<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>.:نخودی ِ بازی:.</title>
<link>http://nokhode-ash.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 19 Jul 2008 13:27:48 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>بلوتوث شرعی</title>
<link>http://nokhode-ash.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;مجری : برنامه امروز در رابطه با مولتی مدیا و کارکردهای آن در جامعه مدرن و احکام شرعی آن میباشد ...مهمان ویژه ای داریم حجت الاسلام والمسلمین حاج گوشکوب ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;همکارانم یه تکه کوچک مصاحبه آماده کردند میریم میبینیم و برمیگریم&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;یه آهنگ پخش میشه و یه میکروفون دست یه آدم علاف که نحوه سوال پرسیدنش مثل بازجوها میمونه..!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; سوالات : شما با تلفن همراهتون بیشتر پیامک! میدید یا زنگ میزنید؟ آیا از بلوتوث استفاده میکنید؟ در چه مواردی؟ گوشی شما آیا مارک داره؟ براتون خیلی مهمه که گوشیتون مدل جدید باشه؟ ملت هم با ترس و لرز جواب میدن .. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;دوربین میره سمت یه پسره ازون تریپ خفنا..میپرسه شما معمولا چه چیزی رو بلوتوث میکنید..میگه مداحی خودشم بلافاصله خنده اش میگیره..&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;میپرسه کجاها معمولا و به چه کسانی بلوتوث میکنید؟ پسره جواب میده تو مترو..به شخص خاصی هم نیست..هر کس که دریافت کنه..! نیشش هم بدفرم بازه..! &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;دوباره میپرسه آیا بلوتوث هم دریافت میکنید؟ میگه بعله..میگه میشه بپرسم معمولا چه چیزی دریافت میکنید؟ با خنده میگه چیزایی که خانوادگی باشه...! میپرسه عکس و فیلم هم میگیرید؟ با خنده جواب میده عکس که اصلن نمیگیرم..فقط مداحی یا فیلمی از صحنه تصادف یا جاهای زیارتی میگیرم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;من با دهن باز دارم برنامه رو نگاه میکنم و سعی میکنم هندونه روبچپونم تو دهنم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;دوباره یه آهنگ پخش میشه و دوربین میره رو صورت حاج آقا...حاج آقا با یه خنده ملیحانه از نوع خاتمی وار میگه در احکام هست !!! که بلوتوث هیچ منعی نداره اما باید ببینیم که اصل اون چیزی که میخوان بفرستن چیه ؟ &lt;STRONG&gt;(&lt;/STRONG&gt; خیلیه ها...همینه که میگن در اسلام همه چی پیش بینی شده...فکر کن پیامبر وسعت نظرش چه قددددررر بوده که در رابطه با بلوتوث هم اون زمان فکر کرده و به صورت مخفی در احکام آورده فقط مجتهدین باید این احکام رو استخراج میکردند...جل الخالق..همینه که میگن اسلام &lt;STRONG&gt;اِند&lt;/STRONG&gt; دین هاست همینه که میگن پر از رمز و رازه که دانشمندان غربی تازه دارند بهش دست پیدا میکنند&lt;STRONG&gt; )&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;مجری هم سرتا پا گوشه و گاها با حرکت سر حرف های حاج آقا رو تایید میکنه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;حاج آقا : اولا اینکه نباید یک پسر به یک دختر بلوتوث بدهد!! و همچنین برعکس! این اشکال شرعی دارد و حرام است!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;( به جان خودم دقیقا همینو گفت که من از شدت خنده هندونه پرید تو گلوم و داشتم جان به جان آفرین تسلیم میکردم)&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;ولی اگر از محارم باشد اشکالی ندارد..&lt;STRONG&gt;(&lt;/STRONG&gt; خب دوستان زین پس به غیر از بقیه مواردی که میدانید برای بلوتوث دادن هم باید صیغه محرمیت جاری شود و به محض اتمام مدت صیغه یا بذل مدت حتما باید عده سه ماه نگه داشته شود و سپس برای بلوتوث دیگر اقدام شود بدیهی است اگر کسی در حین عده با کسی بلوتوث بازی نماید در حکم زنا است و باید مجازات شود &lt;STRONG&gt;)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;حاج آقا در ادامه میگه خب پس به این صورت بلوتوث بازی پسر با پسر و دختر با دختر و محارم با هم اشکالی ندارد..در درجه دوم باید ببینیم اصل موضوع بلوتوث چیست؟ اگر عکس های مبت.ذل..تیکه فیلم های مس.تحجن ...آهنگ های شاد!! و تند!! باشد حرام است ( دقیقا گفت حرام است ) اما اگر نوحه یا مولودی باشد و عکس و فیلم طبیعت باشد مشکلی ندارد و جایز است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;در اینجا یه دختری تماس میگیره و میپرسه ببخشید حاج آقا جمع آوری و نگه داری پوستر!!! ائمه و امامان در اتاق خواب اشکالی دارد؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;حاج آقا دوباره لبخند ملیحی میزند و میگه این عکس ها واقعی نیستند..و اصلن گناه دارد که شما قیافه ای رو نسبت دهید به ائمه معصومین و پیامبر و امامان..شما سعی کنید سیره آن ها رو در دل خودتون..رفتارشون رو در ذهنتون و روش زندگیشون رو در زندگیتون به کار ببندید نه عکس های واهی که به آن ها نسبت میدهند رو در اتاقتون نگه دارید...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;برنامه نمیدونم چی چی ساعت یک ظهر اینا شبکه سوم سیما همین امروز!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;---------------------------------------------------------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پ.ن : &lt;STRONG&gt;رویای زندگیت را مبین رویایت را زندگی کن&lt;/STRONG&gt; ... مرسی فاطمه جون که اینو دیشب اس ام اس دادی..حسابی شارژ کرد منو الان فول باطری شدم&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پ.ن ۲ : یک سال دیگر تا شمارش معکوس برای &lt;STRONG&gt;رهایی&lt;/STRONG&gt; باقیست...کی تموم میشه؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Jul 2008 13:27:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nokhode-ash&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>nokhode-ash</dc:creator>
<guid>http://nokhode-ash.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ویروس موذی</title>
<link>http://nokhode-ash.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;یک عادت بدی که دارم اینه که هر وقت مریض میشم تا وقتی تموم راه های سنتی و گیاهی رو امتحان نکردم سراغ دکتر و قرص و کپسول و آمپول نمیرم..شاید به خاطر اینه که به دکترا زیاد اعتقاد ندارم مخصوصا دکترای وطن گلو بلبلم که هزاران بار دیدم چه قددددددرررر به فکر بیمار هستند...یا خیلی هاشون اونقدر اطلاعات دارن که از یه بیماری کوچیک یه بیماری ناشناخته میسازن یا اون قدر نفهمن که اصلن توان تشخیص یه بیماری ساده رو ندارن...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;نمونه اش باباجون خودم که چند سال پیش به خاطر اطلاعات کاااافی و رسیدگی پزشکان عزیز بیمارستان (اسم نمیبرم فقط بدونید یکی از بهترین و سرشناس ترین بیمارستاناست) رفت زیر خروارها خاک...یا همین دو سال پیش یکی از بچه های روانشناسیمون که باز به خاطر عدم توجه پزشکان حاذق ! در سن نوزده سالگی به خاطر یه عفونت سرماخوردگی مرد...!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اصلن چرا راه دور بریم؟ فکر کنم هرکسی حداقل یه نمونه ازین قصور و بی توجهی های دکترین و ایضن پرستارای گرامی رو دیده حالا تو یکی منجر به مرگ شده تو یکی دیگه نه! خوشبختانه ق.و.ا.ن.ی.ن هم اون قدر جامع هستند که میشه جریان رو بهش سپرد...البته حدیثی هست که میگه میتونید به حضرت عباس و دو دست بریده ابوالفلض هم بسپرید..!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;هر کسی هم بیاد بگه به همه تعمیم نده و فلان با پشت دست میزنم تو دهنش...چون به اعتقاد من همه دانشجوهای پزشکی ما اول از همه عاشق اسم خانوم دکتر آقا دکتر و لباس سفید هستند تا شغل و کمک به مردم..مثل دانشجوهای حقوق که اول عاشق درآمدش هستند تا حمایت از حق ! &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;چه قدر فلسفه بافی کردم که بگم یه دونه ازین ویروس موذی ها گرفته بودم...ازینایی که گلاب به روتون آدم اینقدر اسهال و استفراغ میکنه تا اثری از مایعات توی بدنش نمیمونه و دراز کش باید جلوی دستشویی بیفته! از همونایی که انگار یه چیزی افتاده تو معده ات و مشت میکوبه به دیواره های معده ات البته گاهی اوقات هم یه نیشگونی میگیره که دادت میرسه به آسمون هفتم...و صداهای قرژ قرژ از خودش در میاره! &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;هرچی دوست و آشنا گفتن بچه بیا برو بیمارستان نرفتم..و همچنان لجباز و خیره سه روز با این بیماری جنگیدم و آخر سر شکست خوردم و همان طور که رو به قبله دراز کشیده بودم و در حال فکر که بعد از مرگم دارایی هایم از جمله ساعت..کتاب ها..ام پی تری پلیر..بدلیجات و موبایلم رو برای کی به ارث بگذارم یه دفعه مثل این کارتونا لامپی بالای سرم روشن شد و رفتم یه کاسه ماست برداشتم و یک عدد سیر خام درونش رنده کردم و یه کمی نمک اضافه کردم و قاشق قاشق خورم..به جدم قسم بعد از نیم ساعت نه تنها استفراغ های پیاپی از بین رفت بلکه اسهال هم قطع شد...فقط یه خورده دل درد باقی موند و بی حالی و ضعف بیماری... فرداش هم که امروز ظهر باشه دوباره این کار رو تکرار کردم و یه کاسه ماست دیگه با اون محتویات خوردم و الان سالم و سرحال و خوشبو دارم این پست رو تایپ میکنم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;خلاصه هر کی ماچ میخواد دستش بالا :- ))&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Thu, 17 Jul 2008 17:10:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nokhode-ash&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>nokhode-ash</dc:creator>
<guid>http://nokhode-ash.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ما حقو...قی ها</title>
<link>http://nokhode-ash.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;مدیر گروه ما چند وقتیه یه وبلاگ زده که توش در مورد مسائل حقوقی مینویسه...امروز رفتم ببینم چه خبره..دیدم یه چیزی حدود ۴۰ تا کامنت داره که بچه ها به اسم های مستعار اومدند و کامنتای خنده داری گذاشتند...کاش میشد آدرس وبلاگ رو میدادم خودتون برید و فیض ببرید&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;یکی نوشته بود : سلام استاد گرامی&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ما از استرس مردیم کی برگه ها صحیح میشه ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;استاد جواب داده بود : سلام دانشجوی محترم&lt;BR&gt;لطفاَبرای دیدن وملاحظه نمره به سایت دانشگاه مراجعه نمایید.امید وارم با دیدن نمره استرس شما تبدیل به آرامش شود. همیشه موفق باشید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;دانشجوی مزبور دوباره اومده بود و یه کامنت گذاشته بود با این مضمون :سلام&lt;BR&gt;استاد با این نمره هایی که دادید استرس ما که بر طرف نشد هیچ تبدیل به سکته از نوع قلبی شد بنده الان در بیمارستان بستری هستم&lt;BR&gt;برای ما دعا بفرمایید&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;پشت بندش یه خودشیرین اومده بود گفته بود :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;برای دوست همکلاسیمان دلگیر&quot;دست به دعا برداریم.هرچند احتمالاَ دربیمارستانی مجلل ومجهز بستریه که درحالته سکته قلبی برای استاد پیام فرستاده؟؟همان بیمارستانهایی که دستی در غیب دارند وبرخی از مردگان را به سرزمین نجات یافته گان بر می گردانند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;بعد یکی ازین چیز مال ها اومده بود گفته بود :با سلام&lt;BR&gt;آقای دکتر از زحماتی که برای ما در طول ترم کذشته کشیدید سپاسگزارم و صد البته اسم و فامیل رو کامل همراه با آدرس وبلاگش گذاشته بود..رفتم توی وبلاگش چیز خاصی نداشت برداشته بود کتابای امامی رو دیکته کرده بود رو وبلاگ!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;از لینک های بغل وبلاگش دو تا از وبلاگای استادای دیگه رو پیدا کردم و با بسم الله رفتم داخل ( آخه ایشون تحصیلکرده &quot;حوض عملیه&quot; است ) و یکی از با دیسیپلین ترین اساتیده که اصلن شوخی بردار نیست..رفتم تو کامنتدونی یکی به نام پریسا کامنت گذاشته بود :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;سلام وب خوشگل و فشنگی داری به کلبه ما هم سر بزن{گل}{قلب}&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;دومی هم یه نفر به نام نیلوفر اومده بود نوشته بود : سلام عزیزم&lt;BR&gt;چه وب زیبایی داری&lt;BR&gt;از خوندن مطابلت لذت برم &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;به منم حتما سر بزن&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از دینت خوشحال میشم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ممنون&lt;BR&gt;بای&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;یعنی از خوندن این دو تا کامنت ولو شدم رو کیبورد..تصور قیافه جدی و خشک استاد و این کامنتای بی ناموسی که از دو نامحرم همراه با بوس و قلب هم گذاشته شده بود اشک خنده رو بر گونه هایم جاری ساخت!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;حالا مطالب وبلاگ چیه همه اش راجع به ازدو..اج مو..قت و کنترل نیازهای جن..سی میباشد نقطه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;دوباره برگشتم به وبلاگ مدیر گروه و کامنتدونی پست قبلیشو نگاه کردم از خنده دیگه داشتم میترکیدم..هرکی دوست داره بقیه کامنتا رو که من کپی میکنم بخونه رو اامه مطلب کلیک کنه یعنی فقط نگاه کنید به اسمای کامنت گذار ها خداییش دیوونه تر از دانشجوهای حق.وق پیدا نمیشه!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Jul 2008 19:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nokhode-ash&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>nokhode-ash</dc:creator>
<guid>http://nokhode-ash.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ne oldu da biz bu duruma geldik </title>
<link>http://nokhode-ash.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میدونی دلم نمیخواست دیگه بیام و اینجا چیزی بنویسم..حقا که یه بهمنی اصیل هستم یعنی حذب باد...یعنی آدمی دمدمی مزاج...چیزی که الان ذهن منو به خودش معطوف میکنه فردا به اندازه آشغال های سر کوچه هم توجهم رو جلب نمیکنه...خیلی بابت این اخلاقم برای خودم متاسفم..اگر این وبلاگم رو هم بخوام حذف کنم میدونی یعنی چی؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یعنی شیشمین وبلاگی میشه که هی نوشتمو نوشتم بعد آتیشش زدم..یعنی  من بی ثبات ترین آدم روی کره خاکیم..اما نمیدونم چرا دستم روی دکمه حذف نمیلغزه..چرا نمیتونم بماند..شاید چون مطمئنم دوباره فوق فوقش سه چهار ماه دیگه هوس وبلاگ نویسی میاد سراغم..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زندگیم مثل یک خط صاف و ممتد بدون کوچکترین لرزشی میگذره...هر روز شاید حدود ۲۰ الی ۳۰ وبلاگ رو سر میزنم و میخونم...برام جالبه که هر کسی بالاخره یه حرفی واسه گفتن داره..حتی اونایی که از بچه شون مینویسن یا اونایی که از جنین توی شیکمشون یا مراسم عروسیشون مینویسن...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما من!!! هیچی برای گفتن ندارم جز گذشته ها که الان تقریبا خیلی هایش هم دیگر درست و حسابی به یادم نمیاد...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Jul 2008 13:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nokhode-ash&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>nokhode-ash</dc:creator>
<guid>http://nokhode-ash.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تعطیلات نخودی چگونه گذشت</title>
<link>http://nokhode-ash.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P&gt;از دوشنبه هفته پیش به محض اینکه امتحانام تموم شد عین بند تنبون ول شدم خونه خالم اینا...مردم از بس با این پارسا پلی استیشن بازی کردم..مردم از دست این اسپایدر من و سوپرمن و انواع و اقسام &quot;من ها &quot;...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخر سر با هزارتا فیلم و داستان یه بلایی سر این پلی استیشن در آوردیم و گفتیم که خراب شده و باید ببریمش تعمیرگاه...حالا از اون روز تا حالا کیسه این آدمک کوچولوی پاور رنجر و آقای فور رو میاره میریزه وسط که یالا بیا بازی و منم همونجوری که دراز کشیدم یکیشونو برمیدارم و صدای کیش و ویش در میارم که یعنی داریم جنگ میکنیم و هزار تا دری وری دیگه از خودم در میارمو اونم هی غش و ریسه میره...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه بازی از خودم اختراع کردم به نام &quot;بوس بوس بازی&quot; و فقط با پارسا این بازی رو انجام میدم..طریقه بازی هم اینطوریه که از دور میدوه سمت من منم میگیرمش تو بغلم اینقدر فشارش میدم اینقدر میچلونمش تا ریغش درمیاد..بعد شروع میکنم به بوس کردنش..اونم هی تقلا میکنه که از تو چنگم در بیاد..تو همین حین اینقدر قلقلکش میدم تا کلی انرژیش خالی بشه ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزا خیلی دلم برای یه مسافرت کوچولو لک زده...یاد سه چهار سال پیش میفتم که با بر و بچز یه تریپ رفتیم بابلسر و چه قدر خوش گذشت..قلیون و دریا کنار و شماره گرفتن از پسرایی که بعد از برگشت با هیچ کدومشون تماسی برقرار نشد...واقعا حیف الان دیگه نه دوستای اون روز مونده نه دل و دماغی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی راه برگشت که از جاده چالوس هم میومدیم اون قدر جینگولک بازی در آوردیم از خودمون که نفهمیدیم چه طوری رسیدیم تهران..یه اهنگی هم اون موقع ها مد شده بود یه مرده هی میگفت هندز آپ این دی ایر...دوپس دوپس..دوپس دوپس...یعنی واقعا خدا رحم کرد تو دره مره ای چیزی نیفتادیم با اون همه چیزکلک بازی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی دقت کردین آدم تا وقتی توی مسافرته هایپره اما به محضی که میرسه تهران سر کوچه خونه شون یه حالت رخوت و کسالت به آدم دست میده..یه جوری که انگار هرچی استراحت کنه خستگیش برطرف نمیشه..در صورتی که مثلا تا خیابون بالایی یه همچین حسیو نداشته! خلاصه اینکه هرکی میره مسافرت جای نخودی رو هم خالی کنه که بدجور هوس شمال زده به سرش ..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته پیشنهاد یه مسافرت کیش بهم شده اما کیش اونم تو این فصل واقعا مکافاته..در ضمن به نظر من کیش فقط برای برنزه کردن خوبه منم که اصلا از برنزه شدن خوشم نمیاد و با همین پوست شیت ام کلی حال میکنم تلفیق این پوست با موهای روشن و نازکم یه چهره خاص بهم داده که اصلا شرقی نیست ! و خیلی راضیم! تعطیلات تابستون من تا آخر همین هفته ست چون از هفته بعد ترم تابستونی هم شروع میشه و رسما خونه نشین میشم.اما واقعا خوش به حال کسایی که میرن شمال یا ترکیه! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 464px; HEIGHT: 417px&quot; height=448 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://unitresorts.com/images/home/mainPic2.jpg&quot; width=465 align=baseline border=0&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 465px; HEIGHT: 323px&quot; height=383 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://m-emdadi.persiangig.ir/image/babolsar_04.jpg&quot; width=476 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Jun 2008 17:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nokhode-ash&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>nokhode-ash</dc:creator>
<guid>http://nokhode-ash.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>360</title>
<link>http://nokhode-ash.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>  
&lt;P align=right&gt;شب و روز کارم شده است گشتن توی صفحه 360 ات .. و حسادت به دخترانی که توی صفحه ات هستند و توی صفحه شان هستی درحالی که من حتی از صفحه ذهنت هم پاک شده ام...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پ.ن : یادم باشد اگر روزی به جایی رسیدم اولین برنامه کاریم انهدام این صفحه مستهجن باشد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توضیح واضحات : جایی مساویست با مقامی !&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Jun 2008 13:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nokhode-ash&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>nokhode-ash</dc:creator>
<guid>http://nokhode-ash.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سی هزار تومن </title>
<link>http://nokhode-ash.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;حدودا ده صبحه و من دارم خیابون انقلاب رو به سمت چهارراه ولیعصر پیاده میرم..اونقدر هوا گرمه که فکر میکنم خورشید داره هر لحظه نزدیک و نزدیکتر میشه...قدم هایم رو تندتر میکنم که زودتر به مقصدم برسم و امانتی رو بگیرم...با هر قدمم یک قطره عرق از پشتم به سمت پایین سرازیر میشه و قلقلکم میده...با هر سرازیر شدن یک قطره عرق یک فحش نثار همه چیز و همه کس میکنم....&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بند سوتی ینم رفته بالا و رسیده به گردنم و با خیسی بدنم سفت سفت چسبیده و من احساس خوبی ندارم...از خیسی شلوارم و قدم هایی که برمیدارم چندشم میشه اما مجبورم این یه تیکه راه رو پیاده برم..بالاخره میرسم به پاساژ مزبور و پله ها رو میرم بالا..به پاگرد اول که میرسم اول یه نگاه میکنم به بالا بعد یه نگاهی می اندازم به پایین تا مطمئن بشم کسی گذرش به اون طبقه نمیخوره.. مانتویم رو میدم بالا تا هم بند سوتی رو بکشم پایین هم شلوار رسیده به زانوهام رو بکشم بالا...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;یکهو مردک با سیگار روشن که دارد کام عمیقی از آن میگیرد توی پاگرد ظاهر میشه و با دیدن آن صحنه دلهره آور چشماش که از پک سیگار تنگ شده ناخود آگاه گشاد میشه..دیگه کار از کار گذشته..خودم رو به کوچه علی چپ میزنم و کارم رو تمام میکنم و با اعتماد به نفس از جلوی مردک میگذرم..میخوام وارد اتاق بشم که با صدای بلند میگه با کی کار دارین خانوم؟ میگم با آقای ایکس..اومدم ترجمه ام رو بگیرم...میگه قرار بوده کی آماده شه؟ میگم خیلی وقت پیش...میگه وایسا همینجا تا من سیگارم تموم بشه بعد بریم تو ببینم چی میگی..! &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;از شدت گرما و پرروگی مردک اعصابم خورد شده..میگم نمیشه من برم داخل زیر کولرتون بشینم یه خستگی در کنم در حین سیگار کشیدن شما بعد شما بیای تو ببینی من چی میگم...اما انگار کره و صدای منو نمیشنوه...کله اش رو از توی راه پله ها انداخته پایین منتظر کسیه انگار...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;یکهو سیگارو میچسبونه به دیوار و عین جن زده ها میپره تو اتاق...در عرض سه سوت آقای ایکس میاد بالا و منو با حال زار دم در میبینه...میگه اوا خانوم چرا اینجا وایسادید..توی دهنم میاد که زیر آب مردک رو بزنم و یه دعوایی بیندازم وسط و گورم رو گم کنم..اما نمیدونم چرا قیافه ملتمسانه مردک منصرفم میکنه..سی هزار تومن ناقابل رو بابت ده یازده صفحه ترجمه ازم میگیره و دائم تعریف میکنه که تو این تهرون هیششششکی مث ما نمیتونه ترجمه کنه و غیره &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;میام پایین و سریع یه تاکسی میگیرم تا برگردم خونه...تاکسی که نیست ازین پیکان زهوار در رفته هاست که هر آن فکر میکنی در حال از هم پاشیده شدنه! راننده یه مرد حدودا پنجاه شصت ساله ست که هر چند ثانیه یه بار با یه دستمال یزدی عرق صورتشو خشک میکنه و به خاطر نور آفتاب اونقدر چشماش رو تنگ کرده که شک دارم بتونه جلویش رو به خوبی ببینه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;از جلوی در دانشگاه تهران که رد میشیم یه بغض میکنه و رو به من میگه دخترم دانشجوی دانشگاه تهرانه...کامپیوتر میخونه...تومور مغزی داره...یه بار جراحیش کردیم..دوباره تومورش در اومده..میگن ازین بدخیماست...هر چی جراحی کنی بازم در میاد...الان تو خونه داره درد میکشه...رفتم در خونه داداشم سی هزار تومن ازش قرض بگیرم برم دارو بخرم واسش درد نکشه...داداشم درو روم باز نکرد...دیدمش از پشت پنجره داره نگام میکنه ها...اما هر چی در زدم درو باز نکرد! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نگاه میکنم به پوشه ترجمه توی دستم که سی تومن بابتش دادم و نگاه میکنم به چهره پیرمرد که چشماش از داغی آفتاب یا شایدم بغض توی گلوش قرمز شده..! دلم میگیره..! از ماشین پیاده میشم و خیره میشم به پیرمرد با اون ماشین قراضه اش که جلوی پای هر مسافری ترمز میکنه و فکر میکنم یعنی میتونه تا شب سی هزار تومن رو در بیاره؟&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Jun 2008 21:33:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nokhode-ash&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>nokhode-ash</dc:creator>
<guid>http://nokhode-ash.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لطفا آن مطلب را بخوان</title>
<link>http://nokhode-ash.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;به سلامتی اولین امتحان و در عین حال پراسترس زا ترین درس ممکن در طول تاریخ بشر رو امروز دادم رفت...این استاد عزیز ما با اون چشمای هیزش یک امتحانی گرفته بود کره...یعنی حیفه اون همه استرسی که من داشتم و تا خود صبح دقیقا با موبایلم بازی میکردم (چون خوابم نمیبرد و حوصله خوندن رو هم نداشتم) حیفه اون همه حاشیه نویسی که با ترس و لرز توی کتاب قانونم نوشتم...حیفه اون همه تقلا برای تقلب کردن و وعده های شنیع به هم کلاسی ها برای گرفتن تقلب...فکر کنم معادلات و قوانین بازی گل یا پوچ سخت تر از امتحان امروز ما بود! نا شکری نمیکنم...این همه انرژی مثبت الان من نتیجه لطف استاد عزیز است که بینهایت ما را مشعوف نمودند و باعث شدند امروز مراسم عروسی مفصلی در ماتحتمان برگزار شود!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بقیه امتحانات همچین یک مقدار کشکی میباشند به غیر از دو درس که تا امروز فکر میکردم میشود با تقلبی چیزی گذراند..راستش را بخواهید یکی ازین پسرهای بی تربیت کلاس پیشنهاد بی شرمانه ای مبنی بر رساندن در حین امتحان به من داده بود که صد البته با کله قبول کردم ( چون از دانشجویان ممتاز ورودی خودشان است) اما آموزش دانشگاه حساب کتاب ما رو با این شماره بندی صندلی ها حسابی به هم ریخت...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;و الان زانوی غم دربغل در سوگ آن دو درس می گریم..و لعنت میفرستم باعث بانی این کار رو که اینطور دست ما را در گردو گذاشت..خب چی میشد مثلا دو هفته قبلتر به ما اطلاع میدادند که قرار است تز جدید در راستای بدبخت شدنمان بدهند؟ و ما حساب کتاب دیگری میکردیم؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;الان فقط چند روزنه امید دارم یکی اینکه استاد شب قبل از طرح سوالات خواب نما شود و سوالاتی بس آب خوردن بدهد یا اینکه زلزله ای حمله امریکا به ایرانی چه میدونم وقایع طبیعیی رخ دهد و امتحان به یک هفته بعد موکول شود یا آن آقا پسر به خاطر شانس نداشته من شماره اش دقیقا صندلی جلویی من باشد!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پ.ن : حدود سه ساله که وبلاگ سهیل رو میخونم چه زمانی که توی پرشین بلاگ مینوشت چه الانی که توی بلاگفا مینویسه..! شاید از قدیمی ترین و پای ثابت ترین خواننده هایش بوده ام و هستم....پست های سهیل بی نهایت طول و دراز و آرامه و وقتی که میخونی احتیاج به تمرکز و اعصاب آرومی داری..خوندن پست هایش مثل خوابیدن روی سطح آرام آبه...اگر بخواهم صادق باشم خیلی از پست هایش رو مخصوصا دو سه ماه اخیر هول هولکی و چهار پنج خط یکی میکنم و میخوانم..احساس میکنم اخیرا خیلی فرق کرده است..یعنی اصلا سهیلی که الان مینویسد آن سهیل سه سال پیش نیست و گاهی فکر میکنم چی توی زندگی این پسر هست که مخصوصا این شش ماهه اخیر این قدر متحولش کرده..منظور از تحول جابه جایی به سمت خوبی یا بدی نیست مسئله اینست که از شخصی به شخص دیگر تبدیل شده و ابدا من این شخص رو نمیشناسم! باور کن اگر با همین سبک و سیاق در وبلاگی دیگر و با اسمی دیگر بنویسد محال است تشخیص دهم این همان دلقک خودمان است ... بگذریم آخرین نوشته اش را اگر خوانده اید بروید بارها و بارها ی دیگر بخوانید..اگر هم نخوانده اید پیشنهاد میکنم حتما بخوانیدش...! تفکرات تعصبی و شخصیتی رو بگذارید کنار..اصلا برای یک ربع فکر کنید نویسنده این مطلب کس دیگریست...اگر معیار سنجشی اینجا بود و من مامور سبک سنگین کردن ارزش ها بودم بی شک &lt;A href=&quot;http://www.soheil1351.blogfa.com/post-142.aspx&quot; target=_blank&gt;آخرین پست او&lt;/A&gt; بهترین و با ارزش ترین مطلبیست که توی این سه سال از او خوانده ام!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Jun 2008 19:27:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nokhode-ash&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>nokhode-ash</dc:creator>
<guid>http://nokhode-ash.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>واسه دل خودم</title>
<link>http://nokhode-ash.blogfa.com/post-42.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;نمیفهمم...دلیل این همه بغض بی پایان رو که گلوم رو سفت و سخت چسبیده رو نمیفهمم...! یکنوع بی تعلقی...بی هدفی...نا امیدی تمام وجودم رو گرفته...میرم یک دوشی بگیرم بلکه آلودگی ها و ناراحتی ها رو با کف و صابون و آب داغ بریزم بیرون...! یک سری آهنگ رو سلکت میکنم که به طور رندوم خونده بشه...! نمیدونم چرا اما دقایق طولانیه که زیر دوش آب داغ ایستاده ام..بدون اینکه بخوام حرکتی کنم انگار سیستم فرمان دهی مغز من به طور کامل مختل شده و من فقط محکوم به خیره شدن به روبرو هستم...!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;ابی فریاد میزنه بالی اگه هست...از جنس کوهه...از رنگ خاکو حسرت پرواز....بخار نشسته بر روی آینه رو میزنم کنار و چشمای قرمز شده خودم رو نگاه میکنم...همین کافیه برای ترکیدن بغض و تبدیلش به هق هق و بعد گوله گوله اشک که دلیل و منشا اصلیش رو نمیدونم چیه..!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;خودم رو توی آینه نگاه میکنم و عین دیوانه ها گریه میکنم...فکر میکنم به خودم...به گذشته ها با اینکه میدونم گذشته ها دفترچه خاطرات هستند..با اینکه میدونم گذشته هایی که بر من گذشته نباید توی حال و آینده ام تاثیری داشته باشه...میدونم..همه اینا رو میدونم...اما نمیتونم سیل سرازیر شده از چشم هام رو کنترل کنم...یاد حرفای دکتر می افتم که میگه هر وقت بغض کردی تا اون جایی که میتونی خودتو خالی کن...گریه کن...بغض برای بیماری تو مثل سم میمونه ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;اون قدر گریه میکنم تا خالی بشم..اما گریه خالی اثر بخشی نداره...دلم میخواد داد بزنم...یا یک چیزی دم دستم باشد و حسابی کتکش بزنم...دلیل این همه دشمنی با همه چیز رو نمیفهمم...دلیل این همه غم...!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;چشم هایم رو میبندم تا سوزش چشم هام تسکین پیدا کنه...اما به خاطر ترسی که از بچه گی توی وجودم هست بلافاصله چشم هایم رو باز میکنم...سرم به شدت درد میکنه و انگار مغزم با آخرین قدرت به جمجمه ام فشار وارد میکنه...ازین همه عجز ...ترس و بی جهتی خودم خنده ام میگیره...همون طور که با چشمای قرمز عین وزغ دارم خودم رو توی آینه نگاه میکنم میزنم زیر خنده...یک خنده بی اساس و بی معنی...اون قدر میخندم که خودم به خودم شک میکنم که نکنه دیوونه شدم؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;بعد فکر میکنم که کاش دیوونه میبودم..خیلی خوبه که آدم خجسته باشه و فارغ از همه چیزهایی که دورو برش داره اتفاق میفته و اون مجبوره که تحمل کنه!فقط چون مجبوره!&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Jun 2008 23:10:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nokhode-ash&amp;postid=42</comments>
<dc:creator>nokhode-ash</dc:creator>
<guid>http://nokhode-ash.blogfa.com/post-42.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امتیاز</title>
<link>http://nokhode-ash.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;یادم می آید آن دخترک کوچک 13-14 ساله را..با آن انبوه خرمن موهای پشت لبش که بر روی پوست سفیدش به طرز زشتی خودنمایی میکند...!فکر میکند هر چه بیشتر آرایش کند در نظر آقای وکیل مهاجرت بیشتر جلوه میکند! و او ازین همه باکلاسی دخترک و مادرش کار آن ها را سریع راه می اندازد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکر میکند اگر وکیل مهاجرت اوکی بدهد انگار دولت آن کشور اوکی داده!!! بعدش میبینمش که خسته است...کرم پودرها پوستش را اذیت میکنند...وسط آن روز گرم تابستانی...توی تاکسی کنار مادرش نشسته و مدام حرف وکیل توی ذهنش میچرخد : &lt;STRONG&gt;شما امتیاز لازم رو کسب نکردید&lt;/STRONG&gt;!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما دخترک قصه ما هنوزم داره میجنگه برای جایی که نه آسمونش نه صدای مردمونش...نه غمش نه جنب و جوشش...نه گلای گل فروشش مثل اینجا آهنی نباشه...!&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Jun 2008 20:47:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nokhode-ash&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>nokhode-ash</dc:creator>
<guid>http://nokhode-ash.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
