ مینداخت حالا حتی پسوردش رو هم فراموش کرده..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دنیام خیلی کوچیک شده..دیگه حتی خبرهای &quot;بی بی سی&quot; و &quot;وی او ای&quot; برام جذابیتی ندارند... روزها زودتر از اینکه به خودم بیام شب شده و شب هام با خیره شدن به سقف اتاق صبح میشه...زندگیم خلاصه شده در یک اسم وفامیل که مینویسم و بهش فکر میکنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکر کن بعد از این همه سناریوهای درام باز عاشق شده باشم...اونم عاشق کسی که پارسال این موقع به طرز اغراق آمیزی مسخره اش میکردم و از همنشین و هم صحبت شدن باهاش مورمورم میشد!!! حالا برای دیدنش روزشماری میکنم..ساعت ها بهش خیره میشم و به این فکر میکنم که چرا وقتی بهم نزدیک میشه خون توی صورتم میجهه و دست و پام یخ میکنه اونم کسی که از هر خصیصه ای زمین تا کهکشون با ایده آلای ذهنیم فرق داره!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از پارسال تا حالا خیلی راحتتر تونستم از پسره پست قبلی دل بکَنَم...خودمم تو گذشت این یک سال با این همه روزها و اتفاقات جورواجوری که گذشت متوجه نبودم که روز به روز دارم بهش نزدیکتر و نزدیکتر میشم....خیلی ها از تغییر رفتارم بهم مشکوک شدن..از خودم با این همه ادعام خجالت میکشم..وقتی خیره میشه توی چشمام و اون لبخند دوست داشتنیشو تحویلم میده به تته پته می افتم...حس میکنم اعتماد به نفسم در حد یه خیار دریایی شده...!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو این سن و سال از هیکلم خجالت نمیکشم..شدم عین دخترای پونزده شونزده ساله...ساده و مستعد برای یه عشق پر از هیجان!!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باید اعتراف کنم که روزی میلیون ها بار حس میکنم دوستش دارم و دلم براش تنگ شده و بعدش بارها به خودم بگم دختر جون چند بار باید بهت بگم نمیشه...چند بار؟؟؟؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 21:32:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nokhode-ash&amp;postid=127</comments>
<dc:creator>nokhode-ash</dc:creator>
<guid>http://nokhode-ash.blogfa.com/post-127.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>معجزه خاموش</title>
<link>http://nokhode-ash.blogfa.com/post-126.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گوشیش روی میز بود..خودش توی آشپزخونه زیتونایی که از شمال آورده بود رو میخورد..به هوای شونه کردن موهام از جام بلند شدم و یواشکی گوشیشو از روی میز برداشتم..همینطور که میرفتم سمت اتاقش دونه دونه اس ام اس هاشو چک میکردم رسیدم به اسم نیلوفر...ده بیست تا اس ام اس داده بود..یکیشو شانسی باز کردم..نوشته بود الان توی اتاقمم روی تخت دراز کشیدمو دارم با تو اس ام اس بازی میکنم..تا اومدم بقیه شو بخونم گوشی رو از تو دستم کشید بیرون.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رابطه مون خیلی مسخره ست نه؟پنج سال زمان زیادیه برای فکر کردن به اینکه به درد هم میخوریم یا نه..یا اینکه من نمیتونم مامان تو رو به عنوان مادر زن قبول کنم ( نمیدونم چه طور اون موقع ها که ناهار و شام خونه ما ولو بود و با مامان سیگار برگ میکشیدند به این جواب نرسیده بود ).&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون موقع هیچی نگفتم..انتظار داشت مثل قدیما بشینم و بپرسم این کیه و جارو جنجال راه بندازم یا اینکه شروع کنم به زرزر گریه کردن و خط و نشون کشیدن..اما نشد..هیچ کدوم این کارها ازم بر نیومد..به معنای واقعی کلمه بی غیرت شدم..فقط دلم سوخت ازینکه چرا دو روز پیش شماره تلفن اون پسره توی دویست و شیش مشکی رو نگرفتم و با خودم عهد بستم این دفعه حتی اگه پسر سی دی فروشه دم پمپ بنزین خیابون شریعتی هم بهم شماره داد قبول کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از سکوت من نطقش باز میشه..شروع میکنه به ماست مالی..&quot;آخه منم باید حق انتخاب داشته باشم&quot;..لجم میگیره..&quot;ببخشید پس من الان این وسط هویجم؟&quot;..&quot;نه تو همیشه توی فکرمی.آخه دیوونه با تو کلی خاطره دارم&quot;..با خودم فکر میکنم چرا من نباید حق انتخاب داشته باشم؟چند ماه دیگه بیست و چهار سالم تموم میشه...سال دیگه همون موقع یک ربع قرن از زندگیم گذشته و من هنوز دارم توی همین دایره میچرخم و میچرخم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی شروع کرد به گفتن دلایلش و اون نکته آخر و مهمی که بهش خیلی اعتقاد داره!! بی اختیار داد زدم میشه خفه شی؟کی بهت میگه بیا ازدواج کنیم؟کی خودشو آویزون کرده؟کیه که هی اس ام اس میده بیا دوباره مثل قبل بشیم؟کیه که کادو میخره..کیه که...!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هم عذاب وجدان داره هم نمیخواد قبول کنه..همینه که همه چیزو به بازی گرفته..هزار بار بهش گفتم برای من اون مسئله مهم نیست..خدا رو شکر علم به اندازه کافی پیشرفت کرده..پول زیادی هم خرجش نمیشه..تو سر سگ هم بزنی شوهر پیدا میشه..فقط فکر میکردم دوستت دارم و....پووووووف ولش کن..!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن:الان که دارم متنم رو دوباره خونی میکنم میبینم چه قدر دری وری نوشتم ولی عیب نداره..دوست دارم اینجا ثبت بشه..شاید چند وقت دیگه این وبلاگ هم مثل همه چیزهای دیگه از زندگی من آروم آروم بذاره و بره اونم برای همیشه..فقط منتظر یک معجزه ام!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Sep 2009 22:02:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nokhode-ash&amp;postid=126</comments>
<dc:creator>nokhode-ash</dc:creator>
<guid>http://nokhode-ash.blogfa.com/post-126.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لیسانس میسانس</title>
<link>http://nokhode-ash.blogfa.com/post-125.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بالاخره منم به کامیونیتی بزرگ لیسانسه های بیکار پیوستم...شش سال آزگار درس خوندن..خر زدن..پیچوندن..غیبتای موجه و غیر موجه..صبحای زمستون..خطی های رسالت پونک..خوابیدن تو نمازخونه..جزوه نوشتن تو سلف..سربالایی خیابون دانشگاه..کله کج کردن پیش استاد و چیزمالی..نمره گرفتن..شهریه ثابت..شهریه متغیر..بانک جلوی تیراژه..ساندویچای کاهو بدون کالباس بوفه..حراست..دروغای مصلحتی برای استاد..پیراشکی های پیتزای سر خیابون..حذف اضطراری..نمره صفر..نمره بیست..حذف پزشکی..ساختن کارنامه جعلی..ساختن گواهی پزشکی جعلی..همه تموم شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک هفته است درگیر کارای فارغ التحصیلی ام...تمام جون کندن توی این شش سال به کنار این عذاب یک هفته کنار...از همه باید امضا بگیری...خوشبختانه هه کارمندا هم موظف و متعهد!!! نشسته اند تا کارت رو انجام بدند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکر کنم از تنها کسی که نباید امضا گرفت آبدارچی دانشگاست..ولی جل القادر قدرت خدا اصلا آدم خسته نمیشه ها..یعنی با میل و رغبت عین قاطر تپ و توپ میره طبقه چهارم..از اونجا پاست میدن طبقه همکف...امضا میگیری میفرستنت طبقه سوم...نیم ساعت منتظر مسئول اونجا میمونی هیشکی نمیدونه یارو کجاست ولی همه قوت قلب میدن که هرجا باشه از دانشگاه نرفته بیرون..منتظر میمونی امضا رو میگیری همه میرن نماز!!!یک ساعت و ربع نماز میخونن تا بیان بالا!!! تا میای خودتو جمع و جور کنی تا امضای بعدی رو بگیری وقت اداری تمومه و میبینی هیچ کسی تو دانشگاه نمونده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی حداقلش اینه که میدونی اون مدرک موقته رو میگری و قاب میکنی میذاری رو طاقچه تا بگی منم دانشگاه رفتم..کلاه فارغ التحصیلی و فر دادن کلاه تو هوا هم پیشکشت!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Sep 2009 17:43:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nokhode-ash&amp;postid=125</comments>
<dc:creator>nokhode-ash</dc:creator>
<guid>http://nokhode-ash.blogfa.com/post-125.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://nokhode-ash.blogfa.com/post-124.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://teng2.wordpress.com/2009/08/28/%d9%86%d8%b2%d8%af%db%8c%da%a9%d8%aa%d8%b1%db%8c%d9%86-%da%86%d8%b1%d8%a7%d8%ba%db%8c-%da%a9%d9%87-%d9%85%db%8c-%d8%a8%db%8c%d9%86%d9%85-%d9%81%d8%b1%d8%b3%d8%ae-%d9%87%d8%a7-%d8%af%d9%88%d8%b1%d8%aa/&quot; target=_blank&gt;نزدیکترین چراغی که می بینم فرسخ ها دورتر هست&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 28 Aug 2009 21:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nokhode-ash&amp;postid=124</comments>
<dc:creator>nokhode-ash</dc:creator>
<guid>http://nokhode-ash.blogfa.com/post-124.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آتنا</title>
<link>http://nokhode-ash.blogfa.com/post-123.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آتنا یکی از چهل پنجاه کودک ساکن بهزیستی بود که فکر میکنم هیچ وقت چهره اش از یادم نمیرود...گمان میکنم نه یا ده سالش بود چشمان درشت و زیبایی داشت و نگاهی پر از حرف خفه شده در گلو...روزی که فاطمه را از بهزیستی آوردیم گریه میکرد و میگفت خوش به حالت که یکی رو داری که تو رو پیش خودش نگه داره...فقط تونستم بهش بگم خدا بزرگه...آدم ها با مشکلات قوی میشن و ازین حرفای قشنگ امیدوارانه!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آتنا هم ناخواسته قربانی خانواده بی لیاقتی شده بود...آتنا روی پیشانیش تا وسط ابروهایش جای بریدگی بود...آتنا از سه سالگی تریاک مصرف می کرده و یک سال بود معتاد به کراک شده بود...پدرش موقعی که می خواسته آتنا را به کسی بفروشد گرفته بودندش و دخترک بیچاره رو به بهزیستی منتقل کرده بودند...چند ماه بستری بوده تا بدنش سم زدایی شود و الان در قرنطینه ست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی این دو هفته گذشته زندگیم کنفیکون شده...کفش آل استارو ساعت سواچ و کیف گوچی برایم بی ارزشه وقتی بچه هایی رو میدیدم که بزرگترین آرزوشون خوردن پیتزا توی رستورانه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: امروز فاطمه و مادرم رفته بودند مدارک تحصیلی اش رو بگیرند تا یک مدرسه خوب توی همین تهرانپارس ثبت نامش کنیم..داشتم وسایلش رو جابجا میکردم که دفترچه خاطراتشو پیدا کردم...ده یازده صفحه بیشتر ننوشته بود اما همون چند صفحه اشکمو درآورد...اینکه یه بچه چرا باید این همه اتفاقات رنگارنگ ببینه برام قابل هضم نیست...دوستش دارم...بهش قول دادم توی این هفته یا هفته بعد ببرمش شمال...تا حالا دریا رو از نزدیک ندیده و همه اش میپرسه دریا از کجا تا کجاست؟؟!!! :-(&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 22 Aug 2009 18:44:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nokhode-ash&amp;postid=123</comments>
<dc:creator>nokhode-ash</dc:creator>
<guid>http://nokhode-ash.blogfa.com/post-123.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من خواهردار شده ام</title>
<link>http://nokhode-ash.blogfa.com/post-122.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دارم احساس عجیبی را امتحان میکنم...احساسی که توی این 23-24 ساله عمرم تجربه نکرده بودم.مادرش یکی از رتبه های برتر علوم تجربی در زمان خودش بود و به عنوان پرستار در یکی از بیمارستان های معروف کار میکرد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمیدونم چه طور شد که در یکی از همین شب های شیفت بیمارستان با یک دختر دیگری که اون هم پرستار بود آشنا شد و مهمونی های شبانه و به تبع زمان آن روزها برای کول بودن رفت سر منقل و بافور...بعد از دو سه سال آن قدر غرق این کار شده بود که از بیمارستان بیرون اومد و یه خونه اجاره کرد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پدربزرگم گفته بود هیچ کس حق ندارد با او رفت و آمد کنه...دو..سه سالی یکبار میدیدیمش...هرسال شکسته تر از قبل...از این مرد به اون مرد...به معنای واقعی کلمه هر روز توی باتلاق زندگی اش بیشتر و بیشتر فرو میرفت...تا اینکه یک روز آمد و گفت من باردارم و با فلانی قرار است ازدواج کنیم...هرچی گفتیم بچه را کورتاژ کند گوش نکرد...به دنیا آوردش...اسمش رو گذاشت فاطمه زهرا...هرازگاهی به خاطر دخترک معصوم سری بهشان میزدیم و مایحتاج دختر را تامین میکردیم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تا اینکه سه سال پیش پدرش بر اثر تزریق بیش از حد سنگ کوب کرد و مرد...دو سه روزی جسدش در خانه می ماند تا دولت می آید و جمعش میکند (فکر کنید توی این دو سه شب مادر و دختر کنار جسد میخوابیدند و غذا میخوردند )&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مرگ شوهرش هم برایش درس عبرت نشد و ما کلا ارتباطمون رو باهاش قطع کردیم...تا اینکه خبر دادند دخترک در بهزیستی است و مادرش توی زندان...رفتیم قرنطینه بهزیستی توی خیابان جمهوری...موهایش رو به زور کوتاه کرده بودند و نمیگذاشتند برای سال جدید به مدرسه برود...اون قدر گریه کرده بود که هاله ای سیاه دور چشمانش رو گرفته بود...از طرفی به علت بی توجهی به سلامتیش و تغذیه نامناسب لثه اش عفونت شدید کرده بود و خون ریزی میکرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همان روز تصمیمم رو گرفتم و با مادرم در میان گذاشتم...فردایش به اتفاق مادرم رفتیم و سرپرستی اش رو به عهده گرفتیم..حالا خواهردار شده ام...حس مسئولیتی سنگین دارم...احساس میکنم زیر ذره بینش هستم و هر رفتار نادرستی حتی لفظی توی ذهنش ثبت میشود...من خواهردار شده ام!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 21 Aug 2009 11:26:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nokhode-ash&amp;postid=122</comments>
<dc:creator>nokhode-ash</dc:creator>
<guid>http://nokhode-ash.blogfa.com/post-122.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
